X
تبلیغات
اندلان

آنگونه که از متون اسلامی استفاده می‌گردد، در عصر ظهور برکات و نعم فراوانی بر اهل زمین آشکار می‌گردد. این برکات و نعم را در حالت کلی می‌توان به دو دسته تقسیم نمود:

الف) برکات مادی                        ب) برکات معنوی

که در زیر، با رعایت اختصار به عده‌ای از آنان اشاره می‌گردد:

1-     برقراری عدالت:

او مظهر عدلی است که همگان منتظر اویند، در زمان او عدل چون نور خورشید به درون خانه افراد نفوذ می‌کند و عدالت او شمول داشته و افراد بدکار و نیکوکار را فرا می‌گیرد؛ همچنین با ظهور او کتابهای آسمانی انبیای گذشته، بدون هیچ انحرافی عرضه می‌گردد و او بین اهل تورات با تورات و بین اهل انجیل با انجیل و با اهل قرآن با قرآن قضاوت می‌کند. درآن دوران حق هر کس به او بازگردانده می‌شود.

2-      ایجاد امنیت:

در زمان حکومتش امنیت در سرتاسر زمین تامین می‌شود؛ اشرار هلاک خواهند شد؛ فتنه‌گرها و غارتگرها نابود می‌شوند و در راهها امنیت کامل برقرار می‌گردد.

3-     رغبت و رو آوردن مردم و اهل ادیان به دین و دیانت:

براساس شیوه مناسب دعوت آن حضرت، مردم با میل و رغبت به دین و عبادت خداوندی روی می‌آورند و رانده‌شدگان از دین به سوی آشیانه‌های آرام‌بخش خویش بازمی‌گردند و در حکومت او بدعتها و بی‌دینی‌ها و ستمگری‌ها ریشه‌کن می‌گردد.

4-     پیشرفت محاسن اخلاقی و قوه‌های عقلانی:

با عنایت امام زمان (علیه السلام) عقول افراد ترقی نموده و اخلاق آنها کامل می‌شود؛ قلوب مردم آکنده از غنا و بی‌نیازی می‌شود؛ ریا از میان مردم رفته و امانتداری رایج می‌گردد و ریشه های دروغ و تهمت قطع می‌گردد. همچنین هیچ کس بر دیگری برتری نمی‌ورزد.

5-     پیشرفت علم و دانش:

علاوه بر دو قسمت علم که قبل از ظهور توسط پیامبران آورده شده است، بیست و پنج حرف (قسمت) دیگر علم توسط آن حضرت آشکار می‌گردد. آن حضرت علم و دانش را همانند عدالت در سرتاسر زمین منتشر می‌سازد و با عنایت آن حضرت علم در قلوب مؤمنین قرار می‌گیرد.

6-     همراهی طبیعت با مؤمنان:

بدلیل همراهی اهل ایمان با موعود، برکات آسمانی و زمینی بر مردم سرازیر می‌شود و زمین برکات خود را خارج می‌سازد. آسمان باران خود را می‌بارد؛ درختان، میوه خود را به ثمر می‌نشانند و زمین گیاهان خود را می‌رویاند.

7-     رفاه اقتصادی عموم جامعه:

در دوران طلایی ظهور، مردم با حاکمی بسیار بخشنده مواجه می‌باشند. حضرتش آن چنان اموالش را می‌بخشد که کسی قبل از او نبخشیده باشد. بدلیل امنیت اقتصادی حاکم بر جهان، مردم به زراندوزی و انباشته کردن اموال نیازی نخواهند داشت.

8-     رفاه اجتماعی:

در آن زمان، نهرها پر آب شده و به اطراف زمین کشیده می‌شوند و همه کس در همه جا از نعمت آب برخوردار است. در آن زمان دامها بر روی زمین فراوان می‌شوند و مردم از فواید آنها برخوردار می‌گردند و خیر و برکت به دست مهدی (علیه السلام) زیاد می‌گردد به طوری که زمین به دست آن حضرت با صفا و باطراوت می‌گردد.

9-     تداوم حکومت صالحین بر کره زمین تا روز قیامت:

حکومت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آغاز حکومت آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است بر روی زمین و همان حکومت صالحین است که قرآن به آن وعده داده است ونیز وعده آن در تورات و زبور و سایر کتب آسمانی ذکر شده است. برای حکومت صالحین مدت زمان مشخصی تعیین نگردیده و آن حکومت تا روز قیامت ادامه خواهد داشت.

10- پیروزی نهایی:

آنچه برای حضرت مهدی (علیه السلام) تقدیر شده است، پیروزی نهایی و همیشگی است نه چیز دیگر؛ بنابر این ایشان همچون پدرانشان در میان مردم می‌باشد.                                                 مهدی چوپانی قارنه

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

 

طلوع مهر

صبح روز سوم شعبان سال چهارم هجری(1)، شهر مدینه میزبان کودک نورسیده‌ای بود که در خانه‌ی فاطمه (سلام الله علیها) و علی (علیه السّلام) چشم به جهان گشود و بعدها به "سیّد الشهداء"(2) ملقّب شد. این طفل نورسیده، دومین فرزند خانواده‌ای است که پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) پس از نزول آیه‌ی تطهیر(3)، بارها آن‌ها را با عنوان "اهل بیت نبوّت" مورد خطاب قرار داده و بر آن‌ها سلام کرده بود.(4) مادر او فاطمه (سلام الله علیها)، دختر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و یکی از برترین زنان تاریخ است که به جهت بلندی معرفت، فضایل اخلاقی و پاکی و طهارت، زبانزد خاصّ و عام بوده و خداوند در بیان شأن و جایگاه رفیعش، در قرآن مکرّر سخن گفته است.(5) علی (علیه السّلام) نیز که دومین فرزند پسر خود را در آغوش می‌گرفت، اوّلین مسلمان(6)، برترین دانای دین(7)، وصیّ پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) (8)، شه‌سوار اسلام(9) و بالاترین سخنور عرب(10) است که سوابقی بی نظیر در ایثار و دفاع از دین خدا در سراسر دوران ظهور و گسترش دین اسلام دارد؛(11) تا آن‌جا که پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دستور حضرت حق، بارها و بارها از او سخن گفته، او را ستوده و سرانجام او را به عنوان جانشین خود معرّفی کرده بود.(12)

نام گذاری

در آن روز فرخنده، طفل را به محضر رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آوردند. علی (علیه السّلام) آن‌چنان که وظیفه داشت و نیز به رسم ادب و احترام، از ایشان خواست که همچون فرزند نخست، نام گذاری این نورسیده را نیز بر عهده گیرند. پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم به امر الاهی(13) او را به نام فرزند هارون، "حسین" خواند.(14) نامی که معرّب نام عبری "شَبیر"، نام پسر کوچک‌تر هارون؛ جانشین موسی (علیه السّلام)؛ بود. محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و موسی، علی و هارون، شبر و حسن، شبیر و حسین؛ تشابهی که پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعدها آن را در یک واقعه‌ی بسیار مهمّ تاریخی یادآوری کرد و خطاب به علی (علیه السّلام) فرمود: "یا علی! جایگاه تو نسبت به من، نظیر جایگاه هارون نسبت به موسی است؛ با این تفاوت ‌که سلسله‌ی پیامبران با من خاتمه می‌یابد."(15)

ریحانه‌ی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

حسین (علیه السّلام) دوران کودکی را در دامان پر مهر فاطمه (سلام الله علیها) و علی (علیه السّلام) و بیش از آن دو، در آغوش پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) گذراند. علاقه و توجّه رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حسین (علیه السّلام) چنان بود که همه‌ی اصحاب، از آن آگاه بودند. بارها و بارها این ابراز محبّت را به چشم خویش دیده و جملات ایشان را به گوش خود شنیده بودند.(16) در کتب حدیثی و تاریخی مختلف نیز گزارش‌های فراوانی در این باره نقل شده است.

از جمله آمده است که روزی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) سجده‌ی نماز را بر خلاف معمول طولانی کرد. بعد از نماز مردم علّت طولانی شدن سجده را از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) جویا شدند و پرسیدند: "آیا از طرف پروردگار وحی نازل شده بود یا دستوری رسیده بود؟" پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: "خیر، فرزندم حسین (علیه السّلام) بر پشتم سوار بود. دوست نداشتم او را پایین بیاورم. صبر کردم تا او به میل خود فرود آید".(17) این نمونه‌ای از رفتارهای سراسر لطف و مهربانی بهترین بنده‌ی خدا در بهترین حالات بندگی، با حسین (علیه السّلام) است.

اصحاب، بارها رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را دیده بودند که با کودکان خود، حسن (علیه السّلام) و حسین (علیه السّلام)، مشغول بازی است و حتّی گاهی آن‌ها را بر دوش خود سوار می‌کند.(18) پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بارها لب‌های حسین (علیه السّلام) را می‌بوسید(19) و یا می‌فرمود: "حسین از من است و من از اویم. خداوند دوست بدارد کسی را که او را دوست می‌دارد"(20) و باز از ایشان نقل شده که فرمودند: "حسن و حسین دو گل خوشبوی من از این دنیا هستند."(21)

در این میان بسیاری می‌دانستند که محبّت پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به این دو کودک و مخصوصاً به حسین (علیه السّلام)، تنها یک محبّت عادی نَسَبی و فامیلی نبود. زیرا از طرفی پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فردی عادی مانند سایر مردم نیست. بنا به فرموده‌ی قرآن، هیچ رفتار یا گفتار پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از سر خواسته‌ی شخصی و هوی و هوس نیست؛(22) و از همین روست که خداوند می‌فرماید: "شایسته است که رفتار و حرکات ایشان سرمشق و الگوی اهل ایمان باشد."(23) از سوی دیگر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خود دختران، دختر خوانده‌ها و حتّی فرزندان پسر دیگری نیز داشتند(24)، امّا این گونه ابراز محبّت و توصیه‌های مؤکّد، فقط در مورد حسن و حسین (علیهما السّلام) دیده می‌شد.

علاوه بر این‌ها سفارش‌های پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مورد حسین (علیه السّلام)، سخنانی محبّت آمیز و عادی نبود؛ بلکه خبر از یک حقیقت بزرگ می‌داد. پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بارها سعادت مردم را نیز در گرو دوستی با حسین (علیه السّلام) اعلام کرده بود.(25) عمر بن خطّاب از قول پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل می‌کند که ایشان فرمود: "حسن و حسین (علیهما السّلام) در عین جوانی سرور اهل بهشتند.(26) هرکه آنان را دوست بدارد، مرا دوست داشته و کسی که با آن‌ها دشمنی کند، با من دشمنی کرده است.(27) همچنین در جای دیگری می‌فرمود: "به واسطه‌ی من به آگاهی رسیدید؛ با علی (علیه السّلام) راه درست را یافتید و هدایت شدید؛ نیکی‌ها به واسطه‌ی حسن (علیه السّلام) به شما اعطا شده ولی سعادت شما با حسین (علیه السّلام) است. آگاه باشید که حسین (علیه السّلام) دری از درهای بهشت است. هر کس با او دشمنی کند، ممکن نیست وارد بهشت شود.(28)

در آیینه‌ی کتاب خدا

حسین (علیه السّلام) هنوز کودک بود که منظور چندین آیه‌ قرآن قرار گرفت. در روز مباهله‌‌ی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با مسیحیان نجران، حسین (علیه السّلام) و خانواده‌اش، تنها همراهان رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودند. پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بنا به دستور الاهی در آیه‌ی مباهله، حسن و حسین (علیهما السّلام) را به عنوان فرزندان خویش با خود برای مباهله همراه کرد.(29) (30)

باز هم یک بار دیگر هنگامی که آیه‌ی تطهیر نازل شد، یکی از پنج تنی که این آیه در مورد آن‌ها نازل شده بود، حسین (علیه السّلام) بود.(31) او به همراه پدر، مادر و برادر خود زیر رو انداز پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرار گرفتند و خداوند این آیه را درباره‌ی آن‌ها نازل کرد: "همانا خداوند می‌خواهد پلیدی را تنها از شما اهل بیت دور گرداند و اراده کرده است شما را پاکیزه سازد".(32) این خود گواهی روشن و سندی گویا بر عصمت این خانواده و دوری ایشان از هر گونه گناه، خطا و پلیدی است.

در سوره‌ی شورا نیز خداوند دوستی و محبّت نزدیکان پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به تمام مسلمانان سفارش می‌کند و به پیامبرش می‌فرماید: "به مردم بگو: هیچ پاداشی به عنوان مزد رسالت و پیامبری از شما نمی‌خواهم، مگر این که اهل بیت مرا در کانون محبّت و دوستی خود قرار دهید".(33) هنگامی که از پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) درمورد مقصود خداوند از این نزدیکان سؤال شد، فرمود: "آن‌ها علی (علیه السّلام) و فاطمه (سلام الله علیها) و دو فرزند آن‌هایند".(34) این بدان معناست که نه تنها آن‌ها را دوست داشته باشید؛ بلکه آن‌ها را ملاک و معیار دوستی و دشمنی، در کلّ زندگی خود قرار دهید.(35)

از نوجوانی تا جوانی

امّا سالیان خوش کودکی حسین (علیه السّلام) به زودی به پایان رسید. حدوداً هفت ساله بود که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مسلمانان را با انبوهی از سفارش‌ها، توصیه‌ها و دستورات قاطعی در مورد اهل بیت خود تنها گذاشت و جهان اسلام را غرق در ماتم کرد.(36)

هنوز مراسم دفن پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) انجام نشده بود که فتنه‌ها برای دستبرد به "ولایت امر"، ظهور کرد و دستورات اکید و توصیه‌های مکرّر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به فراموشی سپرده شد. واقعه‌ی بزرگی همچون غدیر(37) در پرده‌ی غفلت و تغافل رفت و علی رغم معرّفی مکرّر علی (علیه السّلام) به عنوان جانشین و وصیّ رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، توصیه‌های اکید ایشان در مورد او نادیده گرفته شده، حکومت اسلامی غصب گردید.(38) حتّی فدک (دهستان حاصلخیز اهدایی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دختر خود)، به وسیله‌ی حکومت وقت به زور گرفته شد.(39) ریحانه‌ی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هفت ساله بود(40) که مادر خود را نیز بر اثر جراحات و صدمات وارده از غائله‌ی بیعت، از دست داد.(41) داغ رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مادر از یک سو و ستمی که بر پدر رفته و فشارهای حکومت از دیگر سو، روح پاک حسین (علیه السّلام) را سخت می‌آزرد. این دوران مصادف بود با زمان حکومت خلفای سه گانه. امّا این تمام ناراحتی‌ها نبود. ماجرایی دیگر نیز او را بیشتر و عمیق‌تر آزرده خاطر می‌ساخت. او نگران انحراف اسلام از مسیر حقیقی خویش بود.

در این مدّت حسین (علیه السّلام) به عنوان یک مسلمان و مأموم، پیوسته بر مسیر حرکت علی (علیه السّلام) راه می‌سپرد. از هر فرصتی برای دفاع از حق استفاده می‌کرد و به مردم در مورد تحریف اسلام هشدار می‌داد. در زمان خلافت خلیفه‌ی دوم، روزی مسجد پر از جمعیّت بود و حسین (علیه السّلام) که ده سال بیشتر نداشت در مسجد نشسته بود. خلیفه بالای منبر رفت و ضمن گفتاری خود را اولی و برتر از جان مؤمنان، یعنی صاحب اختیار(42) آنان، خواند. در این وقت حسین (علیه السّلام) از میان انبوه جمعیّت برخاست و فریاد زد: "از منبر پدرم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) پایین بیا؛ این منبر، منبر پدر تو نیست". عمر در پاسخ گفت: "سوگند به جانم، این منبر، منبر پدر تو است. پدر من منبری نداشت ...". امّا گفتگو میان آن دو هم‌چنان ادامه یافت تا عمر از منبر پایین آمد.(43) زمانه بر همین منوال ادامه پیدا کرد و بارها اتّفاقات ناگواری پیش آمد که دل حسین (علیه السّلام) را به درد آورد.

در دوران جوانی، وقتی خلیفه‌ی سوم، ابوذر (رحمة الله علیه)، یار نزدیک پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به جرم اعتراض نسبت به انحرافات حکومت وقت از مسیر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، تبعید کرد و مشایعت او را ممنوع نمود، حسین (علیه السّلام) به همراه پدر و برادر، علی رغم حکم خلیفه و به نشانه‌ی اعتراض، به بدرقه‌ی او رفتند. حسین (علیه السّلام) هنگام وداع به ابوذر (رحمة الله علیه) فرمود: "ای عمو جان، پروردگار بزرگ قادر و تواناست. او می‌تواند هرچه را که بر تو وارد شده تغییر دهد. این مردم، دنیا و زندگی و آسایش را از تو گرفتند؛ امّا تو دینت را از دستبرد آنان حفظ کردی. به راستی که تو از دنیا و دنیاداران بی نیازی و دنیای مردم پیش چشمت ناچیز است؛ ولی این مردم به راه و روش تو بسیار نیازمندند. دل قوی دار و از حرص و ذلّت دوری کن. خود را مباز و به خدا پناه ببر؛ زیرا مقاومت نشانه‌ی دینداری و بزرگواری است."(44)

حسین (علیه السّلام) یاور پدر

حسین (علیه السّلام) تقریبا سی و یک سال داشت که اداره‌ی امور مسلمین به جایگاه اصلی خود بازگشت و با بیعت مردم، علی (علیه السّلام) حاکم جامعه اسلامی گردید.(45) بعد از جنگ جمل امیرالمؤمنین (علیه السّلام)، به همراه فرزندان خود به کوفه هجرت کرد و آن‌جا را مرکز حکومت اسلامی قرار داد.(46) در این مدّت حسین (علیه السّلام) در تمام صحنه‌های نظامی و سیاسی، یار و یاور نزدیک امام و پدر خود بود و در نهایت احترام، فرمان‌های پدر را اطاعت می‌کرد.

حسین (علیه السّلام) تربیت شده‌ی دستِ بزرگ مدافع اسلام بود و شجاعت و شهامت را به خوبی از پدر آموخته بود. او در هر سه جنگی که در این دوران پیش آمد، حضوری فعّال داشت. در جنگ جمل فرماندهی جناح چپ سپاه امیر المؤمنین (علیه السّلام) به عهده‌ی ایشان بود.(47) در جنگ صفّین چه از راه سخنرانی‌های پرشور و تشویق یاران علی (علیه السّلام) در جنگ(48) و چه از رهگذر پیکار با دشمنان، نقش فعّالی داشت.(49) شریعه‌ی فرات در این نبرد به یاری او و یارانش آزاد شد.(50) در جریان حکمیّت نیز ایشان یکی از شاهدان از سوی پدر بود.(51)

همگام برادر

پس از شهادت امیرالمؤمنین (علیه السّلام)، امام حسن (علیه السّلام)، به دستور الاهی و سفارش پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، امامت امّت، هدایت جامعه مسلمین و ادامه‌ی راه تبیین و نشر دین خدا را به عهده گرفت.(52)

در دوران امامت برادر، حسین (علیه السّلام) نیز همانند سایر شیعیان، مطیع و سر سپرده‌ی کامل برادر خود به عنوان امام شیعیان بود و در اطاعت اوامر او ذرّه‌ای سستی نمی‌کرد(53)؛ چنان که ادب و اطاعت او از برادر مثال زدنی شد. امام باقر (علیه السّلام) در این زمینه می‌فرماید: "امام حسین (علیه السّلام) به خاطر احترام و بزرگداشت مقام برادرش، امام حسن (علیه السّلام)، هرگز در سخن گفتن از او پیشی نگرفت."(54)

حسین (علیه السّلام) در تمامی مواضع سیاسی و در مهم‌ترین آن‌ها، ماجرای جنگ امام حسن (علیه السّلام) با معاویه و توقّف آن، پشتیبان و مطیع امر امام خویش بود. در این واقعه حسین بن علی (علیهما السّلام) به عنوان یکی از شخصیّت‌های جهان اسلام، علی رغم این که اکثریّت قریب به اتّفاق مسلمانان، امام حسن (علیه السّلام) را تنها گذاشتند(55)، کاملاً مدافع متارکه‌ی جنگ بود و سرسختانه از موضع و تصمیمات برادر حمایت می‌کرد؛ چرا که او نیز حفظ اسلام را در این کار می‌دید. (56)

پس از این جریان، حسین (علیه السّلام) به همراه برادر از شهر کوفه به مدینه، زادگاه خود، بازگشت و در کنار مرقد رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به وظیفه‌ی تربیت، ارشاد مردم و تبیین و تفسیر احکام الاهی پرداخت.(57) امّا دیر زمانی نگذشت که امام حسن (علیه السّلام) با حیله‌ی معاویه مسموم شد و به شهادت رسید(58) و حسین (علیه السّلام) جانشین برادر و امام مسلمین گردید.(59)

بدین ترتیب دوران امامت حضرت که شامل فراز و نشیب‌های بسیاری بود آغاز گردید. خطرات جدّی جامعه‌ی اسلامی را تهدید می‌کرد و ....                                 ((مهدی چوپانی قارنه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

فاطمه (علیها السلام) در نزد مسلمانان برترین و والامقام ترین بانوی جهان در تمام قرون و اعصار می‌باشد. این عقیده بر گرفته از مضامین احادیث نبوی است. این طایفه از احادیث، اگر چه از لحاظ لفظی دارای تفاوت هستند، اما دارای مضمونی واحد می‌باشند. در یکی از این گفتارها (که البته مورد اتفاق مسلمانان، اعم از شیعه و سنی است)، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: "فاطمه سرور زنان جهانیان است". اگر چه بنابر نص آیه شریفه قرآن، حضرت مریم برگزیده زنان جهانیان معرفی گردیده و در نزد مسلمانان دارای مقامی بلند و عفت و پاکدامنی مثال‌زدنی می‌باشد و از زنان برتر جهان معرفی گشته است، اما او برگزیده‌ی زنان عصر خویش بوده است. ولی علو مقام حضرت زهرا (علیها السلام) تنها محدود به عصر حیات آن بزرگوار نمی‌باشد و در تمامی اعصار جریان دارد. لذا است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در کلامی دیگر صراحتاً فاطمه (علیها السلام) را سرور زنان اولین و آخرین ذکر می‌نمایند. اما نکته‌ای دیگر نیز در این دو حدیث نبوی و احادیث مشابه دریافت می‌شود و آن اینست که اگر فاطمه (علیها السلام) برترین بانوی جهانیان است و در بین زنان از هر جهت، کسی دارای مقامی والاتر از او نیست، پس شناخت سراسر زندگانی و تمامی لحظات حیات او، از ارزش فوق العاده برخوردار می‌باشد. چرا که آدمی با دقت و تأمل در آن می‌تواند به عالیترین رتبه‌های روحانی نائل گردد. از سوی دیگر با مراجعه به قرآن کریم درمی‌یابیم که آیات متعددی در بیان شأن و مقام حضرتش نازل گردیده است که از آن جمله می‌توان به آیه‌ی تطهیر، آیه مباهله، آیات آغازین سوره دهر، سوره کوثر، آیه اعطای حق ذی القربی و... اشاره نمود که خود تأکیدی بر مقام عمیق آن حضرت در نزد خداوند است. این آیات با تکیه بر توفیق الهی، در مقالات دیگر مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ما در این قسمت به طور مختصر و با رعایت اختصار، به مطالعه شخصیت و زندگانی آن بزرگوار خواهیم پرداخت.

 

نام، القاب، کنیه‌ها

 نام مبارک آن حضرت، فاطمه (علیها السلام) است و از برای ایشان القاب و صفات متعددی همچون زهرا، صدیقه، طاهره، مبارکه، بتول، راضیه، مرضیه، نیز ذکر شده است.

فاطمه، در لغت به معنی بریده شده و جدا شده می‌باشد و علت این نامگذاری بر طبق احادیث نبوی، آنست که: پیروان فاطمه (علیها السلام) به سبب او از آتش دوزخ بریده، جدا شده و برکنارند.

زهرا به معنای درخشنده است و از امام ششم، امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که: "چون دخت پیامبر در محرابش می‌ایستاد (مشغول عبادت می‌شد)، نورش برای اهل آسمان می‌درخشید؛ همانطور که نور ستارگان برای اهل زمین می‌درخشد."

صدّیقه به معنی کسی است که به جز راستی چیزی از او صادر نمی شود. طاهره به معنای پاک و پاکیزه، مبارکه به معنای با خیر و برکت، بتول به معنای بریده و دور از ناپاکی، راضیه به معنای راضی به قضا و قدر الهی و مرضیه یعنی مورد رضایت الهی.(1)

کنیه‌های فاطمه (علیها السلام) نیز عبارتند از ام الحسین، ام الحسن، ام الائمه، ام ابیها و...

ام ابیها به معنای مادر پدر می‌باشد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دخترش را با این وصف می‌ستود؛ این امر حکایت از آن دارد که فاطمه (علیها السلام) بسان مادری برای رسول خدا بوده است. تاریخ نیز گواه خوبی بر این معناست؛ چه هنگامی که فاطمه در خانه پدر حضور داشت و پس از وفات خدیجه (سلام الله علیها) غمخوار پدر و مایه پشت گرمی و آرامش رسول خدا بود و در این راه از هیچ اقدامی مضایقه نمی‌نمود، چه در جنگها که فاطمه بر جراحات پدر مرهم می‌گذاشت و چه در تمامی مواقف دیگر حیات رسول خدا.

 

مادر و پدر

همانگونه که می‌دانیم، نام پدر فاطمه (علیها السلام) محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است که او رسول گرامی اسلام، خاتم پیامبران الهی و برترین مخلوق خداوند می‌باشد. مادر حضرتش خدیجه دختر خویلد، از زنان بزرگ و شریف قریش بوده است. او نخستین بانویی است که به اسلام گرویده است و پس از پذیرش اسلام، تمامی ثروت و دارایی خود را در خدمت به اسلام و مسلمانان مصرف نمود. خدیجه در دوران جاهلیت و دوران پیش از ظهور اسلام نیز به پاکدامنی مشهور بود؛ تا جایی که از او به طاهره (پاکیزه) یاد می‌شد و او را بزرگ زنان قریش می‌نامیدند.

 

ولادت

 فاطمه (علیها السلام) در سال پنجم پس از بعثت(2) و در روز 20 جمادی الثانی در مکه به دنیا آمد. چون به دنیا پانهاد، به قدرت الهی لب به سخن گشود و گفت: "شهادت می‌دهم که جز خدا، الهی نیست و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران است و شوهرم سرور اوصیاء و فرزندانم (دو فرزندم) سرور نوادگان می‌باشند." اکثر مفسران شیعی و عده‌ای از مفسران بزرگ اهل تسنن نظیر فخر رازی، آیه آغازین سوره کوثر را به فاطمه (علیها السلام) تطبیق نموده‌اند و او را خیر کثیر و باعث بقا و گسترش نسل و ذریه پیامبر اکرم ذکر نموده‌اند. شایان ذکر است که آیه انتهایی این سوره نیز قرینه خوبی براین مدعاست که در آن خداوند به پیامبر خطاب می‌کند و می‌فرماید همانا دشمن تو ابتر و بدون نسل است.

 

مکارم اخلاق

 سراسر زندگانی صدیقه طاهره (علیها السلام)، مملو از مکارم اخلاق و رفتارهای نمونه و انسانی است. ما در این مجال جهت رعایت اختصار تنها به سه مورد اشاره می‌نماییم. اما دوباره تأکید می‌کنیم که این موارد، تنها بخش کوچکی از مکارم اخلاقی آن حضرت است.

1-   از جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول است که: مردی از اعراب مهاجر که فردی فقیر مستمند بود، پس از نماز عصر از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) طلب کمک و مساعدت نمود. حضرت فرمود که من چیزی ندارم. سپس او را به خانه فاطمه (سلام الله علیها) که در کنار مسجد و در نزدیکی خانه رسول خدا قرار داشت، راهنمایی نمودند. آن شخص به همراه بلال (صحابی و مؤذن رسول خدا) به در خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) آمد و بر اهل بیت رسول خدا سلام گفت و سپس عرض حال نمود. حضرت فاطمه (علیها السلام) با وجود اینکه سه روز بود خود و پدر و همسرش در نهایت گرسنگی به سر می‌بردند، چون از حال فقیر آگاه شد، گردن‌بندی را که فرزند حمزه، دختر عموی حضرت به ایشان هدیه داده بود و در نزد آن بزرگوار یادگاری ارزشمند محسوب می‌شد، از گردن باز نمود و به اعرابی فرمود: این را بگیر و بفروش؛ امید است که خداوند بهتر از آن را نصیب تو نماید. اعرابی گردن‌بند را گرفت و به نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشت و شرح حال را گفت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از شنیدن ماجرا، متأثر گشت و اشک از چشمان مبارکش فرو ریخت و به حال اعرابی دعا فرمود. عمار یاسر (از اصحاب پیامبر) برخاست و اجازه گرفت و در برابر اعطای غذا، لباس، مرکب و هزینه سفر به اعرابی، آن گردن‌بند را از او خریداری نمود. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از اعرابی پرسید: آیا راضی شدی؟ او در مقابل، اظهار شرمندگی و تشکر نمود. عمار گردن‌بند را در پارچه ای یمانی پیچیده و آنرا معطر نمود و به همراه غلامش به پیامبر هدیه داد. غلام به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و جریان را باز گفت. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) غلام و گردن‌بند را به فاطمه (علیها السلام) بخشید. غلام به خانه‌ی صدیقه اطهر آمد. زهرا (علیها السلام)، گردن‌بند را گرفت و غلام را در راه خدا آزاد نمود.

گویند غلام در این هنگام تبسم نمود. هنگامی که علت را جویا شدند، گفت: چه گردن‌بند با برکتی بود، گرسنه‌ای را سیر کرد و برهنه‌ای را پوشانید، پیاده‌ای را صاحب مرکب و فقیری را بی‌نیاز کرد و غلامی را آزاد نمود و سرانجام به نزد صاحب خویش بازگشت.

2-   رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب زفاف پیراهن نویی را برای دختر خویش تهیه نمود. فاطمه (علیها السلام) پیراهن وصله‌داری نیز داشت. سائلی بر در خانه حاضر شد و گفت: من از خاندان نبوت پیراهن کهنه می‌خواهم. حضرت زهرا (علیها السلام) خواست پیراهن وصله‌دار را مطابق خواست سائل به او بدهد که به یاد آیه شریفه "هرگز به نیکی دست نمی‌یابید مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق نمایید"، افتاد. در این هنگام فاطمه (علیها السلام) پیراهن نو را در راه خدا انفاق نمود.

3-   امام حسن مجتبی در ضمن بیانی، عبادت فاطمه (علیها السلام)، توجه او به مردم و مقدم داشتن آنان بر خویشتن، در عالیترین ساعات راز و نیاز با پروردگار را این گونه توصیف می‌نمایند: "مادرم فاطمه را دیدم که در شب جمعه‌ای در محراب عبادت خویش ایستاده بود و تا صبحگاهان، پیوسته به رکوع و سجود می‌پرداخت. و شنیدم که بر مردان و زنان مؤمن دعا می‌کرد، آنان را نام می‌برد و بسیار برایشان دعا می‌نمود اما برای خویشتن هیچ دعایی نکرد. پس به او گفتم: ای مادر، چرا برای خویش همانگونه که برای غیر، دعا می‌نمودی، دعا نکردی؟ فاطمه (علیها السلام) گفت: پسرم ! اول همسایه و سپس خانه."

 

ازدواج و فرزندان آن حضرت

 صدیقه کبری خواستگاران فراوانی داشت. نقل است که عده‌ای از نامداران صحابه از او خواستگاری کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنها فرمود که اختیار فاطمه در دست خداست. بنا بر آنچه که انس بن مالک نقل نموده است، عده‌ای دیگر از میان نامداران مهاجرین، برای خواستگاری فاطمه (علیها السلام) به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و گفتند حاضریم برای این وصلت، مهر سنگینی را تقبل نماییم. رسول خدا همچنان مسأله را به نظر خداوند موکول می‌نمود تا سرانجام جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و گفت: "ای محمد! خدا بر تو سلام می‌رساند و می‌فرماید فاطمه را به عقد علی درآور، خداوند علی را برای فاطمه و فاطمه را برای علی پسندیده است." امام علی (علیه السلام) نیز از خواستگاران فاطمه (علیها السلام) بود و حضرت رسول بنا بر آنچه که ذکر گردید، به امر الهی با این وصلت موافقت نمود. در روایات متعددی نقل گشته است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر علی نبود، فاطمه همتایی نداشت. بدین ترتیب بود که مقدمات زفاف فراهم شد. حضرت فاطمه (علیها السلام) با مهری اندک (بر خلاف رسوم جاهلی که مهر بزرگان بسیار بود) به خانه امام علی (علیه السلام) قدم گذارد.(3) ثمره این ازدواج مبارک، 5 فرزند به نامهای حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن (که در جریان وقایع پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سقط شد)، بود. امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) از امامان 12 گانه می‌باشند که در دامان چنین مادری تربیت یافته‌اند و 9 امام دیگر (به غیر از امام علی (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام)) از ذریه امام حسین (علیه السلام) می‌باشند و بدین ترتیب و از طریق فاطمه (علیها السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منتسب می‌گردند و از ذریه ایشان به شمار می‌روند.(4) و به خاطر منسوب بودن ائمه طاهرین (به غیر از امیر مؤمنان (علیه السلام)) به آن حضرت، فاطمه (علیها السلام) را "ام الائمه" (مادر امامان) گویند.

زینب (سلام الله علیها) که بزرگترین دختر فاطمه (علیها السلام) به شمار می‌آید، بانویی عابد و پاکدامن و عالم بود. او پس از واقعه عاشورا، و در امتداد حرکت امام حسین (علیه السلام)، آن چنان قیام حسینی را نیکو تبیین نمود، که پایه‌های حکومت فاسق اموی به لرزه افتاد و صدای اعتراض مردم نسبت به ظلم و جور یزید بارها و بارها بلند شد. تا جایی که حرکتهای گسترده‌ای بر ضد ظلم و ستم او سازمان گرفت. آنچه از جای جای تاریخ درباره عبادت زینب کبری (علیها السلام) بدست می‌آید، آنست که حتی در سخت‌ترین شرایط و طاقت‌فرساترین لحظات نیز راز و نیاز خویش با پروردگار خود را ترک ننمود و این عبادت و راز و نیاز او نیز ریشه در شناخت و معرفت او نسبت به ذات مقدس ربوبی داشت.

ام کلثوم نیز که در دامان چنین مادری پرورش یافته بود، بانویی جلیل القدر و خردمند و سخنور بود که او نیز پس از عاشورا به همراه زینب (سلام الله علیها) حضور داشت و نقشی عمده در آگاهی دادن به مردم ایفا نمود.

 

فاطمه (علیها السلام) در خانه

 فاطمه (علیها السلام) با آن همه فضیلت، همسری نیکو برای امیر مؤمنان بود. تا جایی که روایت شده هنگامی که علی (علیه السلام) به فاطمه (علیها السلام) می‌نگریست، غم و اندوهش زدوده می‌شد. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه حتی اموری را که می‌پنداشت امام علی (علیه السلام) قادر به تدارک آنها نیست، از او طلب نمی نمود. اگر بخواهیم هر چه بهتر رابطه زناشویی آن دو نور آسمان فضیلت را بررسی نماییم، نیکوست از امام علی (علیه السلام) بشنویم؛ چه آن هنگام که در ذیل خطبه‌ای به فاطمه (علیها السلام) با عنوان بهترین بانوی جهانیان مباهات می‌نماید و او را از افتخارات خویش بر می‌شمرد و یا آن هنگام که می‌فرماید: "بخدا سوگند که او را به خشم در نیاوردم و تا هنگامی که زنده بود، او را وادار به کاری که خوشش نیاید ننمودم؛ او نیز مرا به خشم نیاورد و نافرمانی هم ننمود."

 

مقام حضرت زهرا (علیها السلام) و جایگاه علمی ایشان

 فاطمه زهرا (علیها السلام) در نزد شیعیان اگر چه امام نیست، اما مقام و منزلت او در نزد خداوند و در بین مسلمانان به خصوص شیعیان، نه تنها کمتر از سایر ائمه نیست، بلکه آن حضرت همتای امیر المؤمنین و دارای منزلتی عظیم‌تر از سایر ائمه طاهرین (علیهم السلام) می‌باشد.

اگر بخواهیم مقام علمی فاطمه (علیها السلام) را درک کنیم و به گوشه‌ای از آن پی ببریم، شایسته است به گفتار او در خطبه فدکیه بنگریم؛ چه آنجا که استوارترین جملات را در توحید ذات اقدس ربوبی بر زبان جاری می‌کند، یا آن هنگام که معرفت و بینش خود را نسبت به رسول اکرم آشکار می‌سازد و یا در مجالی که در آن خطبه، امامت را شرح مختصری می‌دهد. جای جای این خطبه و احتجاجات این بانوی بزرگوار به قرآن کریم و بیان علت تشریع احکام، خود سندی محکم بر اقیانوس بی‌کران علم اوست که متصل به مجرای وحی است (قسمتی از این خطبه در فراز آخر مقاله خواهد آمد). از دیگر شواهدی که به آن وسیله می‌توان گوشه‌ای از علو مقام فاطمه (علیها السلام) را درک نمود، مراجعه زنان و یا حتی مردان مدینه در مسائل دینی و اعتقادی به آن بزرگوار می‌باشد که در فرازهای گوناگون تاریخ نقل شده است. همچنین استدلالهای عمیق فقهی فاطمه (علیها السلام) در جریان فدک (که مقداری از آن در ادامه ذکر خواهد گردید)، به روشنی بر احاطه فاطمه (علیها السلام) بر سراسر قرآن کریم و شرایع اسلامی دلالت می‌نماید.

 

مقام عصمت

 در بیان عصمت فاطمه (علیها السلام) و مصونیت او نه تنها از گناه و لغزش بلکه از سهو و خطا، استدلال به آیه تطهیر ما را بی‌نیاز می‌کند. ما در این قسمت جهت جلوگیری از طولانی شدن بحث، تنها اشاره می‌نماییم که عصمت فاطمه (علیها السلام) از لحاظ کیفیت و ادله اثبات همانند عصمت سایر ائمه و پیامبر است که در قسمت مربوطه در سایت بحث خواهد شد. 

 

بیان عظمت فاطمه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

 رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بارها و بارها فاطمه (علیها السلام) را ستود و از او تجلیل نمود. در مواقع بسیاری می‌فرمود: "پدرش به فدایش باد" و گاه خم می‌شد و دست او را می‌بوسید. به هنگام سفر از آخرین کسی که خداحافظی می‌نمود، فاطمه (علیها السلام) بود و به هنگام بازگشت به اولین محلی که وارد می‌شد، خانه او بود.

عامه محدثین و مسلمانان از هر مذهب و با هر عقیده‌ای، این کلام را نقل نموده‌اند که حضرت رسول می‌فرمود: "فاطمه پاره تن من است هر کس او را بیازارد مرا آزرده است." از طرفی دیگر، قرآن کریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از هر سخنی که منشأ آن هوای نفسانی باشد، بدور دانسته و صراحتاً بیان می‌دارد که هر چه پیامبر می‌فرماید، سخن وحی است. پس می‌توان دریافت که این همه تجلیل و ستایش از فاطمه (علیها السلام)، علتی ماورای روابط عاطفی مابین پدر و فرزند دارد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز خود به این مطلب اشاره می‌فرمود. گاه در جواب خرده‌گیران، لب به سخن می‌گشود که خداوند مرا به این کار امر نموده و یا می‌فرمود: "من بوی بهشت را از او استشمام می‌کنم."

اما اگر از زوایای دیگر به بحث بنگریم و حدیث نبوی را در کنار آیات شریفه قرآن کریم قرار دهیم، مشاهده می‌نماییم قرآن کریم عقوبت کسانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اذیت نمایند، عذابی دردناک ذکر می‌کند. و یا می‌فرماید کسانی که خدا و رسول را اذیت نمایند، خدا آنان را در دنیا از رحمت خویش دور می‌دارد و برای آنان عذابی خوار کننده آماده می‌نماید. پس به نیکی مشخص می‌شود که رضا و خشنودی فاطمه (علیها السلام)، رضا و خشنودی خداوند است و غضب او نیز باعث غضب خداست. به بیانی دقیق‌تر، او مظهر رضا و غضب الهی است. چرا که نمی‌توان فرض نمود، شخصی عملی را انجام دهد و بدان وسیله فاطمه (علیها السلام) را بیازارد و موجب آزردگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردد و بدین سبب مستوجب عقوبت الهی شود، اما خداوند از آن شخص راضی و به عمل او خشنود باشد و در عین رضایت، او را مورد عقوبتی سنگین قرار دهد.

نکته‌ای دیگر که از قرار دادن این حدیث در کنار آیات قرآن کریم بدست می‌آید، آنست که رضای فاطمه (علیها السلام)، تنها در مسیر حق بدست می‌آید و غضب او فقط در انحراف از حق و عدول از اوامر الهی حاصل می‌شود و در این امر حتی ذره‌ای تمایلات نفسانی و یا انگیزه‌های احساسی مؤثر نیست. چرا که از مقام عدل الهی، بدور است شخصی را به خاطر غضب دیگری که برخواسته از تمایل نفسانی و یا عوامل احساسی مؤثر بر اراده اوست، عقوبت نماید.

 

فاطمه (علیها السلام) پس از پیامبر

 با وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه (علیها السلام) غرق در سوگ و ماتم شد. از یک طرف نه تنها پدر او بلکه آخرین فرستاده خداوند و ممتازترین مخلوق او، از میان بندگان به سوی خداوند، بار سفر بسته بود. هم او که در وجود خویش برترین مکارم اخلاقی را جمع نموده و با وصف صاحب خلق عظیم، توسط خداوند ستوده شده بود. هم او که با وفاتش باب وحی تشریعی بسته شد؛ از طرفی دیگر حق وصی او غصب گشته بود. و بدین ترتیب دین از مجرای صحیح خود، در حال انحراف بود. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه غم و اندوه خویش را در این زمینه کتمان نمی‌نمود. گاه بر مزار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر می‌شد و به سوگواری می‌پرداخت و گاه تربت شهیدان احد و مزار حمزه عموی پیامبر را برمی‌گزید و درد دل خویش را در آنجا بازگو می‌نمود. حتی آن هنگام که زنان مدینه علت غم و اندوه او را جویا شدند، در جواب آنان صراحتاً اعلام نمود که محزون فقدان رسول خدا و مغموم غصب حق وصی اوست.

هنوز چیزی از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نگذشته بود که سفارش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابلاغ فرمان الهی توسط ایشان در روز غدیر، مبنی بر نصب امام علی (علیه السلام) به عنوان حاکم و ولی مسلمین پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، توسط عده ای نادیده گرفته شد و آنان در محلی به نام سقیفه جمع گشتند و از میان خود فردی را به عنوان حاکم برگزیدند و شروع به جمع‌آوری بیعت از سایرین برای او نمودند. به همین منظور بود که عده‌ای از مسلمانان به نشانه اعتراض به غصب حکومت و نادیده گرفتن فرمان الهی در نصب امام علی (علیه السلام) به عنوان ولی و حاکم اسلامی پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه فاطمه (علیها السلام) جمع گشتند. هنگامی که ابوبکر - منتخب سقیفه - که تنها توسط حاضرین در سقیفه انتخاب شده بود، از اجتماع آنان و عدم بیعت با وی مطلع شد؛ عمر را روانه خانه فاطمه (علیها السلام) نمود تا امام علی (علیه السلام) و سایرین را به زور برای بیعت در مسجد حاضر نماید. عمر نیز با عده‌ای به همراه پاره آتش، روانه خانه فاطمه (علیها السلام) شد. هنگامی که بر در خانه حاضر شد، فاطمه (علیها السلام) به پشت در آمد و علت حضور آنان را جویا شد. عمر علت را حاضر نمودن امام علی (علیه السلام) و دیگران در مسجد برای بیعت با ابوبکر عنوان نمود. فاطمه (علیها السلام) آنان را از این امر منع نمود و آنان را مورد توبیخ قرار داد. در نتیجه عده‌ای از همراهیان او متفرق گشتند. اما در این هنگام او که از عدم خروج معترضین آگاهی یافت، تهدید نمود در صورتی که امام علی (علیه السلام) و سایرین برای بیعت از خانه خارج نشوند، خانه را با اهلش به آتش خواهد کشید. و این در حالی بود که می‌دانست حضرت فاطمه (علیها السلام) در خانه حضور دارد. در این موقع عده‌ای از معترضین از خانه خارج شدند که مورد برخورد شدید عمر قرار گرفتند و شمشیر برخی از آنان نیز توسط او شکسته شد. اما همچنان امیر مومنان، فاطمه و کودکان آنان در خانه حضور داشتند. بدین ترتیب عمر دستور داد تا هیزم حاضر کنند و به وسیله هیزمهاي گردآوری شده و پاره آتشی که با خود همراه داشت، درب خانه را به آتش کشیدند و به زور وارد خانه شدند و به همراه عده‌ای از همراهانش خانه را مورد تفتیش قرار داده و امام علی را به زور و با اکراه به سمت مسجد کشان کشان بردند. در حین این عمل، فاطمه (علیها السلام) بسیار صدمه دید و لطمات فراوانی را تحمل نمود اما باز از پا ننشست و بنا بر احساس وظیفه و تکلیف الهی خویش در دفاع از ولی زمان و امام خود به مسجد آمد. عمر و ابوبکر و همراهان آنان را در مسجد رسول خدا مورد خطاب قرار داد و آنان را از غضب الهی و نزول عذاب بر حذر داشت. اما آنان اعمال خویش را ادامه دادند.

 

فاطمه (علیها السلام) و فدک

از دیگر ستمهایی که پس از ارتحال پیامبر در حق فاطمه (علیها السلام) روا داشته شد، مسأله فدک بود. فدک قریه‌ای است که تا مدینه حدود 165 کیلومتر فاصله دارد و دارای چشمه جوشان و نخلهای فراوان خرماست و خطه‌ای حاصلخیز می‌باشد. این قریه متعلق به یهودیان بود و آن را بدون هیچ جنگی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بخشیدند؛ لذا مشمول اصطلاح انفال می‌گردد و بر طبق صریح قرآن، تنها اختصاص به خداوند و پیامبر اسلام دارد. پس از این جریان و با نزول آیه «و ات ذا القربی حقه»، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر طبق دستور الهی آن را به فاطمه (علیها السلام) بخشید. فاطمه (علیها السلام) و امیر مومنان (علیه السلام) در فدک عاملانی داشتند که در آبادانی آن می‌کوشیدند و پس از برداشت محصول، درآمد آن را برای فاطمه (علیها السلام) می‌فرستادند. فاطمه (علیها السلام) نیز ابتدا حقوق عاملان خویش را می‌پرداخت و سپس مابقی را در میان فقرا تقسیم می‌نمود؛ و این در حالی بود که وضع معیشت آن حضرت و امام علی (علیه السلام) در ساده‌ترین وضع به سر می‌برد. گاه آنان قوت روز خویش را هم در راه خدا انفاق می‌نمودند و در نتیجه گرسنه سر به بالین می‌نهادند. اما در عین حال فقرا را بر خویش مقدم می‌داشتند و در این عمل خویش، تنها خدا را منظور نظر قرار می‌دادند. (چنانچه در آیات آغازین سوره دهر آمده است). پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابابکر با منتسب نمودن حدیثی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با این مضمون که ما انبیا از خویش ارثی باقی نمی‌گذاریم، ادعا نمود آنچه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باقی مانده، متعلق به تمامی مسلمین است.

فاطمه در مقام دفاع از حق مسلم خویش دو گونه عمل نمود. ابتدا افرادی را به عنوان شاهد معرفی نمود که گواهی دهند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیات خویش فدک را به او بخشیده است و در نتیجه فدک چیزی نبوده که به صورت ارث به او رسیده باشد. در مرحله بعد حضرت خطبه‌ای را در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد نمود که همانگونه که قبلاً نیز ذکر شد، حاوی مطالب عمیق در توحید و رسالت و امامت است. در این خطبه که در نهایت فصاحت و بلاغت ایراد گردیده است، بطلان ادعای ابابکر را ثابت نمود. فاطمه به ابوبکر خطاب نمود که چگونه خلاف کتاب خدا سخن می‌گویی؟! سپس حضرت به شواهدی از آیات قرآن اشاره نمود که در آنها سلیمان، وارث داود ذکر گردیده و یا زکریا از خداوند تقاضای فرزندی را می‌نماید که وارث او و وارث آل یعقوب باشد. از استدلال فاطمه (علیها السلام) به نیکی اثبات می‌گردد بر فرض که فدک در زمان حیات پیامبر به فاطمه (علیها السلام) بخشیده نشده باشد، پس از پیامبر به او به ارث می‌رسد و در این صورت باز هم مالک آن فاطمه است و ادعای اینکه پیامبران از خویش ارث باقی نمی‌گذارند، ادعایی است خلاف حقیقت، و نسبت دادن این کلام به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امری است دروغ؛ چرا که محال است آن حضرت بر خلاف کلام الهی سخن بگوید و خداوند نیز بارها در قرآن کریم این امر را تایید نموده و بر آن تاکید کرده است. اما با تمام این وجود، همچنان غصب فدک ادامه یافت و به مالک حقیقی‌اش بازگردانده نشد.

باید توجه داشت صحت ادعای فاطمه (علیها السلام) چنان واضح و روشن بود و استدلالهای او آنچنان متین و استوار بیان گردید که دیگر برای کسی جای شک باقی نمی‌ماند و بسیاری از منکرین در درون خود به وضوح آن را پذیرفته بودند. دلیل این معنا، آنست که عمر خلیفه دوم هنگامی که فتوحات اسلامی گسترش یافت و نیاز دستگاه خلافت به در آمد حاصل از آن بر طرف گردید، فدک را به امیر مؤمنان (علیه السلام) و اولاد فاطمه (علیها السلام) باز گرداند. اما بار دیگر در زمان عثمان فدک غصب گردید.

 

بیماری فاطمه (علیها السلام) و عیادت از او

 سرانجام فاطمه بر اثر شدت ضربات و لطماتی که به او بر اثر هجوم به خانه‌اش و وقایع پس از آن وارد گشته بود، بیمار گشت و در بستر بیماری افتاد. گاه به زحمت از بستر برمی‌خاست و کارهای خانه را انجام می‌داد و گاه به سختی و با همراهی اطفال کوچکش، خود را کنار تربت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌رساند و یا کنار مزار حمزه عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر شهدای احد حاضر می‌گشت و غم و اندوه خود را بازگو می‌نمود.

در همین ایام بود که روزی زنان مهاجر و انصار که از بیماری او آگاهی یافته بودند، جهت عیادت به دیدارش آمدند. فاطمه (علیها السلام) در این دیدار بار دیگر اعتراض و نارضایتی خویش را از اقدام گروهی که خلافت را به ناحق از آن خویش نموده بودند، اعلام نمود و از آنان و عده‌ای که در مقابل آن سکوت نموده بودند، به علت عدم انجام وظیفه الهی و نادیده گرفتن فرمان نبوی درباره وصایت امام علی (علیه السلام) انتقاد کرد و نسبت به عواقب این اقدام و خروج اسلام از مجرای صحیح خود به آنان هشدار داد. همچنین برکاتی را که در اثر عمل به تکلیف الهی و اطاعت از جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جانب خداوند بر آنان نائل خواهد شد، خاطر نشان نمود.

در چنین روزهایی بود که ابابکر و عمر به عیادت حضرت آمدند. هر چند در ابتدا فاطمه (علیها السلام) از آنان رویگردان بود و به آنان اذن عیادت نمی‌داد، اما سرانجام آنان بر بستر فاطمه (علیها السلام) حاضر گشتند. فاطمه (علیها السلام) در این هنگام، این کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را که فرموده بود: "هر کس فاطمه را به غصب در آورد من را آزرده و هر که او را راضی نماید مرا راضی نموده"، به آنان یادآوری نمود. ابابکر و عمر نیز صدق این کلام و انتساب آن به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تأیید نمودند. سرانجام فاطمه (علیها السلام)، خدا و ملائکه را شاهد گرفت فرمود: "شما من را به غضب آوردید و هرگز من را راضی ننمودید؛ در نزد پیامبر، شکایت شما دو نفر را خواهم نمود."

 

وصیت

 در ایام بیماری، فاطمه (علیها السلام) روزی امام علی (علیه السلام) را فراخواند و آن حضرت را وصی خویش قرار داد و به آن حضرت وصیت نمود که پس از وفاتش، فاطمه (علیها السلام) را شبانه غسل دهد و شبانه کفن نماید و شبانه دفن کند و احدی از کسانی که در حق او ستم روا داشته‌اند، در مراسم تدفین و نماز خواندن بر جنازه او حاضر نباشند.

 

شهادت

 سرانجام روز سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری فرا رسید. فاطمه (علیها السلام) آب طلب نموده و بوسیله آن بدن مطهر خویش را شستشو داد و غسل نمود. سپس جامه‌ای نو پوشید و در بستر خوابید و پارچه‌ای سفید به روی خود کشید؛ چیزی نگذشت که دخت پیامبر، بر اثر حوادث ناشی از هجوم به خانه ایشان، دنیا را ترک نموده و به شهادت رسید؛ در حالیکه از عمر مبارکش بنا بر مشهور، 18 سال بیشتر نمی‌گذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پس از رسول خدا در این دنیا زندگی نمود.

فاطمه (علیها السلام) در حالی از این دنیا سفر نمود که بنا بر گفته معتبرترین کتب در نزد اهل تسنن و همچنین برترین کتب شیعیان، از ابابکر و عمر خشمگین بود و در اواخر عمر هرگز با آنان سخن نگفت؛ و طبیعی است که دیگر حتی تأسف ابی‌بکر در هنگام مرگ از تعرض به خانه فاطمه (علیها السلام) سودی نخواهد بخشید.

 

تغسیل و تدفین

 مردم مدینه پس از آگاهی از شهادت فاطمه (علیها السلام)، در اطراف خانه آن بزرگوار جمع گشتند و منتظر تشییع و تدفین فاطمه (علیها السلام) بودند؛ اما اعلام شد که تدفین فاطمه (علیها السلام) به تأخیر افتاده است. لذا مردم پراکنده شدند. هنگامی که شب فرا رسید و چشمان مردم به خواب رفت، امام علی (علیه السلام) بنا بر وصیت فاطمه (علیها السلام) و بدور از حضور افراد، به غسل بدن مطهر و رنج دیده همسر خویش پرداخت و سپس او را کفن نمود. هنگامی که از غسل دادن او فارغ شد، به امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) (در حالی که در زمان شهادت مادر هر دو کودک بودند.) امر فرمود: تا عده‌ای از صحابه راستین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را که البته مورد رضایت فاطمه (علیها السلام) بودند، خبر نمایند تا در مراسم تدفین آن بزرگوار شرکت کنند. (و اینان از 7 نفر تجاوز نمی‌کرده‌اند). پس از حضور آنان، امیر مؤمنان بر فاطمه (علیها السلام) نماز گزارد و سپس در میان حزن و اندوه کودکان خردسالش که مخفیانه در فراق مادر جوان خویش گریه می‌نمودند، به تدفین فاطمه (علیها السلام) پرداخت. هنگامی که تدفین فاطمه (علیها السلام) به پایان رسید، رو به سمت مزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود و گفت:

"سلام بر تو ای رسول خدا، از جانب من و از دخترت؛ آن دختری که بر تو و در کنار تو آرمیده است و در زمانی اندک به تو ملحق شده. ای رسول خدا، صبر و شکیبایی‌ام از فراق حبیبه‌ات کم شده، خودداریم در فراق او از بین رفت... ما از خداییم و بسوی او باز می‌گردیم... به زودی دخترت، تو را خبر دهد که چه سان امتت فراهم گردیدند و بر او ستم ورزیدند. سرگذشت را از او بپرس و گزارش را از او بخواه که دیری نگذشته و یاد تو فراموش نگشته..."

امروزه پس از گذشت سالیان متمادی همچنان مزار سرور بانوان جهان مخفی است و کسی از محل آن آگاه نیست. مسلمانان و بخصوص شیعیان در انتظار ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بزرگترین منجی الهی و یازدهمین فرزند از نسل فاطمه (علیها السلام) در میان ائمه می‌باشند تا او مزار مخفی شده مادر خویش را بر جهانیان آشکار سازد و به ظلم و بی عدالتی در سراسر گیتی، پایان دهد.

 

سخنان فاطمه

 از فاطمه (علیها السلام) سخنان فراوانی بر جای مانده، که پاره‌ای از آنان مستقیماً از او نقل شده است و به نیکی می‌توان گوشه‌ای از علو مقام و ژرفای علم و معرفت او را در این کلمات دریافت و پاره‌ای دیگر نیز بواسطه او، از وجود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت گشته است که به نوبه خود بیانگر ارتباط نزدیک او با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و عمق درک و فهم فاطمه (علیها السلام) می‌باشد. در این مجال، جهت رعایت اختصار تنها به دو مورد از کلماتی که مستقیماً از فاطمه (علیها السلام) نقل شده اشاره می‌نماییم:

1-      قال مولاتنا فاطمة الزهرا (علیها السلام): "من اصعد الی الله خالص عبادته، اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته"

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) فرمود: "هر کس عبادت خالص خود را به سوی پروردگار بالا بفرستد، خداوند برترین مصلحت خود را به سوی او می‌فرستد."

2-   قال مولاتنا فاطمة الزهرا (علیها السلام) فی قسم من خطبة الفدکیة: "فجعل الله الایمان تطهیراً لکم من الشرک، و الصلوه تنزیها لکم عن الکبر، و الزکاه تزکیه للنفس و نماًء فی الرزق، و الصیام تثبیتاً للإ خلاص، و الحج تشییداً للدین، و العدل تنسیقاً للقلوب، و طاعتنا نظاماً للملة، و اما متنا اماناً من الفرقه، و الجهاد عزا للإسلام، و الصبر معونة علی استیجاب الأجر، و الأمر بالمعروف مصلحة للعامه، و بر الوالدین وقایه من السخط، وصلة الأرحام منماة للعدد، و القصاص حصناً للدماء، و الوفاء بالندر تعریضاً للمغفره، و توفیة المکائیل و الموازین تغییراً للبخس، و النهی عن شرب الخمر تنزیهاً عن الرجس، و اجتناب القذف حجاباً عن اللعنة، و ترک السرقة ایجاباً للعفة، و حرم الله الشرک اخلاصاً له بالربوبیه، فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اطیعو الله فیما امرکم به و نهاکم عنه فانه" انما یخشی الله من عباده العلماء."

فاطمه زهرا (علیها السلام) در قسمتی از خطبه فدکیه می‌فرمایند: "پس خداوند ایمان را موجب پاکی شما از شرک، نماز را موجب تنزیه و پاکی شما از (آلودگی) تکبر، زکات را باعث تزکیه و طهارت روح و روان و رشد و فزونی در روزی، روزه را موجب پایداری اخلاص، حج را باعث استواری دین، دادگری و عدل را موجب انسجام و تقویت دلها، اطاعت و پیروی از ما را باعث نظم و آسایش ملت، رهبری و پیشوایی ما را موجب امان از جدایی و تفرقه، جهاد را موجب عزت و شکوه اسلام، صبر و پایداری را کمکی بر استحقاق و شایستگی پاداش، امر به معروف را به مصلحت عامه مردم، نیکی به پدر و مادر را سپری از خشم پروردگار، پیوند و پیوستگی با ارحام و خویشاوندان را موجب کثرت جمعیت، قصاص را موجب جلوگیری از خونریزیها، وفا به نذر را موجب قرار گرفتن در معرض آمرزش، پرهیز از کم فروشی را موجب عدم زیان و ورشکستگی، نهی از آشامیدن شراب را به خاطر پاک بودن از پلیدی، دوری جستن از قذف (تهمت ناروای جنسی) را انگیزه‌ای برای جلوگیری از لعن و نفرین، پرهیز از دزدی را موجب حفظ عفت و پاکدامنی قرار داد و خداوند شرک ورزیدن نسبت به خود را از آن جهت حرام فرمود که بندگان در بندگی خود نسبت به ربوبیت او اخلاص پیشه کنند، پس "از خداوند بدان گونه که شایسته است پرهیز داشته باشید و تقوا پیشه کنید و جز درحال مسلمانی از دنیا نروید." و خدا را در آنچه که شما را بدان امر می‌کند و آنچه که نهی می‌کند فرمان برداری کنید. زیرا "تنها بندگان دانا از خداوند خوف و ترس دارند."

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند.

ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می‌نماییم.

 

نام، لقب و کنیه امام:

نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند: "خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند."

یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش "جنبه علمی امام" آمده است. این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن می‌گردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

 

پدر و مادر امام:

پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" نام داشت.

 

تولد امام:

حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لااله‌الاالله" را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت."(2)

 نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.(3)

 

زندگی امام در مدینه:

حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می‌داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.

 امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می‌فرمایند: "همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می‌آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام می‌دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى‌نگریستند."

 

امامت حضرت رضا (علیه السلام):

امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم.

 یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: "آیا می‌دانید من کیستم؟" گفتم: "تو آقا و بزرگ ما هستی." فرمود: "نام و لقب من را بگویید." گفتم: "شما موسی بن جعفر بن محمد هستید." فرمود: "این که با من است کیست؟" گفتم: "علی بن موسی بن جعفر." فرمود: "پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد."»(4) در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم می‌فرمودند که "عالم‌ آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد."

 

اوضاع سیاسی:

 مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد:

 ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون.

1-      پنج سال بعد از‌ آن که مقارن با خلافت امین بود.

2-      پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.

 مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار برای علویان (سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوشش‌های فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا (علیه السلام) می‌شد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت، از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو می‌توانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.

اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و او را به قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید می‌کرد علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین به سوی خود، و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکار بر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می‌کردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر می‌خواستند و این، بر اثر ستم‌ها و نارواییها و انواع شکنجه‌های دردناکی بود که مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. از این رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد با علویان را برطرف کند. بویژه که او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی را که موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایه‌های قدرت خود، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضل بن سهل تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام کناره‌گیری کند، زیرا حساب می‌کرد نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد و در هر دو حال برای خود او و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر، بنابر شرطی که مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌کرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خشنودی به حکومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی می‌کردند و او را به عنوان جانشین امام می‌پذیرفتند. از طرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تایید امام می‌دانستند لذا قیامهایی که بر ضد حکومت می‌شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست می‌داد.

 او می‌اندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایشان را به اجبار ولیعهد خود می‌کند که در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه می‌گردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی که به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسیان انجام می‌گرفت دلیل و توجیه خود را از دست می‌داد و با استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمی‌شد. از طرفی او می‌توانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین او گمان می‌کرد که از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود را در میان دوستدارانش از دست می‌دهد.

 

سفر به سوی خراسان:

مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه، خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد، بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه، جبل، کرمانشاه و قم بوده است که نقاط شیعه‌نشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال می‌داد که ممکن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر می‌شد. لذا امام را از مسیر بصره، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت داد.ماموران او نیز پیوسته حضرت را زیر نظر داشتند و اعمال امام را به او گزارش می‌دادند.

 

حدیث سلسلة الذهب:

در طول سفر امام به مرو، هر کجا توقف می‌فرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می‌شد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند و در حالی که در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور کردند. مردم زیادی که خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند، همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی، به همراه گروه‌های بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب را گرفته و عرضه داشتند: "ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند می‌دهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان، پیامبر خدا، برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد." امام دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک امام روشن گردید. مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند به طوری که بعضی از شدت شوق می‌گریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند، بر مرکب امام بوسه می‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم می‌خواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت حدیث ذیل را کلمه به کلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: "کلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هر کس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود." سپس امام فرمودند: "اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم."

 این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لااله‌الاالله که مقوم اصل توحید در دین می‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام می‌باشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت می‌دانند.

 

ولایت عهدی:

باری، چون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: "همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم." پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: "تصمیم گرفته‌ام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم." حضرت فرمودند: "اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی." مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند:‌ "هرگز قبول نخواهم کرد." وقتی مأمون مأیوس شد گفت: "پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید." این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمی‌فرمودند و می‌گفتند: "از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون ‌الرشید دفن خواهم شد." اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: "اینک که مجبورم، قبول می‌کنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم." مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: "خداوندا! تو می‌دانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی."

 

جنبه علمی امام:

مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام و اعتبار بی‌همتای امام را در میان ایشان می‌دید می‌خواست تا این قداست و اعتبار را خدشه‌دار سازد و از جمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظره‌ای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام را زیر سوال ببرند که  شرح یکی از این مجالس را می‌آوریم:

 "برای یکی از این مناظرات، مأمون فضل بن سهل را امر کرد که اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کند تا با امام به مناظره بنشینند. فضل نیز اسقف اعظم نصاری، بزرگ علمای یهود، روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)، بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد. مأمون هم آنها را به حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کرد و به آنان گفت: "دوست دارم که با پسر عموی من (مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر است که ناگزیر پسر عموی امام می‌باشد.) که از مدینه پیش من آمده مناظره کنید." صبح روز بعد مجلس آراسته‌ای تشکیل داد و مردی را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و حضرت را دعوت کرد. حضرت نیز دعوت او را پذیرفتند و به او فرمودند: "آیا می‌خواهی بدانی که مأمون کی از این کار خود پشیمان می‌شود." او گفت: "بلی فدایت شوم." امام فرمودند: "وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسی و بر رومیان به زبان رومی‌شان بشنود و ببیند که سخنان تک ‌تک اینان را رد کردم و آنها سخن خود را رها کردند و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون می‌فهمد که توانایی کاری را که می‌خواهد انجام دهد ندارد و پشیمان می‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم." سپس حضرت به مجلس مأمون تشریف ‌فرما شدند و با ورود حضرت، مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت: "دوست دارم با ایشان مناظره کنید." حضرت رضا (علیه السلام) نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود: "اگر کسی در میان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند." عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کرد و حضرت تمام سؤالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.

 رجاء ابن ضحاک که از طرف مأمون مامور حرکت دادن امام از مدینه به سوی مرو بود، می‌گوید: «آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی‌شد مگر اینکه مردم از هر سو به او روی می‌آوردند و مسائل دینی خود را از امام می‌پرسیدند. ایشان نیز به آنها پاسخ می‌گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌فرمود. هنگامی که از این سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نیز آنچه را در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگو کردم. مأمون گفت: "آری، ای پسر ضحاک! ایشان بهترین، داناترین و عابدترین مردم روی زمین است."»

 

اخلاق و منش امام:

خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای آن حضرت به گونه‌ای بود که حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود کرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می‌کرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی‌نمود.

 یکی از یاران امام می‌گوید: "هیچ گاه ندیدم که امام رضا (علیه السلام) در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می‌توانست نیازش را برآورده سازد رد نمی‌کرد در حضور دیگری پایش را دراز نمی‌فرمود. هرگز ندیدم به کسی از خدمتکارانش بدگویی کند. خنده او قهقهه نبود بلکه تبسم می‌فرمود. چون سفره غذا به میان می‌آمد، همه افراد خانه حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می‌نشاند و آنان همراه با امام غذا می‌خوردند. شبها کم می‌خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می‌گذراند. بسیار روزه می‌گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی‌کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک، مخفیانه به فقرا کمک می‌کرد."(5) یکی دیگر از یاران ایشان می‌گوید: "فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود، اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می‌کرد، خود را می‌آراست (لباسهای خوب و متعارف می‌پوشید).(6) شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ ایرادی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، اما امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: "ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی‌گیریم."(7)

 شخصی به امام عرض کرد: "به خدا سوگند هیچکس در روی زمین از جهت برتری و شرافت اجداد، به شما نمی‌رسد." امام فرمودند:" تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار، آنان را بزرگوار ساخت."(8)

 مردی از اهالی بلخ می‌گوید: "در سفر خراسان با امام رضا (علیه السلام) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگزاران حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ایشان غذا بخورند. من به امام عرض کردم: "فدایت شوم بهتر است اینان بر سفره‌ای جداگانه بنشینند." امام فرمود: "ساکت باش، پروردگار همه یکی است. پدر و مادر همه یکی است و پاداش هم به اعمال است."(9)

 یاسر، خادم حضرت می‌گوید: «امام رضا (علیه السلام) به ما فرموده بود: "اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما مشغول غذا خوردن بودید بر نخیزید تا غذایتان تمام شود. به همین جهت بسیار اتفاق می‌افتاد که امام ما را صدا می‌کرد و در پاسخ او می‌گفتند: "به غذا خوردن مشغولند." و آن گرامی می‌فرمود: "بگذارید غذایشان تمام شود."»(10)

 یکبار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت: "من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشته‌ام و خرجی راه را تمام کرده‌ام اگر مایلید مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده‌ام." امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت و از پشت در دست خویش را بیرون آورد و فرمود: "این دویست دینار را بگیر و توشه راه کن و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه دهی."

 آن شخص نیز دینارها را گرفت و رفت. از امام پرسیدند: "چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟" فرمود: "تا شرمندگی نیاز و سوال را در او نبینم."(11)

 امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی‌کردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می‌داشتند.

 یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) می‌گوید: «روزی همراه امام به خانه ایشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنایی بودند. امام در میان آنها غریبه‌ای دید و پرسید: "این کیست؟" عرض کردند: "به ما کمک می‌کند و به او دستمزدی خواهیم داد." امام فرمود: "مزدش را تعیین کرده‌اید؟" گفتند: "نه هر چه بدهیم می‌پذیرد." امام برآشفت و به من فرمود: "من بارها به اینها گفته‌ام که هیچکس را نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش را تعیین کنید و قرارداد ببندید. کسی که بدون قرارداد و تعیین مزد، کاری انجام می‌دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می‌کند مزدش را کم داده‌ای ولی اگر قرارداد ببندی و به مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کرده‌ای و در این صورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزی به او بدهی، هر چند کم و ناچیز باشد؛ می‌فهمد که بیشتر پرداخته‌ای و سپاسگزار خواهد بود."»(12)

 خادم حضرت می‌گوید: «روزی خدمتکاران میوه‌ای می‌خوردند. آنها میوه را به تمامی نخورده و باقی آنرا دور ریختند. حضرت رضا (علیه السلام) به آنها فرمود: "سبحان الله اگر شما از آن بی‌نیاز هستید، آنرا به کسانی که بدان نیازمندند بدهید."»

 

مختصری از کلمات حکمت‌آمیز امام:

امام فرمودند: "دوست هر کس عقل اوست و دشمن هر کس جهل و نادانی و حماقت است."

امام فرمودند: "علم و دانش همانند گنجی می‌ماند که کلید آن سؤال است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کند زیرا در این امر چهار طایفه دارای اجر می‌باشند: 1- سؤال کننده 2- آموزنده 3- شنونده 4- پاسخ دهنده."

امام فرمودند: "مهرورزی و دوستی با مردم نصف عقل است."

امام فرمودند: "چیزی نیست که چشمانت آنرا بنگرد مگر آنکه در آن پند و اندرزی است."

امام فرمودند: "نظافت و پاکیزگی از اخلاق پیامبران است."

 

شهادت امام:

 در نحوه به شهادت رسیدن امام نقل شده است که مأمون به یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا ناخن‌های دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور داد تا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده کند و در بین ناخن‌هایش زهر قرار دهد و اناری را با دستان زهر‌آلودش دانه کند و او دستور مأمون را اجابت کرد. مأمون نیز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار کرد که امام از آن انار تناول کنند. اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کرد تا جایی که حضرت را تهدید به مرگ نمود و حضرت به جبر، قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجری قمری امام رضا (علیه السلام) به شهادت رسیدند.

 

تدفین امام:

به قدرت و اراده الهی امام جواد (علیه السلام) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان، بدن مطهر ایشان را غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست که مزار این امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است.                                                                مهدی چوپانی قارنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

«اِنّما وَلیّکم الله و رسوله والّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلوة و یؤتون الزّکاة و هم راکعون»

«ولیّ شما تنها خدا و رسول او و کسانی که ایمان آورده‌اند؛

همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع نماز زکات می‌پردازند، می‎باشند.» (سوره مائده، آیه 55)

 

بر طبق بینش اسلامی و بر پایه حکم عقلانی، آدمی مأمور به تبعیت و اطاعت همه جانبه از خالق خویش و پروردگار جهان است؛ چرا که انسان از ساعات و یا حتی دقایق بعدی عمر خویش آگاه نیست و در جزئی‌ترین امور، نیازمند خداوند است؛ اما در مقابل، خداوندی که او را خلق نموده، حتی بر کوچکترین اسرار وجودی مخلوق خود واقف است و مقصد و منتهای حرکت او را نیز می‌‌داند. لذاست که عقل بشر، او را به درگاه او رهنمون می‌‌سازد؛ چرا که علاوه بر این مطالب، او بی‌نیاز مطلق و غنی در تمام امور است و به مخلوقات خود کمترین نیازی ندارد، لذا جز خیر آدمی را نمی‌‌خواهد. اما این اطاعت در دیدگاه اسلام و قرآن کریم، تنها به خداوند منحصر نمی‌‌شود. بلکه به امر الهی و فرمان خداوند، یک مسلمان باید از وجود مقدس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم (علیهم السلام) نیز پیروی و تبعیت نماید. بنا بر این نگرش، تبعیت به طور مطلق و بدون قید و شرط تنها مختص خداوند است و بر طبق فرمان اوست که ما مأمور به اطاعت و پیروی از رسول اکرم و امامان معصوم در تمامی امور می‌باشیم. رفتار و گفتار آنان هم در تمامی امور، راهی را که به رضایت پروردگار و سعادت ابدی انسان منتهی می‌‌شود، مشخص می‌‌نماید. به این دلیل که در اعمال و رفتار آنان، هوا و هوس راهی ندارد و آنان به لطف خداوند و عنایت او، معصوم از هر خطا و اشتباه می‌باشند. بر طبق آموزه‌های اسلامی، به جز خداوند و به واسطه او رسول اکرم و امامان معصوم، آدمی نباید در برابر هیچکس و یا هیچ چیز دیگر به طور مطلق و بدون قید و شرط، مطیع و فرمانبردار باشد. منشأ آغازین اطاعت از خداوند و معصومین (همان گونه که ذکر گردید)، عقل بشری است؛ اما در ادامه و همراه با عقلانیت آدمی، این رابطه محبت نسبت به پروردگار است که آنرا تکمیل می‌‌کند. آن هنگام که انسان قدری بیشتر می‌‌اندیشد، خود را در دریای لطف و نعمتهای الهی غرق می‌‌بیند. او می‌یابد هر چه که دارد همه از خداوند است و علیرغم ناسپاسی‌های فراوان آدمی، نه تنها لطف و مهربانی او قطع نگشته بلکه لحظه به لحظه نیز ادامه دارد. بنا بر این هر چه بیشتر سعی می‌‌نماید تا در مسیر اطاعت چنین پروردگار مهربانی، گام بر دارد. مسیری که جز به کمال و سعادت او، به چیز دیگری ختم نمی‌‌گردد.

حقیقت و مفهوم کلی ولایت نیز که در دیدگاه اسلامی تبیین می‌شود، چیزی خارج از اطاعت و پیروی از خداوند و معصومین نمی‌باشد. از سوی دیگر رابطه میان مسلمانان و شیعیان با نبی اکرم و تک تک ائمه معصومین، رابطه‌ای بسیار عمیق و دو طرفه است. طرف اول این رابطه از پیامبر اکرم و ائمه آغاز می‌گردد. آنان چنان مهربانی و شفقتی نسبت به فرد فرد مسلمین دارند که کوچکترین ناراحتی و اندوه یک مسلمان، باعث رنجش خاطر آنان می‌گردد. (که شواهد بسیاری از آن در متون اسلامی موجود می‌‌باشد.) اما در طرف دیگر، مسلمانان نیز به خاطر جمع بودن مکارم اخلاقی و کمالات روحانی در وجود معصومین، از صمیم جان به آنان عشق می‌‌ورزند. این رابطه عمیق آنچنان تبعیتی را رقم می‌‌زند که مسلمانان نه تنها در برابر کلام و رفتار امام و ولی خویش مطیع و فرمانبردار هستند، بلکه حتی در ذهن خویش نسبت به آن کوچکترین دغدغه‌ای احساس نمی‌‌نمایند.

در قرآن کریم (که کلام خداوند و نازل شده از جانب اوست)، دلایل متعددی در جهت اثبات مقام ولایت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام علی (علیه السلام) ـ امام اول ـ از جانب خداوند وجود دارد. اما ولایت سایر ائمه بنا بر ابلاغ رسول اکرم از جانب خداوند تأیید می‌‌گردد.

ما در این حال به بررسی و دقت و تأمل در یکی از آیات شریفه قرآن می‌پردازیم که در آن مسأله ولایت بر مؤمنین مطرح شده و این مقام علاوه بر خداوند، برای رسول اکرم و امام علی (علیه السلام) اثبات گشته است. به همین منظور ابتدا به بررسی کلمات(1) به کار رفته در این آیه به صورت مجزا می‌پردازیم، و سپس به شأن نزول آیه اشاره می‌نماییم و در پایان فرازهای مختلف آیه را هر چه بیشتر مورد دقت و توجه قرار می‌دهیم.

 

بررسی کلمات آیه به صورت مجزا

 

إنّما

کلمه‌ایست که در زبان عربی برای نشان دادن یک انحصار به کار می‌رود؛ بدین معنا که گوینده منظور خویش را به معنی و مفهومی خاص و یا اشخاصی معین، محدود می‌نماید و آن را از سایر مفاهیم و یا اشخاص نفی می‌نماید. به عنوان مثال اگر گفته شود فقط خداوند معبود ماست، به این معناست که الوهیت و معبود بودن، تنها منحصر در خداوند است و سایر موجودات، از جایگاه الوهیت، خارج شده‌اند. بر این اساس و بر طبق سایر قوانین مربوط به استفاده از این کلمه در زبان عرب (که در قسمت توضیح بیشتر آمده است) آوردن انّما در آغاز این آیه، مقام ولایت بر مؤمنین را در عده‌ای خاص منحصر می‌کند. به بیان دیگر، تنها سه مورد را در هنگام نزول آیه به عنوان ولیّ مؤمنین معرفی می‌کند و این مقام را از سایرین نفی می‌نماید. پس معنای این آیه بدین گونه می‌باشد که: «ولیّ شما تنها خدا و رسول او و کسانی که ایمان آورده‌‌اند؛ همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوعِ نماز زکات می‌پردازند، می‌باشند.»

 

توضیح بیشتر مربوط به انّما

در زبان عربی برای بیان یک مفهوم، دو نوع جمله از لحاظ ساختاری وجود دارد. (یکی را فعلیه و دیگری را اسمیه گویند. جمله فعلیه جمله ایست که با فعل شروع شود و جمله اسمیه به جمله‌ای گفته می‌‌شود که با اسم شروع گردد. هر یک از انواع مختلف جمله، دارای پایه‌ها و ارکانی اصلی می‌باشند که به وسیله آنها، معنای جمله تکمیل می‌شود و در صورتی که هر یکی از آنها حذف گردد، معنا ناقص باقی می‌ماند.

گوینده با توجه به مقصود خود از کلام، می‌‌تواند این ارکان را در محلهای مختلف کلام خود ذکر کند و ترتیب قرار گرفتن آنها را تغییر دهد.

انّما بر سر هر دو نوع جمله می‌‌آید و آخرین رکن جمله (و یا رکنی را که پیش از ذکر تمامی ارکان ذکر گردیده است) حصر می‌نماید. حال برای روشن‌تر شدن بحث، مثالی را ذکر می‌کنیم. فرض کنیم فردی به نام محمد ایستاده است. این واقعیت را می‌توان به دو صورت بیان نمود:

1-  فرد ایستاده محمد است.  2- محمد ایستاده است.

در حالت اول اگر از انّما استفاده شود و بر سر جمله بیاید، محمد را که در انتها آمده حصر می‌نماید. بدین معنا که فرد ایستاده فقط محمد است. (یعنی کس دیگری ایستاده نیست.) اما در حالت دوم در صورتی که از انّما استفاده گردد، ایستادن که در انتها آمده حصر می‌شود. یعنی محمد فقط ایستاده است. (و کار دیگری غیر از ایستادن انجام نمی‌دهد). در آیه محل بحث نیز، آخرین رکنی که از جمله ذکر شده است، معرفی افرادی است که بر مؤمنین ولایت دارند. در نتیجه بنا بر مطالبی که ذکر گردید، انّما این اشخاص را حصر می‌نماید و آیه بیان می‌کند که ولی شما تنها خدا و رسول و مؤمنینی که نماز می‌گذارند و در حال رکوع زکات می‌دهند، می‌باشند.

 

ولیّ

در کتب لغت عرب همانند مفردات القرآن و لسان العرب و ... برای این کلمه، معانی متعددی آورده شده است. که می‌توان از آن جمله داماد، هم‌‌قَسَم، دوست، سرپرست، یاور و ... را ذکر نمود. بسیاری از این معانی گفته شده در توضیح کلمه «ولیّ« نه تنها در این آیه بلکه در آیات دیگر قرآن کریم (که در آنها نیز، کلمه ولیّ بکار رفته است) مفهوم درستی را نمی‌رساند. {به عنوان مثال اگر معنای داماد را از بین معانی ولیّ در این آیه جایگزین نماییم معنای آیه این‌‌گونه می‌شود: «فقط خدا و رسولش و کسانی که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند، داماد شما هستند.» که عدم صحت این معنی کاملا آشکار است.} با توجه به این مطلب، مفسرین و صاحبنظران اسلامی درباره معنای ولیّ در این آیه فقط یکی از سه معنی

1-      دوست

2-      یاور و ناصر

3-      سرپرست و صاحب اختیار

را برگزیده‌اند. (ما در قسمت‌های بعد این سه معنی را بررسی بیشتری خواهیم کرد.)

 

زکات

زکات یعنی «اعطای مال در راه رضای خداوند متعال« و یکی از موارد آن اعطای مال به مستمندان می‌باشد. که در این آیه به آن اشاره شده است.

 

رکوع

به این دلیل که پیش از آوردن لفظ رکوع صحبت از به جای آوردن نماز توسط مؤمنین می‌باشد (یقیمون الصلوة)، رکوع در این آیه به همان معنی عمل خاص در نماز است که پس از قرائت حمد و سوره می‌باشد و عبارتست از خم شدن و انحنای سر).

 

توضیح بیشتر مربوط به رکوع

رکوع دارای سه معنی لغوی و اصطلاحی و مجازی است. معنای لغوی آن انحنای سر و خم شدن می‌باشد، که اگر این حالت با قصد قربت و در نماز باشد به عنوان فعلی در نماز به حساب می‌آید و این همان معنای اصطلاحی است. به عبارت دیگر معنای اصطلاحی رکوع از همان معنی انحنای سر و خم شدن گرفته شده است، با این تفاوت که یک عمل اصلی در نماز است و به همین خاطر باید با قصد قربت انجام شود (قصد قربت یعنی همه توجه به سمت پروردگار باشد و عمل فقط برای رضایت او انجام شود، نه به منظور دیگر). معنای مجازی آن ذلت و خضوع در مقابل یک فرد می‌باشد.

همیشه در هنگام مطالعه یک متن ابتدا معنای لغوی کلمات به ذهن می‌رسد و اگر دلیل و قرینه‌ای وجود داشته باشد، معنای اصطلاحی یا مجازی آن کلمه در نظر گرفته می‌شود. قرآن هم، این‌گونه است که باید اول معنای لغوی بررسی شود و در صورت وجود قرینه و دلیل، به معنای اصطلاحی یا مجازی آن روی آوریم. رکوع نیز مستثنای از این قاعده نیست و هر جا در قرآن با این کلمه مواجه شدیم، باید ابتدا معنای لغوی آن در نظر گرفته شود. مثلاً در صورتی که در آن صحبت از نماز و نمازگزاران بود به قرینه نماز، ناگزیر به معنای اصطلاحی برمی‌گردد و در صورت وجود قرائن دیگر به معنای مجازی آن روی می‌آوریم. در این آیه هم به علت اینکه در ابتدای آیه صحبت از بر پا داشتن نماز است (یقیمون الصلوة) رکوع را باید در معنای اصطلاحی آن (یعنی یکی از اعمال خاص نماز)، به کار برد.(2)

در ابتدای بحث گفتیم که ولیّ با سه معنی دوست، ناصر (یاور) و سرپرست مورد بحث و گفتگوی مفسرین است. ما نیز دو معنی دوست و ناصر (معنای اول و دوم) را بررسی می‌کنیم و بعد به معنای سوم می‌پردازیم، تا به معنای بهتر «ولیّ» در این آیه دست یابیم.

1- دوست           2- ناصر (یاور)

با در نظر گرفتن این دو معنی آیه این‌گونه معنا می‌شود:

«تنها دوست یا ناصر شما، خدا و رسولش و آن کسانی هستند که ایمان آوردند. کسانی‌که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند.»

گفتیم «انّما» برای حصر نمودن بکار می‌رود. پس با توجه به انّما و معنای دوست یا ناصر نتیجه می‌گیریم که فقط دوست و یاور ما، خدا و رسولش و آنهایی که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند، می‌باشند. با توجه به این معنی ما دیگر نباید هیچ دوست و یاوری داشته باشیم. و نمی‌توانیم کس دیگری را (که مثلاً زکات در حال رکوع نداده است) دوست یا ناصر خطاب کنیم.

این دو معنی با آیات دیگر قرآن در تناقض می‌باشند (لازم به توضیح نیست که در قرآن چون کلام خداست و در آن اشتباه جای ندارد، تناقض یافت نمی‌شود). همانند:

«و إن استنصروکم فی الدّین فعلیکم النصر» (سوره انفال، آیه 72)

« اگر در دین از شما یاری خواستند پس بر شما است یاری کردن. »

این آیه معلوم می‌نماید یاری رساندن و نصرت دادن به دیگران فقط مختص افرادی خاص نیست و می‌گوید هر آنکس، از شما در دینش یاری خواست به او یاری نمایید.

« تعاونوا علی البرّ و التقوی » (سوره مائده، آیه 2)

« کمک کنید همدیگر را بر نیکو کاری و پرهیزکاری. »

در این آیه هم کمک کردن به یکدیگر بر اساس نیکی و تقوا خواسته شده است و اختصاص به افراد خاص ندارد.

«انّما المؤمنون إخوة» (سوره حجرات، آیه 10)

« جز این نیست که مؤمنان برادرند.»

خداوند متعال در این آیه مؤمنین را با یکدیگر برادر خوانده است، حال آنکه مشخص است رابطه برادری اسلامی، بالاتر از رابطه دوستی است. (یا بالاتر از به هم یاری رساندن می‌باشد.) پس چگونه ممکن است که ما بتوانیم فقط از زکات‌دهندگان در حال رکوع دوست انتخاب کرده و از آنها یاری بخواهیم، در حالی‌که قرآن همه مؤمنان را برادران یکدیگر معرفی می‌کند!

پس معلوم می‌شود معنای ولیّ در آیه مورد بحث، نمی‌تواند دوست یا ناصر باشد. چون معنای دوست و ناصر معنای کلی می‌باشد و در افرادی خاص منحصر نمی‌شود.

 

3- ولیّ به معنای سرپرست

حال اگر ما ولیّ را به معنای سرپرست و صاحب‌‌اختیار معنی کنیم، با سایر آیات قرآن در تناقض نیست. چون امر سرپرستی نمی‌تواند مختص همه باشد. و این‌گونه نیست که هر کس، بتواند بر ما امر و فرمان کند و سرپرست ما شود. مگر فرد یا افرادی خاص که از جانب خدا باشد. و این آیه می‌گوید که امر ولایت به معنای سرپرستی بعد از خدا و رسولش به عهده فرد یا افرادی است که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند.

در اینجا باید ببینیم که زکات‌دهندگان در حال رکوع نماز چه کسی یا کسانی در هنگام نزول آیه می‌باشند که امر مهم سرپرستی بعد از خدا و رسولش در اختیار آنان می‌باشد. که بهترین شاهد و گواه برای این موضوع، مراجعه به شأن نزول این آیه می‌باشد.

 

شأن نزول آیه

مفسرین و صاحبنظران شیعی(3) و اهل تسنن(4) این مطلب را گفته‌اند که:

فقیری به مسجدالنبی آمد و از مسلمانان طلب کمک کرد و هیچ کس به فقیر کمک نکرد مگر حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) که در حال رکوع نماز، انگشتری خود را به فقیر بخشید و این آیه (آیه 55 سوره مائده) بر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گشت.

 

بررسی قسمتهای مختلف آیه

 

وصف مؤمنینی که دارای مقام ولایت هستند

در این آیه خداوند برای آن دسته از مؤمنین که دارای مقام ولایت هستند، نشانی خاصی را بیان نموده است و آنان را کسانی معرفی می‌نماید که در حال رکوع نماز، زکات می‌دهند.

برای فهم بهتر این آیه لازم است این مطلب را بررسی نماییم که چگونه می‌توان شخصی را به وسیله توصیف نمودن او به مردم معرفی نمود، تا مردم به او مراجعه نمایند.

به طور کلی می‌توان شخص را به دو گونه وصف نمود. یکی آنکه گوینده نشانی خاصی را می‌دهد و منظور گوینده فقط فرد خاصی است و کس دیگری را در بر نمی‌گیرد. نوع دوم آنست که گوینده نشان عامی را می‌‌دهد و هر کس که آن خصوصیت را داشته باشد مورد نظر گوینده قرار می‌گیرد. برای روشن‌تر شدن مسأله مثالی را برای هر دو وصف به ترتیب می‌آوریم.

مثال وصف نوع اول:

از استادی سؤال می‌شود: کدام یک از شاگردانت از بقیه عالمتر می‌باشد؟ استاد در جواب می‌گوید: آن شاگردی که از همه تمیزتر است.

چون تمیز بودن و عالم بودن با یکدیگر تناسبی ندارد، پس استاد با دادن این پاسخ خواسته است نشانه‌ای را مشخص نماید و بگوید فقط این فرد (و با این مشخصه)، مورد نظر من است. در واقع استاد با این نشانه ملاکی خاص را برای فردی خاص معین کرده است. و این‌‌گونه نیست که اگر کسی بعد از این خود را تمیز نماید جزء جواب استاد قرار گیرد. چون پاسخ استاد در زمانی خاص داده شده است و اشاره به عالم‌ترین فرد دارد و در غیر آن زمان، دیگر معنایی ندارد. در این مورد و در موارد مشابه، از پاسخ استاد این نکته نیز می‌‌تواند به ذهن بیاید که یکی از موارد مورد پسند استاد تمیز بودن است و او تمیز بودن را دوست دارد. همچنین استاد به‌طور غیر مستقیم خواسته به بقیه شاگردان بگوید که اگر نمی‌توانید عالم‌ترین بشوید، ولی خود را تمیز نگاه داريد.

مثال وصف نوع دوم:

حال اگر استاد در پاسخ اینگونه گفته بود: آن فردی عالمتر است که از همه بیشتر درس می‌خواند، این دیگر ملاک خاص نبود. چون درس خواندن و عالم شدن با هم تناسب دارد و هر کس که بیشتر درس بخواند می‌تواند عالم‌ترین باشد. پس، استاد در اینجا ملاک عامی را معرفی کرده است و درس خواندن را مساوی با عالم شدن مطرح کرده است و منوط به فردی خاص نمی‌باشد.

برای استفاده از این مطلب، به سراغ آیه مورد بحث می‌رویم.

خداوند متعال در این آیه گفته است بعد از خود و رسولش، کسانی که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند، سرپرست مؤمنین می‌باشند. مشاهده می‌کنیم که بین زکات در حال رکوع و اینکه کسی سرپرست مؤمنین باشد هیچ‌گونه تناسبی وجود ندارد. پس وصفی که در این آیه به‌وسیله آن، مؤمنین (آنهایی که بر سایرین ولایت دارند) مشخص شده‌اند، از نوع وصف اول می‌باشد. و خدا نشانه‌ای را در زمانی خاص داده است تا مشخص کند بعد از خود و رسولش چه کسی سرپرست مردم می‌باشد. با توجه به شأن نزول مشاهده می‌شود که منظور خدا کسی جز علی بن ابیطالب (علیه السلام) نمی‌‌باشد. همچنین از این آیه مشخص می‌شود که یکی از عوامل مورد پسند خداوند، زکات دادن در حال رکوع نماز می‌باشد. بدین معنی که خداوند متعال به‌طور غیر مستقیم به مؤمنین می‌گوید: با اینکه تمامی شما نمی‌توانید سرپرست سایر مؤمنین باشید ولی سعی در انجام این عمل پسندیده داشته باشید و دادن زکات را به علت خواندن نماز به تأخیر نیندازید، که این عمل مورد رضای خداوند می‌باشد.

 

کلمه جمع، منظور از آن شخصی واحد

در اینجا لازم است به نکته مهم دیگری توجه کنیم؛ در این آیه کلمه مؤمنین به صورت جمع آورده شده است، حال ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا این کلمه به صورت جمع آمده است، در حالی‌که گفته شد، مراد از مؤمنین حضرت علی (علیه السلام) می‌باشد.

در این رابطه باید این نکته را در نظر داشته باشیم که کلمه مفرد در زبان عربی نباید بیشتر از یک نفر به‌کار رود، ولی عکس آن جایز و صحیح است.

بدین معنا که کلمه به صورت جمع آورده شده در حالی‌که منظور از آن یک شخص واحد است. در قرآن نیز در موارد متعدد این گونه عمل شده است. به عنوان مثال (در قرآن آمده است):

«و اذا قیل لهم تعالوا یستغفر لکم رسول الله لوّوا رءوسهم و رأیتهم یصدّون و هم مستکبرون» (آیه 5، سوره منافقون)

«و هرگاه به آنها گفته شود بیایيد تا رسول خدا برای شما از حق آمرزش طلبد، سرپیچند و مشاهده می‌کنی با تکبر و نخوت روی برمی‌گردانند.»

«هم الذین یقولون لاتنفقوا علی من عند رسول الله حتّی ينفضّوا ...» (آیه 7، سوره منافقون)

«اینها همان کسانی هستند که می‌گویند بر آنان که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند ...»

در این دو آیه خداوند، حکمی کلی را در مورد منافقین آورده است که با تکبر و نخوت روی برمی‌گردانند و می‌گویند بر اصحاب رسول انفاق نکنید. در حالی‌که با مراجعه با شأن نزول مشاهده می‌شود در عین اینکه خدا در این آیات منافقین را مورد خطاب قرار داده است و حکمی را صادر کرده است، ولی مصداق خارجی این آیات شخصی واحد، به نام عبدالله بن أبی بوده است. (می‌‌توان در تفسیر طبری و همچنین در تفسیر سیوطی از قول ابن عباس در ذیل این آیات، مطلب فوق را مشاهده نمود.)

در ادامه برای رعایت اختصار، فقط به نشانی آیات و بیان مفسرین در ذیل آن، اشاره می‌شود.

1-      سوره آل عمران، آیه 181 (تفسیر قُرطُبی، جلد 4، صفحه 294)

2-      سوره توبه، آیه 61 (تفسیر قرطبی، جلد 8، صفحه 192 - تفسیر خازن، جلد 2، صفحه 253)

3-      سوره نساء، آیه 10 (تفسیر قرطبی، جلد 5، صفحه 53 - الإصابة، جلد 3، صفحه 397)

4-      سوره ممتحنه، آیه 8 (بخاری؛ مسلم؛ احمد؛ ابن جریر ـ ابن ابی حاتم؛ همین‌طور در تفسیر قرطبی، جلد 18، صفحه 59)

5-      سوره مائده، آیه 41 (تفسیر قرطبی، جلد 6، صفحه 177 - الإصابه، جلد 2، صفحه 326)

و ...

از مطالب گفته شده به این نتیجه می‌رسیم که آوردن کلمه جمع برای مفرد بلامانع است و موارد متعدد از آن وجود دارد. از سوی دیگر این آیه با آوردن جمع و مورد نظر داشتن شخص واحدی به عنوان ولیّ، معنای کامل‌تری را به ذهن می‌آورد، بدین معنی که خداوند با آوردن جمع در این آیه به‌طور غیر مستقیم به مؤمنین گفته است با اینکه نمی‌توانید ولیّ و سرپرست باشید ولی می‌توانید دو عبادت را با هم جمع نمایید. همان گونه که حضرت علی (علیه السلام) دو عبادت نماز و زکات دادن را با هم جمع نمود و یکی را به علت دیگری به تأخیر نینداخت. (این مطلب در قسمت قبل با تفسیر بیشتری آورده شده است.)

در انتهای این بحث به قول زمخشری (در این رابطه) می‌پردازیم. (زمخشری از مفسرین بزرگ اهل تسنن می‌باشد که در تفسیر کشاف ذیل این آیه، مطلب زیر را آورده است.)

«پس اگر بگوییم: چگونه صحیح است که این لفظ (الذین آمنوا) در مورد حضرت علی (رضی الله عنه) باشد در صورتی که به صورت جمع آورده شده، خواهم گفت این لفظ با وجود آنکه سبب نزول در آن یک مرد می‌باشد، به صورت جمع آورده شده تا مردم را در مانند کار او ترغیب کند، که سرانجام ایشان به ثوابی مانند ثواب او نایل شوند. و تا توجه دهد که خلق و خوی مؤمنین باید در چنان درجه‌ای از علاقمندی و نیکی و احسان و رسیدگی به فقرا باشد که حتی اگر در حال نماز، کار نیکی برای ایشان پیش آمد که تأخیرپذیر نبود، (تأخیر موجب فوت آن کار می‌‌شد) آنها تا پایان نماز هم آن کار را به تأخیر نیفکنند.»

 

ماهیت و سنخ ولایت رسول اکرم  (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام علی (علیه السلام)

با دقتی بیشتر مطلبی دیگر نیز از آیه دریافت می‌شود: با وجود اینکه خدا ولایت بر مؤمنین را بعد از خودش برای رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) نیز مطرح می‌کند، ولی به جای بکار بردن کلمه اولیائکم به صورت جمع از ولیّکم که مفرد است استفاده نموده است.

از مطرح شدن کلمه ولیّ به صورت مفرد می‌توان فهمید که خداوند متعال خواسته است ولایت خویش را در اختیار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) نیز قرار دهد بدون آنکه این مقام را از خود سلب کند. که ولایت آنها از همان سنخ ولایت خداوند می‌باشد. بدین معنی که اگر خداوند گفته بود اولیائکم معلوم بود که صحبت از چند نوع ولایت متفاوت است که افرادی آنرا بر مؤمنین دارند. در حالی‌که خدا این‌ گونه نگفته است و یک نوع ولایت را مشخص کرده است. در حقیقت ولایت خداوند و ولایت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) یک نوع ولایت است با این تفاوت که ولایت خدا، ذاتی و به طور مستقل است. بدین معنی که ولایت خداوند را کسی در اختیارش نگذاشته است. (خدا به این علت که خالق همه چیز است، باید ولیّ و سرپرست و صاحب اختیار همه موجودات باشد.) اما ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) را خدا به آنها اعطا نموده است و ولایت آنها به ولایت خدا وابسته می‌باشد.

همان‌طور که شیعه نیز قائل است رسول اکرم و ائمه معصومین (علیهم السلام) بنده خدا می‌باشند و هر آنچه که در اختیار دارند از جانب خداوند می‌باشد و خدا به آنها اعطا کرده است و آنها از خود به تنهایی هیچ ندارند.

 

نتیجه

از آنچه که تا کنون ذکر گردید، آشکارا روشن می‌گردد که:

1-      قرآن کریم مسأله ولایت و سرپرستی بر مؤمنین را به طور دقیق و در آیات مختلف تبیین نموده است.

2-      معنای ولایت که در این آیه از آن سخن به میان آمده است، همان سرپرستی، صاحب اختیار بودن می‌باشد.

3-      ولایت در دیدگاه قرآن کریم تنها برای عده‌ای خاص اثبات گردیده و از دیگران نفی شده است.

4-      از منظر قرآن، مقام ولایت بر مؤمنین در اصل مختص به خداوند است و ولایت سایر افراد هنگامی پذیرفته است که خداوند آن را در اختیار آنان قرار داده باشد.

5-      مؤمنین باید در تمامی امور به ولیّ خویش مراجعه نمایند و از او پیروی نمایند و او را الگوی خویش قرار دهند                           ((مهدی چوپانی قارنه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

همه ساکت شده بودند و دیگر صدایی شنیده نمی‌شد. مردم او را نگاه می‌کردند. در این لحظه طنین سخن او در فضا پیچید. سخنی کوتاه و قاطع! برخی با تعجب و حیرت به یکدیگر نگاه کردند! گویی انتظار سخن دیگری را داشتند! دیگر منتظر نماندند. به سوی خیمه‌اش هجوم بردند و هرچه در آن بود را به غارت بردند، حتی زیراندازی که بر روی آن بود را از زیر پایش کشیدند و ردا و پارچه‌ای را هم که بر دوشش بود، ربودند و به یغما بردند. او باقی ماند و خیمه‌ای غارت شده ...

برخی در حیرت و افسوس بودند و نمی‌دانستند که چرا آنها با خلیفه و حاکمی که اندکی پیش، خودشان دستان او را به نشانه بیعت فشردند، این طور رفتار می‌کنند!؟ برخی دیگر هم به سرعت خود را به خیمه رساندند تا جلوی آنها را بگیرند. اما دیگر دیر شده بود، حسن بن علی با همان حالت از خیمه‌اش خارج شد و به همراه برخی از یارانش به سمت شهر حرکت نمود.

آنها در حالی که سوار بر اسب بودند، به سمت سایبانی که منتهی به شهر می‌شد، نزدیک گشتند؛ اما از قبل، فردی خود را در تاریکی همان سایبان، پنهان کرده بود و انگار انتظار ورود آنان را می‌کشید. هرچه به سایبان نزدیک و نزدیکتر می‌شدند، اضطراب او هم بیشتر و بیشتر می‌شد.

حسن بن علی به زیر سایبان رسید. دیگر وقتش بود. خنجر را در دستانش فشرد و در یک لحظه از کمین گاه خود به سوی او حمله کرد. تمام نیروی خود را جمع کرد و با خنجر کوچکی که در دست داشت، ضربه ای شدید را به او وارد ساخت، اما دستش به خطا رفت و به ران حسن بن علی اصابت کرد. شدت ضربه به قدری بود که خنجر به استخوان رسیده بود ...

یاران حسن بن علی به سرعت وارد ماجرا شدند و آن مرد را کنار زدند. شدت ضربه، امام را از حال برد و او را با همان حالت به منزلی در شهر مدائن رساندند.(1)

چند ماهی از این ماجرا گذشت تا کم کم حال امام رو به بهبودی نهاد. ایشان به سمت کوفه رهسپار شد.

به مردم خبر دادند که امام به مسجد می‌آید تا مجدد، دقایقی را در میانشان صحبت کند. مردم جمع شدند. حضرت وارد مسجد شد و بر روی جایگاه نشست. همه در انتظار بودند و می‌خواستند بدانند که امامشان بعد از گذشت چندین ماه، چه خواهد گفت؟

حسن بن علی بعد از ذکر و ثنای خداوند متعال و نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به مردم گفت: "... اى اهل عراق! از خدا بپرهیزید و درباره ما اهل بیت چنین مکنید؛ زیرا که ما امیران و میهمانان شما هستیم و ما همان خاندانى هستیم که خداوند فرموده: "همانا خداوند اراده کرده است که تنها از شما خاندان هر گونه پلیدى را بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند."

پس از آن، حضرت پیوسته به سخنان خود ادامه داد، تا این که هر که در مسجد حاضر بود، به گریه افتاد ...(2)

 

حسن بن علی در میان صحبتش با مردم، در بین تمامی آیات قرآن کریم، تنها فرازی از آیه 33 سوره احزاب را قرائت نمود که در بین مسلمین این بخش از آیه، به آیه‌ی تطهیر شهرت دارد. اما هنگامی که به صفحات تاریخ رجوع می‌کنیم، انگار این تنها باری نیست که امام حسن به این آیه استناد می‌کند(3) و حتی آن حضرت هم تنها فردی نیست که این آیه را شاهدی بر مقام و جایگاه خویش می‌داند، مردم مدینه، بارها و بارها شاهد بودند، که نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را درخصوص خود و عده‌ای خاص، تفسیر می‌نمود و از آنان با نام اهل بیت، یاد می‌کرد.(4) بعد از ایشان نیز، به دفعات متعدد توسط همان افراد، به این آیه استشهاد شد.

همان طور که می‌دانیم، قرآن کریم بیش از 6000 آیه دارد، و آیه‌ی تطهیر، تنها یکی از این آیات و آن هم فقط بخشی از آن است. واقعاً چرا امام حسن در شرایطی که مردم شدیداً در انتظار سخنش بودند، این آیه را خواند و گفت که با ما اهل بیت چنین نکنید؟ حقیقتا اهل بیت چه کسانی هستند و حسن بن علی چگونه خود را جزو اهل بیت می‌داند؟ گذشته از همه اینها، آیه‌ی تطهیر چه مزیتی را در خصوص اهل بیت بیان می‌کند و برای چه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، به دفعات مردم را به این آیه توجه می‌دهد؟

وقتی خوب دقت می‌کنیم می‌یابیم که انگار بسیاری از مسلمانان دیگر نیز همانند ما، به راحتی نمی‌توانند از کنار این مسائل بگذرند. واقعاً این همه تاکید برای چیست؟ از طرف دیگر، ماییم و این همه مسائل و مشکلاتی که در زندگی با آنها روبروییم، واقعاً توجه به مفاهیم این آیه چه تاثیری در زندگی ما دارد؟

ما نیز در این مقاله به دنبال یافتن پاسخی برای همین چراها هستیم. بدین منظور می‌توانیم در کنار یکدیگر به بررسی این آیه بپردازیم.

اگر بخواهیم آیه‌ی تطهیر را به خوبی مورد مطالعه قرار دهیم، شاید بهتر باشد که در دو بخش به بررسی آن بپردازیم. ابتدا لازم است برای روشن شدن معنا ومفهومی کلی از آیه، کلمات آن را به صورت مجزا، مورد دقت قرار دهیم، که این بخش می‌تواند، معنای آیه را بیش از پیش برای ما روشن سازد. به کمک این بخش می‌توانیم، پاسخهای خود را در بخش دوم بیابیم و فرازهای گوناگون آیه را هرچه بهتر درک کنیم.

 

بخش اول - بررسی اجزای آیه

 

"انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا"

"همانا خداوند فقط و فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را قطعاً پاکیزه سازد."

"سوره‌ی احزاب قسمتی از آیه‌ی 33 (معروف به آ یه‌ی تطهیر)"

 

همان طور که می‌دانیم، قرآن کلمه به کلمه‌اش، از جانب خداوند نازل شده و به دست ما رسیده است و اگرچه کلامش بشری نیست، ولی برای بشریت است. بنابراین فهم کلماتی که در آن آمده، راهی است برای درک بهتر کلام خداوند، و پرودگارمان از همین طریق، با ما سخن می‌گوید. پس طبیعی است که اندیشیدن بر روی تک تک کلمات قرآن برای ما انسانها اهمیت ویژه‌ای داشته باشد، چرا که به وسیله فهم بهتر این کلمات و تعالیم کسانی که خداوند خود آنها را به ما معرفی کرده، می‌توانیم مقصود پروردگارمان را بهتر و بیشتر درک کنیم.

آیه‌ی تطهیر نیز از این قاعده کلی مستثنی نیست و بررسی کلمات گوناگون آن، بیشتر می‌تواند به ما در فهمیدن منظور خداوند کمک نماید و مفهوم آیه را بهتر برایمان روشن کند. لذا اگر می‌خواهیم مفاهیمی از قبیل: حصر و اختصاص آیه‌ی تطهیر، معنای لغوی اهل بیت، رجس و گستره معنائیش، اراده الهی و دوام و پیوستگی آن، مفهوم تطهیر، تأکیدهای مختلف آیه و ... را بهتر متوجه شویم، باید کلمات مختلف آیه را دقیقتر مورد بررسی قرار دهیم.

 

اجزاء و کلمات گوناگون آیه تطهیر

 

در یک جمع بندی بر اساس اجزاء گوناگون آیه، مشخص می‌شود که در آیه تطهیر خداوند متعال، اراده‌ی خویش را در خصوص طهارت و پاکیزگی تنها شامل اهل بیت می‌نماید و با 3 بار تاکید، معلوم می‌سازد که هرگونه رجس و پلیدی را فقط از اهل بیت دور گردانیده و آنان را پاک و مطهر نموده است.

 

بخش دوم – کلیات و مفاهیم آیه‌ی تطهیر

 

درست است که به صورت مختصر، با مطالعه قسمت مفردات به مفهومی کلی از آیه دست یافتیم، اما هنوز مسائلی در آیه وجود دارد که برایمان به صورت مبهم باقی مانده است و به نظر می‌رسد به راحتی نمی‌توانیم از کنارشان بگذریم. خداوند در این آیه از افرادی سخن به میان می‌آورد که معلوم نیست چه کسانی هستند و حتی اگر هم پس از تحقیق و جستجو بتوانیم آنها را بشناسیم، جای این سؤال باقی می‌ماند که چرا خداوند از آنان تحت عنوان اهل بیت، نام می‌برد؟

 

الف) آلودگی مادی، پلیدی معنوی

همان طور که دانستیم، اساسی ترین نکته‌ی این آیه، مربوط به دور شدن رجس یا پلیدی از افرادی به نام اهل بیت است و در واقع خبر اصلی این آیه به همین موضوع اشاره می‌کند. اما واقعاً این چه آلودگی و رجسی است که از اهل بیت دور می‌شود و چرا خدا، روی دور ساختن آن تاکید می‌کند؟ شاید اگر مفهوم دقیقتری از پلیدی را بدانیم، بتوانیم منظور خداوند را بیشتر درک کنیم.

رجس و پلیدی که ما از آن در وجود خود احساس تنفر می‌کنیم، می‌تواند در ظاهر چیزی باشد، همانند مکان تجمع زباله‌های خانگی، شهری و یا حتی زباله‌های صنعتی که ظاهر کثیف و آلوده‌ی آن را به خوبی احساس می‌کنیم. اما همه چیزهای آلوده هم ظاهری ناخوشایند ندارند و گاهی ممکن است این پلیدی در باطن اشیاء قرار داشته باشد، همانند غذایی که فاسد شده است، این غذا با این که ممکن است ظاهری بسیار خوشمزه و تحریک کننده داشته باشد، ولی در حقیقت، اثری که در بدن ایجاد می‌کند، خطرناک است، پس این غذا باطنی پلید دارد. بنابراین همه‌ی پلیدی ها تنها در ظاهر خلاصه نمی‌شود. اما جدای از این یک حقیقت دیگر هم وجود دارد که خود ما هم آن را در وجودمان احساس می‌کنیم. همه‌ی ما از عمل فردی که دروغ می‌گوید، دزدی می‌کند و یا زور می‌گوید و ستم می‌کند هرچند او ظاهری آراسته نیز داشته باشد، با تمام وجود تنفر داریم.(21)

اگر به متون اسلامی مراجعه کنیم، موارد مختلفی را مشاهده خواهیم کرد که اسلام آنها را پلیدی می‌داند و آنها را می‌توانیم در همین دو دسته‌ی عمده (پلیدی‌های مادی و معنوی) جای دهیم، هرچند که در این بررسی با مفاهیم دقیقتر و کاملتری هم مواجه می‌گردیم. برخی از پلیدی‌هایی که اسلام برایمان بر می‌شمرد را حتی می‌توان در ظاهر هم تشخیص داد، و ناپسند بودن آن را کاملا احساس کرد، همانند برخی نجاساتی که اسلام ما را از آنها بر حذر می‌دارد و یا حتی موارد دیگری که امروزه بررسی پلیدی آنها، با توجه به پیشرفتی که در علم به وجود آمده، برایمان ساده‌تر شده است.

اما موارد دیگری که اسلام آنها را پلیدی می‌داند، صورتی باطنی و معنوی دارند؛ این پلیدی‌ها با این که گاهی بد و پلید بودنش برای ما روشن است، اما حقیقت و باطن اغلب آنها، معمولا برایمان معلوم نیست. از این رو خداوند که همه چیز را می‌داند، حقیقت آن را برای ما مشخص می‌کند. مثلاً، همه‌ی ما می‌دانیم اگر فردی مال بچه یتیمی را به ناحق از او بگیرد و یا در آن تصرف کند، عمل ناپسندی را انجام داده است. اما زشتی عمل او به همین مقدار خلاصه نمی‌شود بلکه بر خلاف تصور بسیاری از افراد، رفتار او اثر بسیار ناگوارتری را به همراه دارد، در واقع این عمل زشتش به روح خود او هم آسیب می‌رساند. خداوند در همین خصوص می‌فرماید: "افرادی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم می‌خورند، [در حقیقت‏،] تنها آتش می‌خورند."(22) به خاطر همین اثرات ناگوار است که اسلام ما را از انجام بسیاری از کارها نظیر شرک به خدا، انکار قیامت، تکذیب پیامبران و یا اعمالی چون ظلم، بی‌عفتی، قماربازی و ... نهی کرده است. در حقیقت علت نهی این گونه از اعمال به خاطر پلیدی آنها است و حتی قرآن صراحتاً از برخی از این موارد تحت نام رجس یاد می‌کند.(23)

با همین نگرش اسلامی می‌توان نتیجه گرفت که پلیدی‌های معنوی، یا به عقاید و افکار باطل و نادرستی که در ذهن ما وجود دارد باز می‌گردد و یا به یک سری از رفتارها و اعمال ناشایستی مربوط می‌شود که بعضی وقت‌ها آنها را انجام می‌دهیم.(24)

لذا گاهی انسان در عقیده خود شریکی را برای خدا قرار می‌دهد و یا به فرستادگان او ایمان نمی‌آورد و ... که طبق نگرش قرآن، خود این عقیده نوعی رجس است.(25) چون فکر و باور ما، ریشه و اساس همه کارهای ماست، بنابر این طبیعی است هر آفتی که این ریشه را در بر بگیرد، کل شاخه‌ها را از بین می‌برد و تک تک اعمال ما را هدف قرار می‌دهد. به همین خاطر این افکار باطل و ناصواب، نه تنها خود نوعی آلودگی است، بلکه در میان پلیدی‌ها، بالاترین اهمیت را دارد. اما بعضی وقتها هم انسان به هنگام عمل، به معاصی و گناهانی چون آلوده دامنی، دروغ، تهمت، تکبر و ... آلوده می‌شود که این، نوع دیگری از آلودگی‌های معنوی است.(26) پس در حقیقت این دو گروه، سر منشا تمامی پلیدی‌ها و آلودگی‌هایی است که در باطن انسانها وجود دارد.

بنابر این از آنجایی که آلودگی های معنوی در روح انسان که حقیقت و اصل وجود اوست، تأثیر می‌گذارد و می‌تواند همه‌ی بخشهای وجود او را تصرف کند، معلوم می‌شود واقعاً این نوع از پلیدی‌ها بسیار مهمترند. به احتمال زیاد منظور خداوند در این آیه نیز همین پلیدی های معنوی است. زیرا بزرگترین بندگان خدا همانند انبیا و پیامبران، ممکن است به آلودگی های مادی دچار شوند، و آنها هم باید خود را از آن آلودگی‌ها پاک کنند. اگر به قرآن مراجعه کنیم، متوجه می‌شویم پیامبران که خود را از لحاظ خلقت مانند ما، بشر، می‌دانند؛ مثل همه ما، خود را در برابر آلودگی‌های مادی پاکیزه می‌کنند. مثلاً خداوند همان طور که به ما دستور می‌دهد، هنگامی که لباسمان آلوده شد آن را پاک کنیم، به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همین دستور را می‌دهد و می‌فرماید: "لباست را پاک کن"(27) و یا در جای دیگر به ما و همه مومنان می‌گوید، زمانی که قصد نماز خواندن داریم، خود را از آلودگی‌های مادی پاک کنیم و بعد نماز بخوانیم.(28) اما حتی در این خصوص نیز خداوند متعال، پیامبر و اولیائش را هم از این قاعده کلی مستثنی نمی‌کند.

لذا می‌توان فهمید که منظور خداوند از "رجس" در آیه‌ی تطهیر، تنها پلیدی های معنوی است. پس "رجس" در آیه تطهیر، تمامی اعتقادهای باطل و ناصحیح و همچنین همه اعمال زشت و ناپسندی را در برمی گیرد که انسان با اختیار خویش، می‌تواند انجام دهد.

بنابر این خداوند این طور می‌خواهد که پلیدی‌های معنوی با تمام مفهوم گسترده‌اش، از اهل بیت دور شود. و آنان نه در باورهایشان خللی باشد و نه در کردارشان نادرستی و اشتباه راه پیدا کند، اما سؤال عمده اینست که چگونه؟

 

ب) خواست خداوند؛ اهل بیت و گناه!

اما یک سؤال عمده برای همه ما وجود دارد، مگر می‌شود که انسان گناه نکند و هیچ اشتباهی را مرتکب نشود؟ اگر خیلی هم آدم خوبی باشد، از روی 99 مانع و خطای پیش رویش می‌گذرد، اما بالأخره به یک گناه آلوده می‌شود و یا لااقل ناخواسته اشتباه می‌کند. نکند آنها مثل ما نیستند و اصلا نه غضبی دارند و نه حتی معنی شهوت را متوجه می‌شوند. آیا خدا این گونه می‌خواهد که آنان از اشتباه و لغزش به دور باشند؟ آیا واقعیت همین است؟ پس خدا چطور می‌خواهد که آنان از هر خطا و اشتباهی پاک و پاکیزه باشند؟ شاید در این خصوص اگر معنی خواست الهی را متوجه شویم، بیشتر بتواند کمکمان کند.

به طور کلی می‌توان خواست و اراده‌ی خداوند در خصوص مخلوقاتش را، به دو صورت بیان کرد. نوع اول این اراده به صورت مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های خاص برای ما انسان ها است که باید به آن عمل کنیم. همانند نماز خواندن، روزه گرفتن، تکبر نداشتن، حسد نورزیدن و ... اما در این نوع از اراده الهی، اگرچه خداوند واقعاً می‌خواهد که ما دستوراتش را انجام دهیم، ولی خود او اراده‌ی ما را در انجام آنها و محقق شدن خواسته‌اش، موثر قرار داده است. لذا تا خودمان نخواهیم و با اختیار خود عمل نکنیم، این اراده‌ی خداوند محقق نمی‌شود.(29)

اما نوع دیگر اراده و خواست خدا به گونه‌ايست که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، آنچه خدا می‌خواهد، اتفاق می‌افتد. ولی چگونه؟ همه ما می‌دانیم که تمامی چیزها در دست اوست. وقتی خدا اینگونه اراده کند، با توجه به قدرت بی‌انتهایش به نحوی در آفرینش و خلقت موجودات اثر می‌گذارد، که چه آنان بخواهند و چه نخواهند، بلافاصله همانگونه که او می‌خواهد، اتفاق می‌افتد . مثلا روز و شب، طلوع و غروب خورشید و ... هیچ یک در دست ما نیست و به اراده ما بستگی ندارد، بلکه خدا این طور خواسته که نظام آفرینش و خلقت آنان این گونه باشد.(30)

اگر واقعاً خدا به همین ترتیب بخواهد که اهل بیت از هر گناه و خطایی پاک و پاکیزه باشند، پس یقیناً آنها جور دیگری هستند و خلقت آنان با ما فرق دارد؛ دیگر نه تنها انگیزه‌ای برای گناه ندارند بلکه حتی اصلاً نمی‌فهمند که شهوت چیست و چگونه انسان را به گناه می‌کشد، یا چطور انسان وقتی خشمگین شد، دیگر هیچ چیز را نمی‌بیند. دقیقاً مانند کسی که از وقتی به دنیا آمده، دریچه چشمانش به روی دنیا بسته بوده، چنین شخصی دیگر حتی مفهوم رنگ هم برایش مطرح نیست، چه برسد به توصیف صحنه‌ها و منظره‌های مختلف.

بنابر این اگر خواست خداوند این طور باشد، اهل بیت از همان ابتدا که خلق شدند، نمی‌توانستند گناه کنند. یعنی خداوند آنها را طوری آفریده که هیچ عامل انگیزشی برای گناه کردن ندارند. پس در همان لحظه خلقت اراده الهی برای پاک بودن آنها محقق شده است، زیرا طوری آفریده شده‌اند که اصلاً امکان هیچ گناهی ندارند. لذا این اراده الهی در خصوص آنها در یک لحظه و در همان موقع خلقت یعنی در گذشته به وقوع پیوسته است. بنابر این اگر منظور خدا در این آیه اینگونه باشد، باید از این اراده خود با فعلی ماضی یاد کند که بیانگر کاری است که در گذشته بوقوع پیوسته است. ولی خداوند در این آیه وقتی از اراده خود سخن می‌گوید، آن را مستمر و دائمی می‌داند، نه مربوط به گذشته که در یک لحظه محقق شده باشد. حتی از اراده خویش هم با فعل مضارع یاد می‌کند.(31) در نتیجه اراده خدا در این آیه از این نوع نمی‌تواند باشد.

از طرف دیگر خداوند اصل خلقت بشر را به گونه‌ای قرار داده که برای دست یابی به سعادتش، خود باید فکر کند، تصمیم بگیرد و راهش را انتخاب کند و اصلاً کمال و سعادت ما نیز بر خلاف بقیه موجودات از طریق همین انتخاب آگاهانه تأمین می‌شود.(32) اهل بیت هم مانند ما از جنس بشرند و طبیعتاً از این قاعده کلی مستثنی نمی‌شوند.

پس واقعاً از این نظر، خلقت اهل بیت با ما فرق ندارد. آنها هم مثل ما عاملهای انگیزشی که باعث گناه کردن می‌شود را دارند، و آنها هم مثل ما مسیر زندگیشان را خودشان انتخاب می‌کنند. از این رو معلوم می‌شود که اراده‌ی خداوند، در آیه‌ی تطهیر، بر اساس اختیار و عملی است که اهل بیت خود انجام می‌دهند.

همان طور که می‌دانیم خداوند متعال از تک تک ما انسان ها می‌خواهد که گناه نکنیم و پاک و طاهر باشیم. حتی در این خصوص فرموده است: "... (خداوند) می‌خواهد که شما (انسانها) را پاک کند ..."(33) اما از طرفی وقتی به سراغ آیه‌ی تطهیر می‌رویم با مسأله‌ی متفاوتی روبرو می‌شویم. خداوند در آیه‌ی تطهیر، تنها و تنها پاک و پاکیزه بودن را برای اهل بیت می‌خواهد و حتی این موضوع را سه بار هم تاکید می‌کند. این طور که پیداست اهل بیت با این که تمامی عاملهای انگیزشی برای گناه کردن را در خود دارند و از این حیث همانند سایرین هستند، اما خواست خداوند در خصوص گناه نکردن و پاک و پاکیزه بودن آنها کمی با بقیه متفاوت است. ولی این خواست چگونه است؟

همه‌ی ما می‌دانیم انبیا و فرستادگانی که برای رساندن پیام خدا به سوی ما آمده‌اند، باید در خصوص رساندن پیام الهی بدون خطا و اشتباه عمل کنند و حتی قرآن کریم آنها را در سایر فرازهای زندگیشان هم پاک و طاهر می‌داند. بنابراین خداوند هم از آنها می‌خواهد که هرگز به گناه آلوده نشوند. اما در خصوص پیامبران در عین محفوظ بودن اختیارشان، این اراده الهی قطعاً محقق می‌شود. پیامبران در عین آنکه خود مسیر زندگیشان را انتخاب می‌کنند، اما با اختیار خود هیچ موقع به گناه آلوده نمی‌شوند و حتی در سخت‌ترین شرایطی که امکان گناه کاملاً برایشان مهیا بوده، با اختیار خود از آن فاصله گرفتند و هرگز گوهر پاک خود را نیالودند. لذا این خواست الهی علیرغم بقیه مردم، در خصوص آنها محقق شده است. مثلا قرآن کریم داستان حضرت یوسف را بیان می‌کند. همسر عزیز مصر، شیفته یوسف شده بود. همه چیز برای یوسف مهیا بود؛ اتاقی خلوت، دری بسته و زنی که پیشنهاد گناه به یوسف می‌داد، نه کسی می‌فهمید و نه اتفاق خاصی می‌افتاد؛ اما هیچ کدام از اینها نتوانست یوسف را بفریبد. یوسف در برابر چنین گناهی که تعداد بیشماری را به کام خود کشیده، حتی ذره‌ای شک در دل خود راه نداد و از آن روی گرداند. لذا او خواست پرودگارش را همان طور که او می‌خواست اجرا کرد.

بر این اساس و با توجه به حصر و تأکیدی که در آیه تطهیر وجود دارد، مشخص می‌شود که اراده خدا در خصوص اهل بیت از همان سنخ اراده او درباره انبیاء و رسولان است. در حقیقت اگرچه اهل بیت همانند بقیه‌ی مردم اختیار دارند و خدا هم از همه می‌خواهد که گناه نکنند، ولی بر خلاف سایرین، این اراده‌ی الهی قطعاً در خصوص اهل بیت محقق می‌شود. تاکیدهای آیه هم شاهد خوبی برای این مطلب است.

اما یک نکته هنوز باقی مانده، واقعاً اگر اهل بیت کاملا اختیار دارند، پس چگونه حتی یک خطا هم مرتکب نمی‌شوند و چطور می‌توان به قاطعیت گفت که هیچ اشتباهی نمی‌کنند؟

اگر خوب فکر کنیم، می‌بینیم که گاهی در فراز و نشیب زندگی بر سر دو راهی‌ها قرار می‌گیریم. معمولا در رویارویی با این دوراهی‌ها، خودمان مسیر درست را می‌شناسیم و آن را تشخیص می‌دهیم، ولی دقیقاً کار اشتباه را انجام می‌دهیم. زیرا آن چنان برایمان میل و کشش ایجاد می‌کند که باعث می‌شود دیگر نتوانیم به بدی آن فکر کنیم و علیرغم آن که می‌دانیم بعداً پشیمان می‌شویم، ولی به سویش می‌رویم. در مقابل بسیاری از مواقع هم تمام سعی خود را به کار می‌گیریم و در رویارویی با این گونه مسائل، سربلند میدان می‌شویم. در این مواقع در کشاکش عقل با غضب و شهوت، طرف عقل را گرفته‌ایم. اما چه طور می‌شود که هیچ وقت کشش و جاذبه‌ی گناه ما را نفریبد؟ شاید بتوانیم بامثالی آن را بهتر درک کنیم.

کارخانه‌ای را در نظر بگیرید که شمش‌های طلا درست می‌کند. برای این که طلا را در قالب های مورد نظر شکل دهند، باید بیش از 1000 درجه‌ی سانتی گراد به آن حرارت دهند، تا ذوب شود. به نظر شما با تمام ارزشی که طلا دارد، به طوری که انسانهای بیشماری به دنبال این فلز گران بها هستند، آیا فردی پیدا می‌شود که بخواهد مقداری از این طلای ذوب شده را حتی برای لحظه ای اندک لمس کند؟

گناهان و معاصی نیز، همین گونه‌اند، آنها با این که ممکن است زرق و برق بسیاری داشته باشند، اما در اصل تکه آتشی هستند که به راحتی گوهر پاک وجود انسان را می‌سوزانند. اگر ما به حقیقت و باطن گناهان و معاصی توجه داشته باشیم، هیچ گاه حاضر نمی‌شویم، حتی برای لحظه‌ای به آن فکر هم بکنیم چه رسد به انجام آن. در حقیقت وقتی که ما از غضب وشهوتمان شکست می‌خوریم، زشتی گناه و خطا را درست لمس نکرده‌ایم.

انبیا و اولیای الهی با توجه به همین نکته است که به سراغ گناه نمی‌روند، زیرا که آنها بدی و زشتی گناه را با تمام وجود حس می‌کنند. در واقع خداوند خود این مسأله را به آنها نشان می‌دهد و حتی در داستان حضرت یوسف، از آن به "ارائه برهان رب"(34) تعبیر می‌کند. پس واقعاً یک پیامبر الهی، می‌بیند که گناه کردن بازی با آتش است، درست مثل همان کارگری که حرارت فلز مذاب را با تمام وجود خود لمس می‌کند. لذا پیامبران حتی فکر آن را هم نمی‌کنند که به آن نزدیک شوند، چه برسد که آن را انجام دهند.

راز و رمز دوری اهل بیت از هر خطا و اشتباه کوچک و بزرگی نیز همین است. آنها با بهره گیری از نیروی عقل خود و با معرفت و شناختی بالاتر که خداوند خود به آنها داده، واقعا زشتی گناه را با تمام وجود می‌یابند و لذا هرگز حاضر نمی‌شوند که خود را به آن آلوده کنند. بنابر این هر گونه آلودگی چه در مقام عقیده و چه در هنگام عمل، کاملاً از آن ها دور می‌گردد و این همان معنی عصمت است؛ همان مقامی که در زمان نزول آیه تنها و تنها در خصوص اهل بیت محقق شده است.

 

ج) در جستجوی اهل بیت ...

آیا نباید چنین افرادی را بشناسیم؟ همان کسانی که دارای مقام عصمتند، و در زمان نزول آیه در بین همه‌ی انسانها، این مقام تنها به آنان اختصاص یافته است! اگر شناخت این افراد لازم نبود، چه لزومی داشت خداوند مقامشان را بیان کند؟ خداوند که کار بیهوده نمی‌کند، پس باید حتما بدانیم که اهل بیت چه کسانی هستند.

اهل بیت یا باید به معنایی باشد که تمامی افراد را دربرگیرد(35) و یا این که به افراد خاصی باز گردد و شامل همه نشود. یقینا اهل بیت نمی‌تواند شامل همه شود، زیرا همانطور که گفتیم این آیه، اهل بیت را معصوم می‌داند، در حالی که همه‌ی افراد، معصوم نیستند و مرتکب گناه و معصیت می‌شوند. لذا باید منظور از اهل بیت، افراد به خصوصی باشد.

معمولاً روش محققین و مفسرین آن است که برای فهم بهتر آیات، در ابتدا به آیاتی که در قبل و بعد آن آیه قرار دارد، مراجعه می‌کنند و روند آنها را بررسی می‌نمایند. وقتی که ما هم به سیر آیات قبل و بعد آیه ی تطهیر مراجعه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که در این آیات خداوند با زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صحبت می‌کند. از این رو احتمال آن که منظور از اهل بیت، زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد در ذهنمان قوت می‌گیرد. به همین جهت، به سراغ بررسی این آیات می‌رویم تا موضوع برایمان روشن‌تر شود.

در این آیات خداوند در ابتدا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را خطاب قرار می‌دهد و می‌فرماید:

اى پیامبر! به همسرانت بگو: "اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى‏خواهید، بیایید با آنچه که به زنان در هنگام طلاق داده می‌شود، شما را بهره‏مند سازم و شما را به طرز نیکویى رها کنم‏! «28» و اگر شما خدا و پیامبرش و سراى آخرت را بخواهید، خداوند براى نیکوکاران شما پاداش عظیمى آماده ساخته است‏." «29»

و در ادامه خطاب را متوجه همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌نماید و به آنان می‌فرماید:

"اى همسران پیامبر! هر کدام از شما گناه آشکار و فاحشى مرتکب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود؛ و این براى خدا آسان است‏. «30» و هر کس از شما خدا و پیامبرش را فرمان برد و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت‏، و روزى پرارزشى براى او آماده کرده‏ایم‏. «31» اى همسران پیامبر! اگر تقوا پیشه کنید؛ شما همچون زنان دیگر، (معمولى) نیستید، پس نازک سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید! «32» و در خانه‏هاى خود بمانید، و همچون دوران جاهلیت پیشین [در میان مردم‏] ظاهر نشوید، و نماز را برپا دارید، و زکات را بپردازید، و خدا و رسولش را اطاعت کنید.

سپس می‌فرماید:

همانا خداوند فقط و فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را قطعاً پاکیزه سازد. «33»

و مجددا ادامه می‌دهد:

آنچه را در خانه‏هاى شما از آیات خداوند و حکمت و دانش خوانده مى‏شود به یاد داشته باشید؛ خداوند لطیف و خبیر است‏! «34»(36)

 

با بررسی این آیات متوجه می‌شویم که زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، مصون از خطا و اشتباه نیستند.(37) اما با قرار دادن این موضوع در کنار عصمتی که در خصوص اهل بیت بیان شد، انسان دچار شک و تردید می‌شود. بر طبق آیه‌ی تطهیر می‌دانیم اهل بیت مرتکب هیچ گناهی نمی‌شوند، در حالی که نه تنها بر طبق این آیات احتمال خطای زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وجود دارد بلکه خداوند اشتباه آن ها را دو چندان می‌داند.(38) با این شرایط احتمال آن که زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جزو اهل بیت باشند، برایمان کمی سست می‌گردد.

اگر مجدد به آیات ذکر شده مخصوصاً به نوع خطابی که در آنها به کار رفته است، دقت کنیم، تردیدمان بیشتر می‌شود.

در مجموع آیات 7 گانه ای که ذکر گردید، 24 ضمیر به صورت جمع آمده است و 22 ضمیر از 24 ضمیر، ضمائری مخصوص زنان می‌باشد و خطابش متوجه همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. در حالی که 2 ضمیر باقی مانده، در خصوص مردان بکار می‌رود و جالب آن که، این دو ضمیر، دقیقاً در آیه‌ی تطهیر آمده است. پس ظاهراً روند و سیاق این آیه با آیات قبل و بعدش تفاوت دارد و دچار تغییر شده است.(39)

اما اگر دقیق‌تر این آیات را بررسی کنیم، معلوم می‌شود، اینها تنها تغییراتی نیست که در این آیات وجود دارد. قبل از آیه‌ی تطهیر، خداوند در بین صحبتش با زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، به خانه‌های آنها اشاره می‌کند و به آنها می‌فرماید: "در خانه هایتان بمانید". حتی در آیه‌ی بعد از آیه تطهیر نیز باز سخن از همین خانه‌هاست و می‌فرماید: "آنچه را در خانه‏هاى شما از آیات خداوند و حکمت و دانش خوانده مى‏شود، یاد کنید". اما در آیه‌ی تطهیر سخن از یک خانه است، نه خانه های مختلف و وقتی که خداوند می‌خواهد افراد خاصی را معرفی کند، از آنها با نام "اهل البیت" یاد می‌کند و آنها را به یک خانه وابسته می‌داند. اگر منظور از خانه و بیتی که در آیه تطهیر به کار رفته است همان خانه‌های زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در آیات قبل و بعد ذکر شده، باید "بیت" به صورت جمع می‌آمد و گفته می‌شد "اهل البیوت" یعنی "اهل خانه‌ها"، اما این گونه گفته نشد. پس در آیه تطهیر سخن از خانه‌ای متفاوت از خانه های ذکر شده در آیات قبل و بعد است.

با این شرایط معلوم می‌شود که سیر این آیات، مسیر یکسانی را طی نمی‌کند و با شروع شدن آیه‌ی تطهیر، با تغییر سیاق روبرو می‌شویم. به طور کلی روند آیات، هنگامی در فهم آیه‌ای خاص به ما کمک می‌کند که مجموع آیات به دنبال یک هدف و بیان موضوعی واحد باشند. اما وقتی می‌دانیم روند آیات تغییر کرده و در مجموع، یک هدف را دنبال نمی‌کند، طبیعی است که دیگر برای فهم آیه‌ای خاص، آیات قبل و بعد نمی‌تواند به ما کمکی نماید.(40) ما نیز در این جا با همین مسأله روبرو هستیم، زیرا روند آیات با شروع شدن آیه‌ی تطهیر تغییر می‌کند.

دیدیم که اگر تنها به خود آیه توجه کنیم، اهل بیت قابل تشخیص نیستند، حتی مراجعه به آیات قبل و بعد نیز، مشکل ما را حل نکرد. از طرف دیگر سایر آیات قرآن هم که در خصوص اهل بیت سخنی به میان نیاورده است؛ پس چه باید بکنیم؟ چگونه باید اهل بیت را بشناسیم؟ آیا این مطلب برای همیشه ناشناخته باقی خواهد ماند؟

اما یقیناً خداوند مسأله را همین جا خاتمه نداده و قطعاً باید راهی برای فهم منظور خویش قرار داده باشد. ما در زندگی روزمره وقتی مسأله‌ای را نمی‌دانیم، به سراغ کسی می‌رویم که نسبت به آن آگاهی داشته باشد. حتی خداوند متعال همین راه را به ما نشان می‌دهد و می‌فرماید: "اگر (چیزی) را نمی‌دانید، پس از اهل ذکر سوال کنید"(41) اما چه کسی می‌تواند منظور خداوند را بیان کند و ما باید به سراغ چه فردی برویم؟ خداوند خود، نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به ما معرفی می‌کند و همه‌ی ما را به سوی او ارجاع می‌دهد و از آن طرف نیز به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خویش می‌گوید: "ما این ذکر (قرآن) را بر تو نازل کردیم‏، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها بیان نمایی".(42)

بنابراین تنها راهی که باقی می‌ماند تا شاید از طریق آن بتوانیم اهل بیت را بشناسیم، مراجعه‌ی به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.(43)

 

د) پس اهل بیت کیانند؟

وقتی به سراغ منابع و احادیثی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما رسیده است می‌رویم، با قضیه‌ای استثنایی روبرو می‌شویم. شاید کمتر واقعه‌ای را بتوان یافت که در میان مسلمانان، تا این حد مورد اتفاق نظر باشد و علمای فرق مختلف اسلامی آن را در بالاترین درجه‌ی اعتبار، یعنی متواتر(44) و قطعی بدانند. در میان علمای اهل تسنن، دو تن از صاحبان صحاح سته(45) و یک تن از پیشوایان فقهی اهل سنت(46) این جریان را در کتب معتبر خویش نقل نموده‌اند. هچنین بسیاری از علمای حدیث در کتب حدیث(47)، مفسران در کتب تفسیر(48) و تاریخ شناسان در کتب تاریخی خود(49) و حتی علمای رجال (آگاهان به راویان حدیث) در کتب رجالی خویش(50) به تناسب موضوع کتاب و فن خود، این واقعه را نقل نموده‌اند. علما و محدثین شیعه نیز(51) در این مسئله اتفاق نظر دارند. در نتیجه یک اتفاق نظر کامل، در میان تمامی فرق اسلامی در خصوص این مسئله وجود دارد ...

ام سلمه(52)، یکی از زنان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این گونه می‌گوید:

نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه‌ی من بود که دخترش فاطمه با حزیره‌ای(53) که برای پدرش درست کرده بود، وارد شد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با احترام به سوی دخترش آمد و از او سراغ علی را گرفت. فاطمه به پدر گفت که او در خانه است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: برو و پسر عمویم علی و فرزندانم حسن و حسین را به نزد من بیاور.(54)

پس از اندکی دخت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه همسرش، در حالی که دستان حسن و حسین را در دست داشتند، وارد خانه شدند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با مهربانی حسنین را در آغوش خود گرفت و صورتشان را بوسید و آنها را بر روی دو پای مبارکش نشاند. علی را در سمت راست و دخترش را در سمت چپ خود جای داد. سپس همگی از حریره‌ای که فاطمه تهیه کرده بود، خوردند. پس از آن نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رواندازی را که همراهش بود، بر روی خود، علی، فاطمه، حسن و حسین کشید(55)، و دو طرف آن را گرفت و با دست راست خود، به سوی آسمان اشاره نمود و فرمود: "خداوندا! اینان اهل بیت من (56) و از نزدیکترین افراد به من (57) و از خاصان من هستند (58)، از آنها هرگونه پلیدی و رجس را دور نما و آنان را پاک و پاکیزه گردان"(59)

پس از آن که دعای نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام شد، جبرئیل نازل گشت و از جانب خداوند آیه‌ی تطهیر را آورد (60) و این گونه گفت: "همانا خداوند فقط و فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را قطعاً پاکیزه سازد."

ام سلمه با حسرت ادامه می‌دهد: بعد از آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آیه را خواند، از ایشان پرسیدم: آیا من هم می‌توانم به زیر روانداز وارد شوم؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سرانجام تو نیکو خواهد بود و از زنان پیغمبری، ولی جزو اهل بیت من نیستی. پس آن حضرت از ورود من به زیر روانداز ممانعت نمود.(61)

این مسأله آن قدر برای ام سلمه مهم بود که گفت: اگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه می‌فرمود تا من نیز به زیر رو انداز وارد شوم، برایم از همه چیز بهتر بود.(62)

با وجودی که این قضیه "اهل بیت" را به وضوح مشخص می‌گرداند، ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به همین مقدار بسنده نکرد. آن حضرت پس از نزول آیه‌ی تطهیر، تا پایان عمر مبارکشان، هر روز صبح به در خانه‌ی امیرالمومنین و فاطمه‌ی زهرا می‌آمد (63)، و با دستان خویش دو چهارچوب در را می‌گرفت و می‌فرمود: السلام علیکم یا اهل البیت و رحمه الله و برکاته، الصلاه یرحمکم الله "انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا" و سپس آنها را برای خواندن نماز صدا می‌کرد.(64)

از سوی دیگر، در مواقعی که مردم درباره آیه‌ی تطهیر از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سوال می‌کردند و یا زمانی که ایشان می‌خواست در خصوص این آیه صحبت کند، تنها به 5 نفر اشاره می‌کرد و پس از تلاوت آیه می‌فرمود: این آیه در شان 5 نفر نازل گشته است، من، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام)."(65) و به این صورت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیام پروردگار خویش را به همگان رساند و اهل بیت را معرفی کرد.

پس اگر چه از سیاق آیات قبل و پس از آیه تطهیر معلوم نشد که اهل بیت، چه کسانی هستند و منظور خداوند افراد چه خانه‌ای است، اما نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خود به معرفی اهل بیت پرداخت و آنان را به امر الهی به ما معرفی نمود . ولی جدای از این، حتی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای ما مشخص نمود که اهل بیت، اهل کدامین خانه‌اند . آن حضرت اهل بیت را منتسب به خود کرده و آنها را اهل خانه‌ی خویش خواند و در خصوصشان فرمود: "اینان اهل بیت من هستند."

اما در کنار این دانستیم با این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه‌ی همسر خویش ام سلمه بود، ولی او را از اهل بیت خود به شمار نیاورد و مانع از آمدن او به زیر عبا شد. به همین جهت می‌توان فهمید که منظور از خانه و بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که اهل بیت به آن منتسب هستند، یک خانه‌ی مادی که متعلق به نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و از خشت و گل ساخته شده، نیست. زیرا اگر چنین بود سزاوار بود افرادی همانند ام سلمه که در آن خانه بودند و به آن تعلقی داشتند را هم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جزو اهل بیت معرفی کند. از این رو مشخص می‌شود که منظور از این خانه، خانه‌ی مادی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که شب را در آن سپری می‌کرد و به همراه همسرانش زندگی می‌نمود، نیست.

 

ه) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و جایگاه اهل بیت

پس آن بیت و جایگاهی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خودش نسبت می‌دهد، کدام جایگاه است؟ و منظور آن حضرت چیست؟

دانستیم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اهل بیت را به خود انتساب می‌دهد و همچنین فهمیدیم این بیت و خانه‌ای که در آیه‌ی تطهیر به کار رفته است، خانه‌ی مادی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست. پس معلوم می‌شود که اهل این بیت، وابستگان به شخصیت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقام نبوت و رسالت ایشان هستند و نه صرفاً خویشاوندان شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم). بنابراین، این بیت و جایگاه، مرتبط با مقام نبوت و رسالت آن حضرت و یک جو معنوی است که مخصوص افرادی ویژه است.(66) از این رو نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سایر افراد خانه را که همانند این افراد به چنین جایگاهی مرتبط نبودند، جزو اهل بیت به شمار نمی‌آورد.

اما این مطلب یعنی چه؟ مگر می‌شود که اشخاص با مقام و منزلت یک فرد مرتبط باشند؟ جدای از بحث لغوی باید به سراغ قرآن کریم هم برویم و آیات آن را هم جستجو کنیم، باید ببینیم که آیا قرآن این مطلب را می‌پذیرد یا آنکه در منطق قرآن اهلیت و وابستگی تنها به خویشاوندی محدود است و بس.

همان طور که در قسمت مفردات ذکر گردید، "اهل" در لغت به معنای کسانی است که با فرد اصلی انس، وابستگی و تعلق خاطر دارند. از این رو ممکن است از فردی که وابستگی و تعلق خاطری به آن فرد ندارد، سلب اهلیت شود و از اهل بودن خارج گردد، هرچند که جزو فرزندان انسان هم باشد. در این خصوص وقتی به قرآن نیز مراجعه کنیم، با ملاک‌ها و معیارهایی در همین راستا روبرو می‌شویم. به عنوان مثال، بعد از آن که خداوند به نوح (علیه السلام) فرمان ساختن کشتی را داد (67)، به او وعده کرد که تو و اهلت را از طوفان نجات خواهیم داد.(68) ولی موقعی که آن طوفان سهمگین وزیدن گرفت، پسر نوح (همانند سایر سرکشان امت نوح) جزو غرق شدگان گشت.(69) در این جا بود که نوح به خداوند گفت: "(خدایا!)، پسرم از اهل من بود و وعده‌ی تو حق می‌باشد"(70)، ولی خداوند در جواب به نوح گفت: "اى نوح‏! (پسر تو) از اهلت نیست‏!"(71) و خداوند پسر نوح را به خاطر اعمال ناپسند و ناشایستش از اهلیت با نوح خارج کرد (72).

اما در نقطه مقابل دانستیم که افرادی به غیر از بستگان و نزدیکان، به سبب وابستگی و تعلق خاطری که با شخص دارند، می‌توانند جزو اهل او محسوب شوند، هرچند که با او خویشاوندی خاصی هم نداشته باشند. لذا در جریان حضرت نوح، خداوند افراد محدودی از قوم نوح را که ایمان آورده بودند، به همراه نوح و خانواده‌اش نجات داد، و آنها را جزو اهل نوح دانست و در مورد آنان فرمود: "او (نوح) و اهلش (خاندانش) را از اندوه بزرگ رهایى بخشیدیم‏"(73) و به این صورت تمامی نجات یافتگان و مؤمنان به نوح را از اهل او به شمار آورد.

به همین علت است که معلوم می‌شود، چرا نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) همه‌ی افرادی که در خانه بودند را جزو اهل بیتش معرفی نکرد. زیرا آن افراد تنها با شخص آن حضرت، نسبتی داشتند ولی با مقام نبوت و رسالت ایشان آن ارتباطی که این افراد به خصوص حائز آن بودند را نداشتند. به همین جهت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشخاصی را معرفی می‌کند که با مقام نبوتشان سنخیت داشته باشند، یعنی از نظر مرتبه ایمان، در بالاترین درجات قرار گیرند. در آن زمان این اشخاص تنها امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) بوده اند که در نزد پروردگار جزو این دسته به شمار می‌آمدند و جزو اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) محسوب می‌گشتند. زیرا که آنان در اطاعت و عبودیت خدا، همانند نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بالاترین درجه و جایگاه بودند و همچنین در بندگی پروردگار خویش، چون نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در رتبه‌ای بالاتر از سایرین قرار داشتند.

از این رو می‌فهمیم که چرا نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، تنها این افراد را جزو اهل خویش محسوب کرد و آنان را از اهل بیت دانست.

با این شرایط مشخص می‌شود که اهل بیت در آیه ی تطهیر و احادیثی که به ما رسیده است، در راستای معنای لغوی‌اش، اشاره به مفهومی بالاتر و عمیق‌تر از خویشاوندی دارد. لذا هرگاه که ما با اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مواجه می‌شویم، منظور افرادی است که وابسته به شخصیت و رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند و با مقام و منزلت معنوی ایشان در ارتباطند. در نتیجه در کنار این 4 نفر، خود نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در گام نخست جزو اهل بیت به حساب می‌آیند (75)، زیرا که پیش از سایرین آن حضرت خود به آنچه به مردم ارائه می‌نمود در بالاترین سطح، ایمان داشت و در عمل نیز صد در صد به آن عمل می‌نمود.

 

و) زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، ولی ...

اما با این وجود یک نکته در ذهنمان مبهم‌تر می‌شود و با یافته‌هایمان نمی‌سازد. به راستی با وجود تعلق آیه تطهیر به افرادی به خصوص، چرا خداوند متعال این آیه را در بین آیاتی که در خصوص زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است، آورد؟ و چرا خداوند وقتی که با همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن می‌گوید، به ناگاه روی صحبتش را عوض می‌کند و از اهل بیت سخن می‌گوید؟

اگر در زندگی روزمره‌مان دقت کنیم، با برخی اتفاقات مشابه روبرو می‌شویم. دانشمندی را تصور کنید که از نظر علمی در سطح بالایی قرار دارد و بسیاری از مشکلات جامعه را به او ارجاع می‌دهند. لذا در میان مردم از موقعیت اجتماعی ویژه‌ای برخوردار است و مورد احترام فراوان آنهاست. حال اگر فرزند چنین شخصیتی عمل ناپسندی را انجام دهد، طبیعی است که افرادی او را به شدت سرزنش می‌کنند و از ادامه‌ی عملی که انجام می‌دهد، او را باز می‌دارند؛ زیرا که پدر او علاوه بر عالم و اندیشمند بودن، مورد اعتماد فراوان مردم نیز هست و این امکان وجود دارد که افرادی اشتباه پسر را به حساب پدر بگذارند و در نتیجه آبروی پدر به خطر بیفتد و از اعتماد مردم نسبت به او کاسته شود.

ما نیز در آیه‌ی تطهیر با شخصی چون نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مواجه هستیم، فردی که از جانب خدا وظیفه‌ی رسالت را به عهده دارد، شخصی که با وجود او، مردم خدای واحد را شناختند. او همانی است که نه تنها مسلمانان، بلکه یهودیان، مسیحیان و حتی بت‌پرستان وی را امین و راستگوترین فرد در میان همگان می‌دانستند. خدا نیز او را در بالاترین جایگاه و رتبه قرار داده و مقامی چون عصمت را به او و اهل بیتش اعطا نموده است. پس طبیعی است افرادی که با چنین اشخاصی در ارتباط هستند، وظیفه‌ای بس سنگین‌تر و حساس‌تر داشته باشند. زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سبب خویشاوندیشان با نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، جزو افردای هستند که با آن حضرت در رابطه‌اند و بیش از سایرین در خانه‌ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت آیه‌ی تطهیر، نشست و برخاست می‌کنند. از این رو خداوند با آوردن آیه‌ی تطهیر در میان آیات مربوط به زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، موقعیت حساسی که زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن قرار دارند را یاد آور می‌شود و آنها را متوجه می‌سازد که در رفت و آمد با چه خانواده‌ی با عظمتی هستند.

همین ارتباطی که زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با شخص نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت دارند، باعث می‌شود، اگر زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خطایی را انجام دهند، اشتباه و خطایشان در نظر برخی از مردم به حساب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا اهل بیت نیز گذاشته شود و در ذهن آن افراد، آسیبی به مقام و منزلت اهل بیت وارد شود. بر همین اساس است که خداوند از زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انتظار و توقع بیشتری دارد و در صورتی که آنها عمل صالحی انجام دهند، خداوند برایشان دو برابر پاداش و یا اگر گناه آشکاری را مرتکب شوند، دو برابر عذاب در نظر می‌گیرد.(76) بنابر این حتی مکان قرار گرفتن آیه تطهیر نیز حکمتی عمیق دارد.

 

ز) اهل بیت در کنار کتاب خدا

اما آیا همین قدر که بدانیم اهل بیت دارای مقام رفیع و عظیمی چون عصمت‌اند، کافی است؟ معصوم بودن اهل بیت چه نتیجه‌ای برای ما دارد؟ این طهارت و پاکی چه تاثیری در زندگی ما به وجود می‌آورد و واقعاً کدامین مشکل از هزاران مشکل ما را حل می‌کند؟

اگر به آیات قرآن رجوع کنیم، متوجه می‌شویم که خداوند در آیات قرآن کریم جایگاه ویژه‌ای را در خصوص مطهران و پاکان، توصیف می‌نماید. بررسی این آیات، برای ما مشخص می‌کند که تنها افراد پاک و مطهر می‌توانند، حقیقت قرآن را درک کنند و به عمق معارف آن پی‌ببرند و حتی خداوند به این نکته نیز اشاره می‌کند که جز آنان، فرد دیگری به حقیقت مفاهیم قرآن، راه ندارد. این مسأله را پروردگارمان در جایی از آیاتش که صحبت از بزرگی و عظمت قرآن است، این گونه بیان می‌دارد: "به جز (افراد) پاک و مطهر، کسی نمی‌تواند به (قرآن) دست پیدا کند."(77)(78)

پس بین طهارت و پاکی جان و راه یافتن به معارف عمیق قرآن، رابطه‌ای تنگاتنگ وجود دارد . ولی این پاکان و مطهران چه کسانی هستند که به حقیقت قرآن راه دارند؟ همانگونه که دیدیم، آیه تطهیر این افراد را به ما معرفی می‌کند.

بنابر این خداوند اهل بیت را که همان برگزیدگان پاک و معصوم اویند، به ما نشان می‌دهد و آن چه از معارف و حقایق قرآن وجود دارد را از طریق آنان به ما می‌رساند. لذا طبیعی است اگر برای فهم قرآن همانگونه که خداوند خود به ما نشان داده در این مسیر قدم نهیم، دیگر جایی برای اختلاف نظرهای گوناگون و گاه متضادی که در سر فهم معانی برخی آیات وجود دارد، باقی نخواهد ماند،(79) چرا که ما دیگر راه خود را یافته‌ایم؛ راه ارتباط با کلام پروردگار و فهم صحیح آن ...

از این رو می‌توانیم با تاییدی الهی، فهم قرآن را از آموزندگان حقیقی آن، در دل هایمان جای دهیم و با اطمینان خاطر ذهن خود را در گروی اهل بیت بگذاریم .

 

ح) زندگی، تکیه نمودن بر کدامین تکیه گاه؟

اما جدای از تمامی این موارد، اگر کمی به واقعیت عصمت توجه کنیم متوجه می‌شویم که طهارت اهل بیت، اثری عملی و بسیار عمیق نیز در زندگی ما دارد که سرنوشت همه‌ی ما را به خود وابسته می‌کند.

ما در زندگی روزمره خود با رویدادهایی مواجه می‌شویم که به تنهایی از عهده‌ی انجام آنها بر نمی‌آییم، واقعاً نمی‌دانیم چه باید بکنیم و در رابطه با آنها دچار سرگردانی می‌شویم. در این مواقع معمولاً به سراغ فردی می‌رویم که قابل اعتماد باشد و بتوانیم مشکلمان را با او مطرح کنیم تا او به ما کمک کند. مثلاً هنگامی که مریض می‌شویم، به خصوص اگر بیماریمان کمی حساس‌تر هم باشد، معمولاً برای انتخاب پزشک با دوستان آگاه و مورد اطمینان خود مشورت می‌کنیم. انتخاب شغل هم در زندگیمان اهمیت زیادی دارد. لذا طبیعتاً برای انتخاب آن از فردی کمک می‌گیریم که بدانیم سالها تجربه بدست آورده است و ما را دلسوزانه راهنمایی می‌کند و ...

اما اگر بخواهیم مسیر زندگی خویش را انتخاب کنیم چه باید بکنیم؟ هزاران راه نرفته در پیش رویمان قرار دارد و ما نیز فرصتی برای تجربه مسیرهای مختلف نداریم؛ همه آنها را هم که درست نمی‌شناسیم. کدام را باید انتخاب کنیم؟ به چه کسی باید اعتماد کرد؟ بارها و بارها به بسیاری از افراد تکیه کرده‌ایم و سرانجام به زمین خورده‌ایم. آیا واقعاً هر شخصی می‌تواند ما را در مسیر پر پیچ و خم زندگی راهنمایی کند؟ اگر مسیر را اشتباه نشانمان دهند، همه چیز خود را نباخته‌ایم؟

ولی با همه این حساسیت‌ها، خداوند متعال ما را تنها و بی‌کس رها نکرده و راه بسیار مطمئنی را به ما معرفی نموده است. او برای ما اهل بیت را فرستاده و با آیاتش عصمت آنها را برای ما تضمین نموده است. آنها هیچ گاه اشتباه نمی‌کنند، افکار و نیاتشان پسندیده و خدایی است و از هرگونه خطایی پاکند. لذا اهل بیت هیچ وقت به خاطر منافع و غرض‌های شخصی خود، از ما استفاده نمی‌کنند و برای خودخواهی و یا افزون‌طلبی‌های خویش، ما را بازی نمی‌دهند. پس اگر راهی را به ما نشان دهند، به خاطر منفعت شخصیشان نیست بلکه تنها و تنها به خاطر خود ماست.

از این رو، اگر از اهل بیت یاری بگیریم، می‌توانیم مطمئن باشیم که راه را درست می‌رویم و بعد از گذشت سالهای عمرمان، دیگر افسوس نمی‌خوریم که چرا از ابتدا مسیر درست را انتخاب نکرده‌ایم و در راه دیگری قدم نگذاشته‌ایم. پس دیگر تنها نیستیم و سرگردانی آزارمان نمی‌دهد، ما کسانی را داریم که راه درست را می‌شناسند و آن را به ما نشان می‌دهند و واقعاً هم ما را به خاطر خودمان می‌خواهند، نه هیچ چیز دیگر. اگر اهل بیت حقیقتاً اشتباه نمی‌کنند، پس می‌دانند که ما از چه راهی به موفقیت می‌رسیم و سعادتمند می‌شویم. آنان راه نزدیک شدن به خدا را به ما نشان می‌دهند و اگر در مسیرشان قدم گذاریم، زندگیمان رنگ و بویی دیگر پیدا می‌کند، رنگ و بویی خدایی ...

 

ی) آنچه که گذشت، در یک نگاه

اینجاست که می‌توان، به اهمیت و امتیاز ویژه‌ی این آیه پی‌برد و همچنین درک نمود چرا اهل بیت تا این اندازه به آیه‌ی تطهیر استناد می‌کردند و همواره آن را ملاکی بر حقانیت خود، بیان می‌داشتند و بارها، در محافل مختلف به آن اشاره می‌کردند و خود را جزو اهل بیت برمی‌شمردند.(80)

در یک نگاه، آنچه با هم به آن دست یافتیم، این گونه است که:

1-      خداوند در آینه‌ی آیه‌ی تطهیر، افرادی را به ما نشان می‌دهد که هرگز راه زندگی را به بی‌راهه نمی‌روند و هیچ وقت خطا و لغزش، دامانشان را نمی‌آلاید.

2-      دقت در آیات قرآن کریم و مراجعه به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، برای ما مشخص می‌کند که در زمان نزول آیه‌ی تطهیر، این اشخاص (و یا همان اهل بیت)، تنها و تنها عبارت بودند از: شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، امام علی، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین (علیهم السلام).

3-      با دقت بیشتر در آیات قرآن معلوم می‌شود که خداوند، معارف عمیق قرآن را در نزد اهل بیت قرار داده است که طاهران و پاکان حقیقی‌اند.

4-      زندگی فرصتی محدود است که مسیرهایی نامحدود را در پیش رو دارد. پس باید به سراغ کسانی برویم که با هر خطا و لغزشی بیگانه‌اند و می‌توانند برترین راه زندگی را به ما نشان دهند.

 

ک) سخن آخر

در طول سالهایی که از زندگی‌مان می‌گذرد، در کوچکترین مسائل مادی خود به هر فردی تکیه نکرده‌ایم. اگر توانایی استفاده از اندوخته‌ی چندساله را خودمان هم نداشته‌ایم، آن را به هر فردی هم نسپرده‌ایم. حال چطور حاضر می‌شویم که در انتخاب مسیر زندگی خود به راحتی به هر فردی اعتماد کنیم! اگر راه را اشتباه برویم چه می‌شود؟ آیا می‌توان فرصت از دست رفته‌ی زندگی را جبران کرد؟ واقعاً ساحل امن زندگی کجاست؟ کشتی طوفان زده بشر، ناخدایانی دارد که اشتباه هرگز دامانشان را نمی‌آلاید. اهل بیت راهی را به ما نشان می‌دهند که پشتوانه عصمتشان، قویترین ضامن درستی آن است. آیا زمان آن فرا نرسیده که خود را از سرگردانی‌ها برهانیم و به آغوش گرم افرادی چون اهل بیت برسانیم؟ پس درنگ چرا ...                            ((مهدی چوپانی قارنه))

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در شهر مکه، واقع در منطقه حجاز، در شبه جزیره عربستان متولد شدند. زمان ولادت ایشان مقارن با دوران جاهلیت بود.

 

دوران جاهلیت

تقریباً از 200 سال قبل از بعثت، تا زمان بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را دوران جاهلی می‌گویند؛ و منظور از جاهلیت انجام هر عمل خلاف و نادرست است که از روی جهل باشد. عرب صحرانشین به صورت جدی پایبند به دین خاصی نبوده و ظاهربین و مادی بوده است. اعراب شهرنشین هم معمولاً بت‌پرست بوده و بتهایی از سنگ و چوب و خرما را می‌پرستیدند، که گاهی در هنگام فقر همین بتها را آرد کرده و می‌خوردند. رسم دخترکشی در میان آنها امری عادی بوده و جنگ و نزاع میان قبایل به صورت یک سنت معمول درآمده بود. اعتقاد به ارواح در میان آنها رواج داشته و توهم و خرافات در زندگی آنها تأثیر گذاشته بود. ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، بت پرستی را برانداخت و زندگی عرب را که یکسره غرور و تعصب بود، جاهلیت خواند و محکوم کرد. آزادیهای بی‌حد آنها را با گسترش اخلاق و عفت محدود کرد و از آنها که همیشه با هم نزاع می‌کردند، مردمی متحد پدید آورد.

 

قبیله قریش و نیاکان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم):

قبیله قریش که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از میان آنها بپاخاست، یکی از بانفوذترین قبایل عرب بوده و بعد از اسلام نیز تا قرنها بر جهان اسلام حکومت کرده است. بیشتر شهرت قریش مربوط به "قصی بن کلاب" جد چهارم پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است. "عبدمناف" فرزند قصی، جد سوم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، از نجابت و خوشرفتاری خاصی با مردم برخوردار بود. "هاشم" جد دوم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز جزو چهره‌های درخشان قریش بود، و فرزند او "عبدالمطلب"، جد اول پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از نامی‌ترین و عاقل‌ترین افراد عرب در زمان خود به شمار می‌رفت. او بود که چاه زمزم را که پر شده بود حفر کرد و وظیفه آب دادن به حاجیان و رسیدگی و پذیرایی از آنها به او رسید. نسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت اسماعیل‌ (علیه السلام) رسیده که همه آنها حنیف یعنی یکتاپرست بوده‌اند.

عبدالله، پدر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کوچکترین پسر عبدالمطلب، در میان قریش از لحاظ زیبایی و حجب و حیا مشهور بود. او با آمنه (سلام الله علیها) دختر وهب که به پاکی و عفت معروف بود ازدواج کرد. عبدالله برای تجارت به شام رفت و در راه بازگشت از شام بیمار شد و در مدینه بستری گردید. او در سن 25 سالگی در مدینه وفات یافت.

بدین ترتیب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز هفدهم ربیع الاول عام الفیل (مطابق سال 580 میلادی) در شهر مکه متولد گردید. عام الفیل، یعنی سالی که فردی به نام ابرهه به دستور پادشاه حبشه (نجاشی) با سپاه زیادی تصمیم به ویران کردن خانه خدا گرفت. ولی قبل از انجام این عمل دسته‌ای از پرندگان که با منقار و پاهای خود، سنگهایی را حمل می‌کردند در بالای سر سپاه ظاهر شدند و این سنگها را روی سر سپاهیان ریختند که باعث از بین رفتن سپاه شد.

در روزی که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمدند، گفته‌اند که:

1-      تمام بتها به رو، بر زمین افتادند.

2-      ایوان کسری در آن شب به لرزه درآمد و چهارده کنگره آن ریخت.

3-      دریاچه ساوه که سالها آن را می‌پرستیدند خشک شد.

4-      در بیابان سماوه که سالها کسی در آن آب ندیده بود، آب جاری شد.

5-      آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود، خاموش شد.

6-      تختهای پادشاهان جهان سرنگون شد.

7-      در همان شب، نوری از سرزمین حجاز تابید و تا مشرق ادامه پیدا کرد و ...

 

آمنه (سلام الله علیها) در زمان بارداری می‌گفت که هرگز احساس نکرده که باردار شده و هیچگاه باری سنگین همچون زنان دیگر را در خود نیافته است. گفته‌اند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام متولد شدن پاکیزه و تمیز بود و خون و چیزهای دیگر به همراه او از شکم مادر خارج نشد. همینطور می‌گویند زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متولد شد سر به سوی آسمان بلند کرد و سپس برای خداوند تبارک و تعالی سجده نمود.

آمنه (سلام الله علیها) می‌گوید در هنگام ولادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسی به او گفته بود که او سرور آدمیان را به دنیا آورده است، پس او را "محمّد" بنامد. وقتی عبدالمطلب از این جریان اطلاع یافت، گوسفندی را کشت و گروهی از بزرگان قریش را دعوت کرد و در آن جشن نام پیامبر را محمد یعنی ستوده شده قرار داد.

ادامه مطالب در مورد زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در قسمتهای بعدی ادامه خواهد یافت.             ((مهدی چوپانی قارنه))

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

"ولادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)" ارائه می‌گردد، فصلی دیگر از کتاب زندگی ارزشمند پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را ورق زده و به وقایع و مراحل مهمی از آن اشاره می‌کند.

این موارد به ترتیب زیر بررسی خواهند شد:

دوران شیرخوارگی و کودکی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، دوران نوجوانی، سفر به سوی شام و دیدار با دانشمند مسیحی، پیمان جوانمردان، مختصری از زندگی و خصایل نیکوی حضرت خدیجه (سلام الله علیها) - بانوی گرامی اسلام- و ازدواج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ایشان، ماجرای نصب حجر الاسود و در آخر فرازهایی از خصوصیات اخلاقی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دوران جوانی.

باشد که با مطالعه این مقاله با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر آشنا شده و بتوانیم که در راه ایشان قدم برداریم.

 

دوران شیرخوارگی و کودکی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم):

گویند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط سه روز – یا به نقلی هفت روز- از مادر گرامیشان حضرت آمنه (سلام الله علیها) شیر خورده‌اند و پس از آن طبق رسم بزرگان عرب برای ایشان دایه انتخاب کردند. در تاریخ این دایه‌ها را دو تن گفته‌اند که به ترتیب زیر می‌باشند: 

1- ثُوُیبِه َاسلَمیه؛ که مدتی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شیر داد. به خاطر این امر او تا آخر عمرش مورد احترام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسر گرامیشان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بود و رسول خدا از شنیدن خبر فوت او متاثر گشتند.

2- حُلیمه سُعدیه؛ دختر ابو ذُؤیب که سه فرزند داشته و یکی از فرزندان او هم از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرستاری کرده است.

اعراب به چند منظور فرزندان خود را به دایه‌ها می‌سپردند:

اولا اینکه فرزندان آنها در محیط صحرا پرورش یابند و در هوای پاک آنجا بدنشان سالم و قوی شود.

ثانیا از آنجاییکه مردم صحرا کمتر با ملتها و زبانهای دیگر برخورد و اختلاط داشتند زبان خالص عربی را به خوبی و درستی یاد بگیرند.

ثالثا اینکه از بیماریها از جمله وبا که گاه و بیگاه در مکه شایع می‌شد، در امان بمانند.

بعد از 4 ماه از ولادت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، دایه‌های قبیله بنی‌سعد به مکه آمدند و از آنجاییکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط از سینه حلیمه شیر خورد، ایشان را به حلیمه دادند.

حلیمه می‌گوید از روزی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه او رفتند، خیر و برکت هم، به خانه او آمد و روز به روز بیشتر شد و گله و دارایی‌اش فزونی یافت. با وجود اینکه صحراها و شهرها را خشکسالی فرا گرفته بود، گوسفندان آنها فربه و سیر بوده، شیر داشتند. همچنین درختان خشکیده خانه آنها سرسبز و باطراوت شدند و شتر آنها که شیرش خشک شده بود، شیر بسیاری داشت.

همینطور بیمارانی که به نزد آنها می‌رفتند به برکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شفا می‌یافتند.

مدت پنج (یا شش سال) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان قبیله بنی‌سعد بوده و رشد و نمو کافی نمودند و در این مدت حلیمه دو یا سه بار ایشان را نزد مادرشان برده و در مرتبه آخر نیز ایشان را برای همیشه به آمنه (سلام الله علیها) بازگردانید.

گفته می‌شود، هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با خدیجه (سلام الله علیها) ازدواج نمودند، حلیمه نزد آنها رفته و از خشکسالی نزد ایشان شکایت نمود. آن حضرت نیز تعدادی گوسفند و شتر به حلیمه دادند و او نزد خانواده‌اش بازگشت. همچنین بعد از بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که حلیمه نزد ایشان آمد و خود و همسرش اسلام آوردند.

 

دوران نوجوانی:

هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شش ساله شدند، مادر گرامیشان تصمیم گرفتند که ایشان را برای دیدن اقوام و خویشان، همچنین زیارت قبر پدر، به یثرب ببرند. آنها یکماه در یثرب ماندند.

در هنگام بازگشت به مکه، حضرت آمنه (سلام الله علیها)بیمار شده و در بین راه در گذشتند. پس از مرگ مادر، عُبّدالمطلّب، جد ایشان که بزرگ قریش بوده، شکوه پادشاهان و هیبت پیامبران را داشت، سرپرستی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عهده گرفت. گویند در کنار کعبه برای عبدالمطلب فرشی را می‌گستردند که به احترام او هیچکس برروی آن جز خود او نمی‌نشست، و فرزندانش در کنار او می‌ایستادند. اما هنگامی که محمد خردسال (صلی الله علیه و آله و سلم) به جمع نزدیک می‌شد، عبدالمطلب او را در کنار خود روی فرش جای می‌داد و می‌گفت: "به خدا سوگند که او مقامی بس بزرگ و والا دارد. گویی می‌بینم که روزی می‌رسد که او سرور شما خواهد شد."

هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هشت ساله شدند، عبدالمطلب نیز از دنیا رفت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از این واقعه بسیار اندوهگین شدند.

پس از آن سرپرستی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوطالب (علیه السلام) عموی گرامی ایشان و بزرگ قریش رسید. ابوطالب (علیه السلام) نیز پیوسته مراقب و مواظب ایشان بود. با اینکه ابوطالب (علیه السلام) وضع مالی نسبتا خوبی نداشت، خود و همسر گرامیشان فاطمه بنت اسد (مادر گرامی حضرت علی (علیه السلام)) در خدمت و نگهداری ایشان کوشا بودند.

حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه عمو عادی نبود. آنجا نیز نشانه‌های بزرگی ایشان همه جا دیده می‌شد و خیر و برکت به خانه ابوطالب (علیه السلام) آمده بود. فاطمه بنت اسد می‌گوید از زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه آنها آمده بود، درختی که سالیان سال خشک بود، سبز شده و میوه می‌داد.

همچنین از ابوطالب (علیه السلام) نقل است در شبها از آن حضرت، سخنان و دعاها و مناجاتهایی می‌شنیدند و رسم عرب نبود که در هنگام غذا خوردن و آشامیدن نام خدا را ببرند، اما برخلاف آنها پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از همان سنین طفولیت عادت داشتند که تا نام خدا را نمی‌برند، نمی‌خوردند و نمی‌آشامیدند و هنگامی که از طعام دست می‌کشیدند، شکر خدا را می‌کردند.

 

سفر به سوی شام:

بازرگانان قریش برای تجارت طبق معمول، هر سال یکبار به سوی شام و یکبار به سوی یمن می‌رفتند. ابوطالب (علیه السلام)، شیخ قریش، نیز گاهی در این سفرهای تجارتی شرکت می‌کردند. هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دوازده ساله بودند به همراه عمویشان در یکی از این سفرهای تجارتی شرکت نمودند. (همانطور که گفته شد، پس از مرگ عبدالمطلب، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تحت کفالت عموی خویش حضرت ابوطالب بودند.)

کاروان هنوز به مقصد خویش نرسیده بود که در بیرون شهر "بّصری" توقف کوتاهی کرد.

سالیان درازی بود که راهبی به نام "بُحیرا" که دانشمند مذهب حضرت مسیح (علیه السلام) بود و اطلاعات وسیع و دقیقی از آن داشت، در صومعه خود در این سرزمین زندگی می‌کرد. بُحیرا هنگام عبور این کاروان برخلاف سالیان گذشته از صومعه خود بیرون آمد و آنها را به غذا دعوت کرد. او در تمام مدت پذیرایی از میهمانان، در جستجوی چیزی بود و سر انجام گمشده خود را در محمد نوجوان (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت.

او با دقت فراوان حرکات و اعمال و سیمای ایشان را می‌نگریست و بعد از غذا، هنگامی که همه رفتند، نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و از ایشان سوالاتی در مورد حالات و زندگانی آن حضرت به عمل آورد. آنگاه به پشت شانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاه کرد، و در میان دو کتف ایشان به جستجوی خالی که بعدها مهر نبوت نام گرفت، پرداخت و آنرا بدان شکل که انتظار داشت یافت.

سپس به ابوطالب (علیه السلام) گفت که این نوجوان در آینده شأنی عظیم خواهد یافت. (و در آخر به ابوطالب توصیه کرد که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را برای اینکه از خطر یهودیان در امان بمانند به شهر خویش بازگرداند.)

 

دوران جوانی:  

 

پیمان جوانمردان:

یکی دیگر از وقایع مهم زنگی پیامبر (صلی الله علیه و آله) قبل از بعثت، شرکت ایشان در پیمانی بنام "پیمان جوانمردان" است.

قبیله‌های ساکن در مکه با یکدیگر خویشاوند بودند و پیمان‌هایی در میانشان وجود داشت. به این دلیل و دلایل دیگر، هر قبیله از تعرض قبیله دیگر مصون بود. اما اگر غریبی به شهر می‌آمد و به او ستمی می‌رسید، هیچ مدافع و فریادرسی نداشت.

یکبار مردی از قبیله ای کوچک برای تجارت به مکه آمد، در مکه "عاصِ بن وائِل" از او کالایش را خرید، اما بهایش را نپرداخت. مرد غریبه در برابر ظلمی که به او شده بود از قریش یاری خواست، اما هیچکس به فریادش نرسید.

این حادثه در گروهی از جوانان مکه تاثیر جدی ایجاد کرد، از این رو چند تن از جوانان قریش در خانه یکی از بزرگان خود جمع شدند و پیمانی بستند که به موجب آن نگذارند به هیچ غریبی در شهر مکه ستمی برسد. و در برابر هر ستم آن قدر بایستند تا حق به حق‌دار باز گردد و نام این پیمان حِلفّ الفُضول قرار داده شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در این پیمان شرکت کردند (ایشان از اعضای اصلی این پیمان بوده‌اند)، که بعدها از آن به نیکی یاد می‌نمودند.

 

حضرت خدیجه (سلام الله علیها):

قبل از اینکه در مورد ازدواج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با حضرت خدیجه (سلام الله علیها) مطالبی بیان گردد لازم است تا مختصری با آن بزرگوار و خصوصیاتشان آشنا شویم.

حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین بانویی است که دعوت رسول گرانقدر را لبیک گفت و به پیام آسمانی آن حضرت پاسخ مثبت داد.

به نقل از مورخان، ایشان 68 سال پیش از هجرت متولد شده‌اند. (که البته نقل‌های دیگری در این زمینه وجود دارد.) پدر آن حضرت خُوُیلِد بن اسد و مادر ایشان فاطمه دختر زائِده بوده که از جهت پدر با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت خویشاوندی داشته‌اند.

بنا بر تحقیق پاره از محققان حضرت زهرا (سلام الله علیها) تنها دختر ایشان بوده‌اند اما عموم مورخان برای ایشان فرزندان دیگری ذکر می‌کنند.

حضرت خدیجه (سلام الله علیها) از اخلاق پسندیده و صفات برجسته برخوردار بوده و به اندیشمندی و تیز هوشی و پاکدامنی نام و نشان داشته‌اند تا آنجا که در دوران جاهلیت، که در میان مردم رسومی چون دختر‌کشی رواج داشته و زنان از اهمیت کمی برخوردار بوده و فساد در میان آنان وجود داشت، از آن بانو به عنوان طاهره - یعنی پاک - یاد می‌شد. البته برای ایشان القاب دیگری چون مبارکه و سیده نساء قریش ـ بانوی زنان قریش ـ نیز ذکر کرده‌اند.

حضرت خدیجه (سلام الله علیها) که از بزرگترین ثروتمندان قریش به شمار می‌رفتند، به تجارت می‌پرداختند. بدین صورت که افرادی را با اموال خویش به شهرهای دیگر چون یمن می‌فرستادند و آن مردان به داد و ستد پرداخته و در سود این تجارت با حضرت خدیجه (سلام الله علیها) شریک می‌شدند.

اما با اینکه تمام بزرگان قریش مایل به ازدواج با آن حضرت بودند، ایشان شخصا از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که از نظر مالی تفاوت چشمگیری با ایشان داشتند، تقاضای ازدواج کرده و پس از ازدواج با آن حضرت تمام مال و ثروت خویش را در راه نشر حقایق دین در اختیار همسر گرامیش - پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) - قراردادند، تا آنجاکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

"ما نَنفَعُنی مالٌ قَطُّ مِثلَ ما نَفَعُنی مالُ خَدیجهُ"

"هیچ مالی چون مال خدیجه مرا سود نبخشید."

در سال ششم بعثت که قریش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و بنی هاشم را در شعب ابوطالب تحت محاصره شدید قرارداد، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) با استفاده از دارایی و نفوذ خویش در میان قریش به یاری محاصره‌شدگان شتافتند و به اندازه‌ای از مال خود بخشیدند که سرانجام خودشان نیز به سختی افتادند و همانطور که در تاریخ آمده است از آن ثروت فراوان در هنگام مرگ چیزی به جا نمانده بود.

مقام و منزلت این بانوی بزرگ اسلام در صدر زنان جهان قرار گرفته و روایتهای مختلفی ایشان را هم مرتبه حضرت مریم مادر گرامی حضرت عیسی (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته و از آن حضرت به عنوان یکی از چهار زن برتر یاد کرده است. در روایتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است که می‌فرمایند:

« اَفضَلُ نِساءِ الجنّهِ اَربُعّ: "خَدیجُهّ بِنتُ خوُیلِد،فاطمهّ بِنتُ مّحُمد، و مُریمّ بنتُ عِمرانُ و آسیهّ بِنتُ مّزاحِمُ، امراَهّ فِرعُونُ"»

"برترین زنان بهشت چهار زن باشند، خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمد، مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم همسر فرعون."

همچنین چندین بار نقل شده که جبرئیل - فرشته وحی - بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده و از جانب خدای تبارک و تعالی برای آن حضرت پیام سلام آورده است، که این امر اشاره به عظمت آن بزرگوار دارد زیرا همانطور که در قرآن آمده است خداوند بر انبیا بزرگ خویش سلام فرستاده است.

جبرئیل گفته است: "ای محمد، بر خدیجه از جانب پروردگارش سلام بر خوان." پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: "ای خدیجه این جبرئیل است که از پروردگارت بر تو سلام می‌گوید." پس خدیجه گفت: "خداوند خود سلام است و سلام از اوست و بر جبرئیل سلام باد."

حضرت خدیجه (سلام الله علیها) از مقام خاصی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برخوردار بودند؛ بطوریکه تا هنگامی که ایشان زنده بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ازدواج نکردند. در منزلت آن بانو همین بس که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سال فوت ایشان را که مصادف با وفات حضرت ابوطالب (علیه السلام) نیز بود، عام الحزن یعنی سال غم یاد کردند.

بعد از فوت ایشان نیز همانطور که در تاریخ روایت شده است، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از ایشان بارها و بارها به نیکی یاد می‌کردند.

از عایشه - یکی از زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - است که گفت: "رسول الله از خانه بیرون نمی‌آمد جز اینکه خدیجه را یاد می‌کرد و از او به نیکی ستایش می‌نمود."

در نقل دیگری از عایشه است: «هرگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گوسفندی را ذبح می‌کرد می‌گفت: "آنرا به دوستان خدیجه بفرستید." پس روزی علت این امر را پرسیدم. گفت: "من دوست خدیجه را هم دوست می‌دارم."»

حال پس از ذکر این مختصر و آشنایی با علو مقام حضرت خدیجه به روشنی می‌توان دریافت که از چه رو این افتخار نصیب ایشان گشته تا همسر گرامی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و مادر حضرت زهرا (سلام الله علیها) – بانوی بانوان عالم - باشند.

 

ازدواج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با حضرت خدیجه (سلام الله علیها):

همانطوری که در قسمت پیشین بدان اشاره شد حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بازرگان بودند و از ثروتمندان قریش به شمار می‌رفتند. ایشان گروهی از مردان را برای تجارت به شهرهای مختلف فرستاده و آنها پس از داد و ستد با اموال آن بانو در سود این عمل با ایشان سهیم می‌شدند.

چون حضرت خدیجه (سلام الله علیها) از راستگویی و امانتداری و صفات پسندیده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) (که زبانزد خاص و عام بود) اطلاع یافتند به ایشان پیشنهاد دادند که برای تجارت به سوی شام رفته و سهمی بیشتر از تاجران دیگر برگیرند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز پذیرفتند و به همراه میسره - غلام مخصوص حضرت خدیجه(سلام الله علیها) - و مقداری کالای گرانبها عازم شام شدند.

هنگامی که به شام رسیدند، حضرتش در سایه درختی نزدیک صومعه یکی از راهبان فرود آمدند.

راهب از میسره پرسید که " آن شخص که زیر این درخت نشسته کیست؟"

میسره پاسخ داد که "ایشان یکی از مردمان قریش و اهل حرم (شهر مکه) است."

راهب گفت "سوگند به خدا که جز پیامبر کسی دیگر زیر این درخت ننشسته است."

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کالاهایی که با خود آورده بودند را فروخته و آنچه می‌خواستند خریدند و به سوی مکه بازگشتند.

در این سفر همه تجار سود بردند. بخصوص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که از دیگران سود بیشتری نصیبشان گردید. پس از بازگشت هنگامی که حضرت خدیجه (سلام الله علیها) از میسره درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سوال کردند، میسره پاسخ داد که تمام کارهای ایشان حساب شده و منظم و بر اساس عقل است. همچنین او وقایعی که در سفر رخ داده بود را بیان کرده و گفت: هنگامی که یکی از تجار از پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواسته بود که به "لات "و "عّزّی"، دو بت مشهور در مکه یاد کند، ایشان امتناع کرده و گفته‌اند: "چیزی نزد من پست‌تر از لات و عّزّی نیست."

پس از اینکه حضرت خدیجه (سلام الله علیها) از این جریانات مطلع گشتند شخصی را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاده و توسط او پیغام دادند که به علت شرف و نسب والای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)در میان قومشان و خصایصی چون امانتداری، راستگویی و نیکخویی، مایل به ازدواج با ایشان می‌باشند.

چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از این موضوع با خبر شدند، عموهای خویش را خبر کرده و آنها را به خواستگاری حضرت خدیجه فرستادند.

در این مجلس حضرت ابوطالب (علیه السلام) - عموی ایشان - سخن را آغاز کرده و پس از حمد و ثنای الهی و ذکر پاره‌ای از خصوصیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، از حضرت خدیجه (سلام الله علیها) خواستگاری کردند. آن بانو نیز قبول کرده و بدین ترتیب خود را به تزویج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درآوردند.

در این زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) 25 سال و بنا به گفته اکثر مورخان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) 40 سال داشته‌اند. (البته برای ایشان سنین کمتری هم ذکر کرده‌اند.)

 

نصب حُجُر الاَسود:

حادثه مهم دیگری که پیش از بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رخ داد که موقعیت ایشان را در دیده مردم مکه نشان می‌دهد، داستان نصب حجر الاسود است. همانطور که در تاریخ آمده است قبل از بعثت، خانه خدا – کعبه - مورد احترام و تقدس اعراب بود و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و برخی اجداد ایشان به دور این مکان طواف می‌کردند.

سالی، سیلی در مکه جاری شد که باعث ویرانی دیوارهای خانه خدا گشت. و قریش که زمامداری کعبه را به عهده داشتند، تصمیم به مرمت آن گرفتند.

آنها دیوارها را بالا بردند و هنگامی که خواستند حجر الاسود که سنگ مقدسی است در سر جای خود نصب کنند، بین اینکه افتخار نصب این سنگ مقدس نصیب چه قبیله‌ای شود میان آنها اختلاف پیش آمد و کار بالا گرفت تا جاییکه نزدیک بود میان آنها جنگ خونینی در بگیرد.

بالاخره پیرمرد سالخورده‌ای که مورد احترام قریش بود، پیشنهاد کرد که هر کسی را که ابتدا از در مسجد وارد شود به داوری بپذیرند که این پیشنهاد مورد استقبال همه قرار گرفت.

در این هنگام بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از در مسجد وارد شدند و بزرگان قریش امانتداری ایشان را تصدیق کرده و داوری ایشان را پذیرفتند.

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز دستور دادند تا جامه‌ای روی زمین پهن کنند. سپس ایشان حجرالاسود را میان آن جامه قرار داده و گفتند تا رئیس هر قبیله یک گوشه از جامه را بردارد.

چون جامه را برداشتند و آنرا بالا بردند، شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سنگ را برداشتند و آنرا بر جای خود قرار دادند و با این داوری خردمندانه از خونریزی بزرگی جلوگیری می‌کردند.

این حادثه می‌رساند که با اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام وقوع این ماجرا جوانی 35 ساله بودند، تا چه حد مورد احترام قریش و دیگران بوده و همگی به امانتداری و درستکاری و درایت ایشان تصدیق داشتند.

 

خصوصیات اخلاقی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم):

با جستجو در زندگی بزرگان و دقت و تأمل در حالات روحی آنها می‌توان به کمالات و خصال برجسته آنها پی برده و آنها را بیشتر شناخت. از این بالاتر با نگاهی به مراحل مختلف زندگی پیامبر بزرگ اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) علاوه بر اینکه با خصوصیات اخلاقی ایشان آشنا می‌شویم؛ از ایشان به عنوان یک نمونه برتر و یک انسان کامل سرمشق و الگو می‌گیریم.

خلاصه زندگی چهل ساله پیش از بعثت ایشان را عفت و پاکدامنی، امانت و صداقت، راستی و درستی، احسان و نیکی به بینوایان و زیردستان، تنفر از پلیدیهای اخلاقی حاکم بر روزگار و بتان و بت‌پرستان تشکیل می‌دهد.

اخلاق پسندیده و رفتار جوانمردانه و نیکویی که در پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) دیده می‌شد و همگان را به ستایش و احترام وامی‌داشت، سبب گردید تا خداوند در قرآن ایشان را ستایش کرده و ایشان را صاحب خلق عظیم بداند.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از همان ابتدای جوانی در میان مردم به لقب «امین» مشهور گشته و مردم اموال خویش را نزد ایشان به امانت می‌گذاشتند.

حتی هنگامی که حضرتش تصمیم به مهاجرت از مکه به مدینه گرفتند، با اینکه جو دشمنی با ایشان، بر مردم شهر حکومت داشت، هیچکس در امانتداری و جوانمردی ایشان تردید نداشته و همگان، باز چون دوران قبل از بعثت اموال و اشیاء گرانبهای خویش را نزد ایشان به ودیعه می‌نهادند، لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت علی (علیه السلام) را جهت پرداخت بدهی‌ها و تحویل اماناتی که از مردم نزد ایشان بود، تعیین فرمودند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز با مردم مکه و بزم‌های شبانه و عیش و نوش‌های آنها همراه نبوده و از وضع موجود رنج می‌بردند، از این رو گاهی مدتها به کوه حرا می‌رفتند و در آنجا تفکر و عبادت می‌پرداختند. (برای اطلاع از مطالب بیشتر، رجوع کنید به مطلب "بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)")

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره هنگام غذا خوردن نام خدا را به زبان جاری می‌نمودند و از گوشتهایی که به طور نامشروع ذبح شده بود خودداری می‌کردند.

ایشان مانند سایر انبیاء قسمتی از دوران نوجوانی خویش را به شبانی می‌پرداختند. پیامبران با این شغل بیشتر از فساد و پلیدی جامعه زمان خود دور شده و صبوری و تحمل و مهربانی را تجربه می‌کردند و سرانجام با دیدن آثار نظم و قدرت خداوند در طبیعت به آخرین درجات یقین و ایمان می‌رسیدند.

در دوران جوانی نیز همانطور که در قسمت "ازدواج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)" نیز به آن اشاره شده ایشان برای مدتی به تجارت پرداخته‌اند، که همانطورکه گفته شد، رفتار و اخلاق و جوانمردی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در این دوران باعث شیفتگی حضرت خدیجه نسبت به ایشان و سرانجام پیشنهاد ازدواج با آن حضرت شد.

البته شایان ذکر است که در اینجا به پاره‌ای از خصوصیات آن حضرت اشاره شده و در مطلب "خصوصیات اخلاقی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)" به این موضوع عمیق‌تر می‌پردازیم.(مهدی چوپانی قارنه)

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترین فراز از تاریخ اسلام بوده و نزول قرآن کریم نیز از این زمان آغاز می‌گردد. کلمه بعثت به معنای «برانگیخته شدن» بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انسانی از سوی خداوند متعال برای هدایت دیگران می‌باشد.

همانطور که از روایات اسلامی و مطالعات تاریخی برمی‌آید، مسأله بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادیان الهی با برخی از خصوصیات و نشانه‌ها، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسیاری از اهل کتاب و پاره‌ای از اعراب مشرک نیز با آن آشنایی قبلی داشته‌اند. نوید و بشارت ظهور پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)، به تصریح قرآن در تورات و انجیل ذکر گردیده و حضرت عیسی (علیه السلام) نیز پس از تصدیق توراتی که به حضرت موسی (علیه السلام) نازل شده بود، به برانگیخته شدن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده است. همچنین در این کتب، حتی به خصوصیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانشان نیز اشاره شده است.

بنابراین (و همانگونه که قرآن نیز ذکر می‌نماید) دانشمندان اهل کتاب، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همچون نزدیکترین کسان خود می‌شناخته اند. با مراجعه به تاریخ می‌توان افراد زیادی را یافت که در انتظار ظهور و بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده‌اند و افرادی از میان آنها، حتی به امید دیدار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به محل سکونت، مکان هجرت و یا حتی گذرگاه عبور و مرور آینده پیامبر هجرت کرده بودند که به عنوان نمونه، می‌توان به "بحیرای راهب" اشاره نمود.

بنابر این بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، حادثه‌ای بس بزرگ در سرنوشت هدایت بشری بوده و عظمت این امر سبب می‌شد که خداوند متعال به عنوان مقدمه این امر بزرگ، تربیت و پرورش آن حضرت را به عهده داشته و ایشان را برای آینده دشواری که در پیش رو داشتند، آماده سازد. به دنبال همین تربیت الهی بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سالهای قبل از بعثت نیز حالات فوق العاده معنوی و مشاهدات روحانی داشته و نتیجتاً ایشان تمام این دوران را با پاکی و طهارت و معنویت سپری کرده‌اند. حضرت علی (علیه السلام) می‌فرمایند: "خداوند بزرگترین فرشته خود را از خردسالی پیامبر، همدم و همراه ایشان ساخت. این فرشته در تمام لحظات شبانه روز با آن حضرت همراه بود و او را به راههای بزرگواری و اخلاق پسندیده و شایسته رهبری می‌کرد."

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر همین حالات معنوی و طهارت روحی، ناگزیر از وضع نابسامان مردم و از جهل و فسادی که بر جامعه آن روز و بویژه در شهر مکه حاکم بود، رنج می‌بردند. همچنین به منظور تفکر و عبادت در مکانی خلوت، مدتی محدود در سال را از آنها کناره می‌گرفتند و به کوه حرا (که در شمال شرقی مکه واقع است) می‌رفتند. این کناره‌گیری برای حُنَفا و برخی یکتاپرستان قبل از پیامبر نیز وجود داشته است. گویند عبدالمطلب، جد بزرگوار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایه‌گذار این رسم بوده است. او به هنگام ماه رمضان برای خلوت و عبادت به کوه می‌رفت و مستمندانی را که از آنجا می‌گذشتند، اطعام می‌نمود.

در واقع می‌توان گفت که این خلوت‌گزینی، زمینه‌ای برای تقویت هرچه بیشتر حیات روحانی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقدمه‌ای برای بعثت و نزول وحی به آن حضرت به شمار می‌رفته است.

در دوران این خلوت‌گزینی‌ها نیز همچون سایر مراحل گوناگون زندگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علی (علیه السلام) (که پرورش یافته در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در دامان ایشان است)، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را همراهی می‌نمود و گاهی اوقات برای ایشان آذوقه و آب و غذا می‌برد.

پس از سپری شدن ایام عبادت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مکه برگشته و پیش از اینکه به خانه خویش بازگردند، خانه خدا را طواف می‌نمودند.

این حالات همچنان ادامه یافت تا اینکه سن آن حضرت به چهل سالگی رسید و خداوند که دل ایشان را برترین و مطیع‌ترین و خاضع و خاشع‌ترین دلها در برابر خویش یافت، ایشان را مبعوث کرد و به پیامبری گرامی داشت، تا به وسیله قرآنی که آن را روشن و استوار گردانیده، بندگانش را از پرستش بر بتان خارج ساخته و به پرستش خویش هدایت کند.

 

نزول اولین وحی

به عقیده اکثر علمای شیعه، بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز 27 ماه رجب، پنج سال پس از تجدید بنای کعبه، اتفاق افتاد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این هنگام، چهل سال داشتند.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، طبق رسم خویش چند روزی بود که برای عبادت و تفکر به غار حرا آمده بودند. در روز بیست و هفتم ماه رجب بود که جبرئیل (یکی از چهار فرشته مقرب الهی و مأمور ابلاغ وحی از جانب پروردگار به پیامبران) به سوی ایشان نازل شد. او بازوی پیامبر را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد بخوان. پیامبر فرمود: چه بخوانم؟ جبرئیل آیات آغازین سوره علق را از جانب خداوند نازل نمود:

"بسم الله الرحمن الرحیم. اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان مالم یعلم. به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از علق بیافرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است. خدایی که به‌وسیله قلم آموزش داد و به آدمی آنچه را که نمی‌دانست، آموخت."

همراه اولین نزول وحی و در لحظه بعثت، حوادثی بزرگ اتفاق افتاد که از آن جمله می‌توان به شنیده شدن صدای ناله‌ای اشاره نمود. حضرت علی (علیه السلام) در این باره می‌گوید: "صدای ناله شیطان را در هنگام نزول اولین وحی به آن حضرت شنیدم. عرضه داشتم: "یا رسول الله این ناله چیست؟" فرمود: "این شیطان است که از اطاعت شدن مأیوس و ناامید شده و چنین به ناله در آمده است." سپس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اضافه فرمود: "تو می‌شنوی آنچه را من می‌شنوم و می‌بینی آنچه را که من می‌بینم الا اینکه تو مقام نبوت نداری و فقط وزیر و کمک کار من هستی و از راه خیر جدا نمی‌شوی."

همانطور که قبلاً نیز بیان شد، حضرت علی (علیه السلام) در مواقع مختلف از جمله در دوران خلوت‌گزینی‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه حضرت بوده‌اند و این سخن امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه نیز به طور خاصی بیان می‌دارد که ایشان در لحظه نزول اولین وحی، در کنار پیامبر حضور داشته‌اند. البته مطالعات تاریخی بیان می‌نماید که تنها شخصی که در آن لحظات، پیامبر را همراهی نموده، امام علی (علیه السلام) بود و احدی جز ایشان، ادعای همراهی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن لحظات را ننموده است. جبرئیل پس از انجام وظیفه خود و ابلاغ آیات الهی، بار دیگر به آسمان بازگشت.

 

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نزول اولین وحی

همانطور که در قسمتهای پیشین اشاره شد، قبل از بعثت، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) الهاماتی می‌شد و ایشان حالات فوق العاده‌ای داشتند. اما کیفیت نزول اولین وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و موضوع آن، به‌طور کلی با الهامات قبل از بعثت ایشان متفاوت بود. و این امر سبب شد تا حالات روحی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در نتیجه حالات جسمانی ایشان تغییر نماید. برای این تغییر حالت دو دلیل را می‌توان برشمرد:

اولاً ایشان در هنگام نزول اولین آیات قرآن، عظمت و جلال خداوند را هرچه بیشتر احساس کردند.

ثانیاً در هنگام بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بار بزرگ رسالت به عهده ایشان نهاده شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شرایطی موظف به ابلاغ رسالت الهی خویش به مردم گشتند که جزیرة العرب را اوضاع نابسامان اجتماعی فراگرفته بود و در چنین شرایطی واضح بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از ابلاغ دعوت خویش نه تنها مورد تکذیب و تهمتهای ناروا و آزار و اذیت مشرکین قرار می‌گرفتند، بلکه آنان در مسیر رسیدن پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سایر مردم موانع بسیاری را ایجاد خواهند نمود. مجموعه این عوامل باعث دگرگونی حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد. اما خداوند نیز در این شرایط پیامبرش را تقویت نمود و ایشان را برای به انجام رساندن مسئولیت عظیم رسالتش، بیش از پیش آماده ساخت.

 

بازگشت از کوه حرا

پس از این پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از کوه پایین آمدند و به سمت مکه و خانه خویش عازم شدند. هنگامیکه به خانه رسیدند ماجرای بعثت خویش را برای همسر گرامیشان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بازگو نمودند. خدیجه (سلام الله علیها) نیز که در سالهای همسری با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آثار بزرگی و پیامبری در ایشان را دیده بود، گفت:

"به خدا دیرزمانی است که من در انتظار چنین روزی، بسر برده‌ام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی."

 

نزول سوره مدثر

در همین روزهای آغازین بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در هنگام استراحت ایشان، جبرئیل برای بار دیگر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و آیات نخستین سوره مدثر را بر ایشان خواند که:

"بسم الله الرحمن الرحیم، یا ایها المدثر، قم فأنذر، و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تستکثر و لربک فاصبر

به نام خداوند بخشنده مهربان،ای کسی که جامه به خود پیچیده ای، برخیز و قوم خود را از عذاب خدا بیم ده و خدا را به بزرگی یاد کن و لباست را پاکیزه دار و از ناپاکی دوری گزین و بر هرکس احسان کنی ابداً منت نگذار و برای خدا صبر پیش گیر"

می‌توان گفت مفاد این سوره این است که از این پس، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باید پیوسته به فکر بیم دادن مردم از نافرمانی خداوند بوده و لحظه‌ای از آن غافل نباشد و بدین گونه بود که اولین آیه‌های کتاب آسمانی دین اسلام به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و ایشان از جانب خداوند به مقام رسالت برگزیده شدند.

 

نخستین مسلمانان

همانطور که قبلاً به آن اشاره شد، حضرت علی (علیه السلام) به دلیل نزدیکی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، همراه ایشان بوده‌اند که لحظه نزول اولین وحی هم یکی از آن مواقع بوده است. پس بسیار طبیعی به نظر می‌رسد که حضرت علی (علیه السلام) که از نزدیک این وقایع عظیم و مبعوث شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، از جانب خداوند متعال را نظاره‌گر بوده‌اند، در آنجا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده و به عنوان اولین مسلمانان، چه در میان زنان و چه در میان مردان یاد شوند.

خود ایشان نیز در چندین خطبه (در نهج البلاغه) که در حضور عموم مسلمانان و بیشتر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد می‌شد، می‌فرمایند: "من بر فطرت یکتاپرستی متولد شدم و از دیگران به ایمان و هجرت سبقت گرفتم."

همچنین می‌فرمایند: "هیچکس قبل از من به دعوت حق روی نیاورده است."

در مورد اولین زن مسلمان نیز باید گفت که به اتفاق عموم مورخان اسلام، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین زن مسلمان بوده‌اند، چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از مبعوث شدن با اولین کسی که برخورد داشته‌اند، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بوده، ضمناً، همانطور که در قسمتهای قبل نیز بدان اشاره شد، ایشان در گفتار خویش تلویحاً پیامبری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تصدیق نموده اند.

بعد از این دو بزرگوار می‌توان به ابوذر غفاری که جزو اولین مسلمانان بوده نیز اشاره کرد.

 

بعد از بعثت

پس از بعثت رسول خدا، جبرئیل از آسمان فرود آمد، آبی از آسمان آورد و طریقه وضو گرفتن و رکوع و سجود را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخت. همچنین سایر احکام و مسائل شرعی نیز توسط جبرئیل بتدریج بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می‌شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز این احکام را به نخستین مسلمانان آموزش داده و آنها هم این اعمال را انجام می‌دادند. به عنوان مثال در مورد نماز باید گفت که حضرت علی (علیه السلام) و حضرت خدیجه (سلام الله علیها) که اولین نمازگزاران بودند پشت سر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به جماعت ایستاده و نماز را اقامه می‌کردند. گفته می‌شود آنها نماز ظهر را در کنار کعبه می‌خواندند ولی در مواقع دیگر در جاهای دیگر این فریضه را بجای می‌آوردند تا قریشیان متوجه آنها نشوند.

در این مدت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بتدریج کار دعوت پنهانی خویش را آغاز کردند که مشروح آن در قسمتهای آینده خواهد آمد.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

در روایتی از امام صادق (ع) ۱۰ معجزه‌ای که هنگام ولادت پیامبر اکرم (ص) آشکار شد، نقل شده است که از جمله آنان می‌توان به محروم شدن ابلیس از ورود به آسمان‌های هفتگانه، شکستن تمامی بت‌ها در بتکده، شکستن ایوان کسری، روان شدن آب در سرزمین خشک سماوه، خاموش شدن آتشکده فارس پس از هزار سال و... اشاره کرد.
 مهر: عموم سیره نویسان اتفاق دارند که تولد پیامبر گرامى در عام الفیل در سال ۵۷۰ میلادى بوده است. زیرا آن حضرت به طور قطع، در سال ۶۳۲ میلادى درگذشته است و سن مبارک او ۶۲ تا ۶۳ بوده است. بنابراین، ولادت او در حدود ۵۷۰ میلادى خواهد بود.
 
ولادت آخرین پیامبر خدا
 
اکثر محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند که تولد رسول اعظم، در ماه ‏ «ربیع الاول‏» و در مکه بوده، ولى در روز تولد او اختلاف دارند؛ معروف میان محدثان شیعه این ست که آن حضرت، در ۱۷ ماه ربیع الاول، روز جمعه، پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود و مشهور میان اهل تسنن این ست که ولادت آن حضرت، در روز دوشنبه ۱۲‌‌ همان ماه اتفاق افتاده است.
 
نام پدر ایشان «عبد الله» و نام مادر گرامیشان «آمنه» بود. حضرت محمد (ص) در دوران کودکی به فاصله کوتاهی پدر و مادر خود را از دست داد و سرپرستی ایشان را جدش عبدالمطلب و پس از وی ابوطالب عموی گرامی‌اش (پدر حضرت علی (ع)) عهده دار شد.
 
در روایات نقل است که پس از زایمان آمنه، حوریان بهشتی کودک را در پارچه‌ای پیچیده در برابر آمنه نهادند و به آسمان بازگشتند تا بشارت ولادت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به ملائکه برسانند. جبرئیل و میکائیل دو ملک متقرب خداوند به صورت دو جوان وارد خانه آمنه شدند. در دست جبرئیل ظرف بزرگی از طلا و با میکائیل آبریزی از عقیق سرخ بود پس جبرئیل بدن حضرت محمد (ص) را شست و شو می‌داد و میکائیل بر آن آب می‌ریخت پس از پایان شستشو در چشمان کودک سرمه کشیدند و بر سر او ماده‌ای ساخته شده از مشک و عنبر و کافور قرار دادند.

پس ملائکه هفت آسمان به دیدار حضرت محمد (ص) آمدند و گروه گروه بر او سلام کردند. خداوند در شب تولد حضرت محمد (ص) به جبرئیل امر فرمود: ۴ پرچم بهشتی به زمین فرود آورد. جبرئیل پرچم اول را که پرچمی سبز بود و بر آن با خطی سفید نوشته شده بود «لا اله الا الله، محمد رسول الله»، بر کوه قاف نهاد و پرچم دیگر را بر کوه ابوقبیس. این پرچم دو شعبه داشت که بر یکی نگاشته بود: «گواهی بر وحدانیت خداوند» (شهادة ان لا اله الا الله) و بر شعبه دیگرش «دینی جز دین محمد بن عبدالله نیست.»
 
پرچم سوم را بر بام مسجد الحرام نصب کرد که بر یک تکه آن نوشته بود: «خوشا آنان که بر خدا و محمد (ص) ایمان آوردند.» و بر دیگری نوشته بود: «وای بر آنان که به محمد (ص) نگروند و یک حرف از آنچه را که از نزد خداوند آورده است رد کنند.» و پرچم چهارم را بر ضریح بیت المقدس نهاد که بر آن به خط سیاه در سطر اول نوشته بود: «پیروز، جز خدا نیست.» و در سطر دوم: «نصرت و یاری تنها برای خدا و محمد (ص) است.»
 
جوانی و ازدواج پیامبر (ص)

آرامش و وقار و سیمای متفکر «محمد» از زمان نوجوانی در بین همسن و سال‌هایش کاملا مشخص بود. به قدری ابوطالب او را دوست داشت که همیشه می‌خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رویش کشد و نگذارد درد یتیمی او را آزار دهد. در سن ۱۲سالگی بود که عمویش ابوطالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد.

در همین سفر در محلی به نام «بصری» که از نواحی شام (سوریه فعلی) بود، ابوطالب به راهبی مسیحی که نام وی «بحیرا» بود برخورد کرد و او از روی نشانه‌هایی که در کتابهای مقدس خوانده بود، با اطمینان دریافت که این کودک‌‌ همان پیغمبر آخرالزمان است و به ابو طالب سفارش زیاد کرد تا او را از شر دشمنان به ویژه یهودیان نگاهبانی کند، زیرا او در آینده مأموریت بزرگی به عهده خواهد گرفت.

محمد جوان که در راستی و درستکاری و شرافتمندی و جلال زبان زد بود به «محمد امین» مشهور شد و وقتی امانت و درستی محمد (ص) زبانزد همگان شد، زن ثروتمندی از مردم مکه به نام «خدیجه» دختر خویلد که پیش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زیاد و عفت و تقوایی بی‌نظیر داشت، محمد (ص) را برای تجارت به شام برگزید و پس از آنکه از غلام خویش در مورد امانتداری محمد و پیش گویی راهب مسیحی در مورد پیامبری محمد (ص) شنید خواستار ازدواج با ایشان شد.
 
محمد نیز این پیشنهاد را قبول کرد و در این موقع خدیجه ۴۰ ساله بود و محمد (ص) ۲۵ سال داشت. خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد (ص) گذاشت و غلامانش را نیز بدو بخشید. محمد (ص) بی‌درنگ غلامانش را آزاد کرد و این اولین گام پیامبر در مبارزه با بردگی بود.
 
بعثت
 
حضرت محمد (ص) پیش از رسالت بیشتر در «غار حرا» در شمال مکه مشغول عبادت بود. اما در شب ۲۷ رجب واقعه‌ای اتفاق افتاد و او را سرور و اسوه عالمیان کرد. درآن شب بزرگ جبرئیل فرشته وحی مأمور شد آیاتی از قرآن را بر محمد (ص) بخواند و او را به مقام پیامبری مفتخر سازد. سن محمد (ص) در این هنگام ۴۰ سال بود.
 
این آیات سرآغاز مأموریت بسیار توان عظیمش بود و جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و محمد (ص) نیز از کوه حرا پایین آمد و به سوی خانه خدیجه رفت. سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت و خدیجه دانست که مأموریت بزرگ «محمد» آغاز شده است. پیامبر (ص) دعوت به اسلام را از خانه‌اش آغاز کرد؛ ابتدا همسرش خدیجه و پسر عمویش علی به او ایمان آوردند. سپس کسان دیگر نیز به محمد (ص) و دین اسلام گرویدند. دعوتهای نخست بسیار مخفیانه بود. محمد (ص) و چند نفر از یاران خود، دور از چشم مردم، در گوشه و کنار نماز می‌خواندند.
 
دعوت از خویشان و نزدیکان
 
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پیامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت می‌پرداختند و کار خود را از دیگران پنهان می‌داشتند، فرمان الهی فرود آمد: «فاصدع بما تؤمر...» آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان «. بدین جهت، پیامبر (ص) مأمور شد که دعوت خویش را آشکار نماید. با ابلاغ عمومی رسالت، وضع بسیاری از مردم با محمد (ص) تغییر کرد؛ از آن پس کم کم صف‌ها از هم جدا شد.
 
مشرکان قریش در مکه برای اینکه پیامبر (ص) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهدنامه‌ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن باید قریش ارتباط خود را با محمد (ص) و طرفدارانش قطع کنند. با آن‌ها زناشویی و معامله نکنند. در همه پیش آمد‌ها با دشمنان اسلام هم دست شوند. این عهدنامه را در داخل کعبه آویختند و سوگند خوردند متن آنرا رعایت کنند. ابوطالب حامی پیامبر (ص) از فرزندان» هاشم «و» مطلب «خواست تا در دره‌ای که به نام» شعب ابی طالب «است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند.
 
مسلمانان در آنجا در زیر سایبان‌ها زندگی تازه را آغاز کردند و برای جلوگیری از حمله ناگهانی آن‌ها برجهای مراقبتی ساختند. این محاصره سخت سه سال طول کشید. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذیقعده - ذیحجه) پیامبر (ص) و مسلمانان از» شعب «برای تبلیغ دین و خرید اندکی آذوقه خارج می‌شدند. گرسنگی و سختی به حد ‌‌نهایت رسید. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند.
 
روزی از طریق وحی پیامبر (ص) خبردار شد که عهدنامه را موریانه‌ها خورده‌اند و جز کلمه» بسمک اللهم «چیزی باقی نمانده است؛ این مطلب را ابوطالب در جمع مشرکان گفت و وقتی تحقیق کردند به صدق گفتار پیامبر پی بردند و دست از محاصره کشیدند. مسلمانان نیز نفسی براحت کشیدند. اما پس از چند ماهی خدیجه همسر با وفا و ابوطالب حامی پیغمبر (ص) دار دنیا را وداع کردند و این امر بر پیامبر گران آمد.

هجرت به مدینه
 
وقتی عرصه بر پیروان محمد (ص) تنگ آمد؛ مسلمانان با اجازه پیامبر مکرم (ص) به یثرب (مدینة النبی) رفتند و در مکه جز پیامبر و علی (ع) و چند تن که یا بیمار بودند و یا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند. وقتی بت پرستان از هجرت پیامبر (ص) با خبر شدند، در پی نشست‌ها و مشورت‌ها قرار گذاشتند ۴۰ نفر از قبایل را تعیین کنند، تا شب هجرت به خانه پیامبر بریزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بین تمام قبایل پخش گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگیرند، و درنتیجه خون آن حضرت پایمال شود. اما فرشته وحی رسول مکرم (ص) را از نقشه شوم آن‌ها با خبر کرد. اما در آن شب حضرت علی (ع) به جای پیغمبر خوابید، و آن حضرت مخفیانه از خانه بیرون رفت و این اتفاق در ربیع الاول سال ۱۳ بعثت واقع شد.
 
دوران زندگى رهبر مسلمانان جهان از آغاز کودکى تا روزى که به پیامبرى و رسالت مبعوث شد و تا زمانى که دعوت حق را لبیک گفت، پر از حوادث شگفت‏ انگیزی است که حکایت از این دارد که زندگی پر برکت پیامبر (ص) یک زندگى عادى نبوده و از عظمت ‏شخصیت او روایت می‌کند.
 
پیامبر اسلام سرانجام پس از ۶۳ سال عمر با برکتی که داشتند در آخرین سفر خویش به مکه برای انجام مناسک حج مأموریت الهی و پایان خویش را به انجام رساندند و در نزد حداقل ۱۰۰ هزار مسلمان در روز ۱۸ ذی الحجه وصایت و ولایت امیرالمؤمین علی (ع) را اعلام فرمودند و آن جمع مسلمین به عنوان وصی و جانشین پیامبر و ولی با حضرت علی (ع) بیعت کردند اما دو ماه و چند روز بعد از واقعه» غدیر خم «در اواخر صفر سال ۱۱ هجری (۲۸ صفر)، پیغمبر اکرم (ص) بیمار شدند و در مدینه چشم از جهان فروبسته و در جوار مسجدی که خود ساخته بود مدفون گردید و امروز هزاران سال است که این قبر منور، زیارتگاه بیش از یک میلیارد مردم مسلمان جهان است.
                                                                                                   ((مهدی چوپانی قارنه))
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

داشتن یک لبخند زیبا یکی از خواسته های همیشگی مردم در تمام دنیا بوده و هست به نحوی که بسیاری از مردم برای زیباتر شدن لبخند خود به داندانپزشک مراجعه می کنند ولی آیا هیچ وقت پیش خودتان فکر کرده اید چه عواملی باعث می شود لبخند زیبا باشد؟

مجله اینترنتی برترین ها






هفت صبح: داشتن یک لبخند زیبا یکی از خواسته های همیشگی مردم در تمام دنیا بوده و هست به نحوی که بسیاری از مردم برای زیباتر شدن لبخند خود به داندانپزشک مراجعه می کنند ولی آیا هیچ وقت پیش خودتان فکر کرده اید چه عواملی باعث می شود لبخند زیبا باشد؟



برخی از عوامل زیبا بودن لبخند به فاکتورهای پیچیده ای ارتباط دارند نظیر فرم صورت، استخوان های دو فک، فرم بافت های نرم صورت و عواملی از این است ولی عوامل دیگری هم در حفره دهان در دندان های قدامی هستند که تشخیص و احیانا تغییر دادن آنها ساده تر از موارد قبلی است. برای آشنایی هر چه بیشتر شما با این عوامل گفت و گویی با دکتر فرخ آصف زاده انجام داده ایم. دکتر آصف زاده متخصص دندانپزشکی ترمیمی و زیبایی، عضو آکادمی دندانپزشکان زیبایی آمریکا و یکی از دندانپزشکان برجسته کشور در زمینه درمان های ترمیمی و زیبایی محسوب می شوند.

هفت کلید طلایی زیبایی

عوامل زیادی در زیبایی لبخند ما نقش دارند، از فرم صورت و استخوانبندی بگیرید تا مقدار باز شدن حفره دهان اما بدون شک اصلی ترین فاکتور تعیین کننده در زیبایی یک لبخند به خود دندان ها مربوط می شود. به طور کلی اگر دندان ها و بافت اطرافشان شرایط طبیعی و سالمی داشته باشند فرد به احتمال فراوان لبخندی مناسب و زیبا خواهد داشت اما به طور خلاصه می توان عوامل اصلی در زیبایی یک لبخند را در هفت مورد برشمرد. این هفت مورد عبارتند از رنگ دندان ها، فواصل بین دندان ها، ردیف بودن دندان ها، سلامت لثه، نبودن پوسیدگی، نبود شکستکی در دندان ها، عدم وجود ترمیم های معیوب.



1- رنگ دندان ها: اگر رنگ دندان ها با یکدیگر تفاوت داشته باشد باعث نازیبایی لبخند می شود. دندان ها به این دلایل دچار بدرنگی می شوند: داشتن جرم زیاد، مصرف برخی داروها در دوران کودکی یا بارداری مادر، مصرف زیاد سیگار، نوشیدن زیاد چای و قهوه، وجود پوسیدگی و پرکردگی های قدیمی معیوب، صدمه دیدن عصب دندان یا درمان ریشه قدیمی و بدرنگی ناشی از زیاد بودن فلوراید در آب که در مناطقی مانند جنوب کشور به وفور دیده می شود. برای درمان این بدرنگی ها درمان های متنوعی وجود دارد مثل بلیچینگ، مایکروابرژن، ترمیم های همرنگ، لامینیت، روکش های تمام چینی، جرم گیری و برساژ.

2- فاصله میان دندان ها:
وجود فاصله میان دندان ها امری عادی است و بسیاری از افراد از وجود فاصله میان دندان های شان ناراحت نیستند اما در عوض تعداد زیادی از مردم هم از وجود چنین فواصلی میان دندان ها احساس خوشایندی ندارند. وجود فواصل زیاد بین دندان ها می تواند به دلیل کوچک بودن سایز دندان ها در مقایسه با سایز بزرگ فک، وجود بیماری های پیشرفته لثه، از دست رفتن چند دندان در همان سمت فک یا عادات دهانی نادرست باشد. فواصل بین دندان ها را برحسب شدت می توان با ترمیم های همرنگ کامپوزیتی، لامینیت چینی، روکش های تمام چینی یا با ارتودونسی بست.

3- ردیف بودن دندان ها:
درجاتی از نامرتبی و شلوغای دندان ها در میان تمام مردم وجود دارد که بیشتر در دندان های جلویی فک پایین دیده می شود. شلوغی بیش از حد دندان ها می تواند ظاهر فرد را تحت تاثیر قرار دهد و از اعتماد به نفس او بکاهد. جدا از این شلوغی بیش از حد دندان ها امکان تمیز کردن صحیح آن ناحیه را کاهش داده و باعث تجمع فراوان جرم و بروز پلاک و بروز مشکلاتی نظیر پوسیدگی یا عفونت لثه می شود. برای درمان نامرتبی دندان ها به خصوص در موارد شدید، ارتودونسی مناسب ترین درمان است ولی در مواردی که بیمار تمایلی به انجام ارتودونسی نداشته باشد یا شلوغی دندان ها در حد خفیف تا متوسط باشد با درمان های زیبایی می توان این مشکل را برطرف کرد.

4- لثه سالم و طبیعی: 
یکی از مهمترین عوامل داشتن یک لبخند زیبا است. لثه سالم و محکم و سفت بوده و حالت پف کرده و متورم ندارد. رنگ آن نیز صورتی رنگ است و هنگام خوردن غذا یا مسواک زدن خونریزی نمی کند. اگثر لثه ای بیمار و عفونی باشد هرگز لبخند آن فرد زیبا و جذاب نخواهد بود. برای درمان مشکلات لثه طیف وسیعی از درمان ها از جرم گیری ساده تا پیشرفته ترین درمان های جراحی و پیوند لثه وجوددارد که برحسب مورد تجویز می شود، جدای از این ارتفاع لثه نیز در بهتر و زیباتر شدن دندان ها نقش مهمی ایفا می کند. گاهی ارتفاع لثه آنقدر زیاد است که بخش محدودی از دندان ها دیده می شوند. این مشکل با یک جراحی ساده و به دنبال آن در صورت لزوم درمان های زیبایی روی دندان ها قابل حل است.

5- پوسیدگی:
اصلی ترین دلیل از دست رفتن و تخریب دندان ها است. وجود پوسیدگی در دندان های جلویی هنگام صحبت کردن یا خندیدن منظره بسیار زشتی ایجاد می کند. پوسیدگی در دندان های جلویی بر حسب شدت و وسعت تخریف دندان یا ترمیم های همرنگ کامپوزیتی، لامینت چینی یا حتی با روکش های تمام چینی قابل درمان است.

6- ترمیم های همرنگ کامپوزیتی:
یکی از مهمترین روش های درمان زیبایی محسوب می شوند ولی انجام نادرست این درمان یا عدم رعایت صحیح بهداشت توسط بیمار می تواند باعث شکست درمان، تغییر رنگ و پوسیدگی دندان شود. در نتیجه این درمان نه تنها به لحاظ تامین زیبایی فایده ای نخواهد داشت بلکه به شدت باعث نازیبا شدن دندان های جلویی هنگام خندیدن و حرف زدن خواهد شد. چنین ترمیم های معیوبی را می توان با ترمیم های کامپوزیتی جدید یا با لامینیت و روکش چینی بازسازی کرد.


7- دندان های جلو: همیشه در معرض خطر شکستگی قرار دارند. شکستگی لبه دندان های جلویی به خصوص در کودکان بسیار شایع است. درمان شکستگی دندان ها برحسب مقدار گسترش شکستگی و سالم بودن عصب و بافت های نگهدارنده دندانبسیار متنوع و متفاوت است اما برای بازسازی شکستگی لبه یا تاج دندان ها برحسب شدت تخریب می توان از ترمیم های همرنگ کامپوزیتی، لامینیت یا حتی روکش های چینی استفاده کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

 برترین ها: اگر در معرض خطر ابتلا به بیماری قلبی هستید، باید از خوردن زرده تخم مرغ اجتناب کنید، زیرا این ماده غذایی باعث سخت‌تر شدن رگ‌های خونی می‌شود.



تحقیقات نشان می‌دهد مصرف زرده تخم‌مرغ باعث پر شدن دیواره داخلی رگ‌ها با پلاک‌هایی می‌شود که از کلسترول انباشته شده‌اند. تشکیل پلاک یکی از دلایل شایع حملات قلبی و سکته به شمار می‌آید و سالانه جان تعداد زیادی از مردم را می‌گیرد. به این ترتیب افرادی که مستعد ابتلا به بیماری قلبی هستند باید این غذا را از وعده صبحانه خود کنار بگذارند.

برای بررسی این موضوع، دانشمندان رژیم غذایی بیمارانی که دارای میانگین سنی 61/5 سال بودند را تحت نظر قرار داده و با استفاده از تجهیزات پیشرفته میزان انباشت چربی در رگ‌های آنها را اندازه‌گیری کردند.

تقریبا از 40 سالگی به بعد میزان پلاک‌های انباشته شده در دیواره داخلی رگ‌ها افزایش پیدا می‌کند، اما سیگار کشیدن و مصرف زرده تخم مرغ می‌تواند به این عامل خطرناک سرعت ببخشد.

افرادی که در هفته بیش از 3 زرده تخم‌مرغ می‌خورند بسیار بیشتر از افرادی که حداکثر 2 زرده تخم‌مرغ مصرف می‌کنند دارای پلاک‌ در رگ‌های خود هستند. زرده تخم‌مرغ یکی از منابع بسیار غنی از کلسترول است و می‌تواند به جمع شدن کلسترول در رگ‌ها کمک کند.
                                        ((مهدی چوپانی قارنه))
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

در ابتدا بیان این مطلب ضروری است که بیان اسامی همه پیامبران و همه زنان آن ها امکان پذیر نیست، زیرا وضعیت برخی از پیامبران و حتی تعداد آن ها معلوم نیست؛ از این رو است که هم دربارة تعداد پیامبران و هم دربارة اینکه چه کسانی پیامبر بوده اند اختلاف نظر وجود دارد. بر این اساس اسامی همة زنان آن ها نیز معلوم و مشخص نیست. مضافاً بر این که بیان اسامی همه پیامبران و اسامی همة زنان آن ها، اگر امکان هم داشته باشد نیاز به فرصت دیگری است و از قلمرو وظایف این واحد خارج است و لازم است به کتاب های تاریخی مانند؛ قصص الانبیاء، اثر آقای عماد الدین حسین اصفهانی، قصص قرآن، اثر آقای صدرالدین بلاغی و قصه های قرآن اثر آقای صحفی... مراجعه شود. در این جا نخست به اسامی برخی از انبیا که در قرآن آمده است و همین طور دربارة تعداد پیامبران از دیدگاه روایات اشاره می شود: عدد پیامبرانی که اسامی آن ها صریحاً در قرآن مجید آمده است 26 نفر است و آن‌ها عبارتند از: آدم، نوح، ادریس، صالح، هود، ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یوسف، لوط، یعقوب، موسی، هارون، شعیب، زکریا، یحیی،‌عیسی، داوود، سلیمان، الیاس، الیسع، ذوالکفل، ایوب، یونس، عزیر، و محمد(ص).[1] از برخی آیات دیگر استفاده می شود که تعداد پیامبران منحصر به افراد مذکور نبوده، بلکه پیامبران دیگری نیز وجود دارند،‌ چنان که در قرآن بدان تصریح شده است: "ما پیش از تو رسولانی فرستادیم، سرگذشت گروهی از آنان را برای تو بازگو کرده ایم و گروهی را برای تو بازگو نکردیم".[2] روایات اسلامی در خصوص تعداد پیامبران اختلاف دارند. برخی از روایات تعداد پیامبران را 124 هزار بیان کرده اند[3] و برخی دیگر 8 هزار ذکر کرده اند.[4] برای رعایت اختصار به اسامی امامان و برخی همسران آنان اشاره می شود: 1) حضرت علی(ع) که همسران او عبارتند از: - فاطمه زهرا(س). - امامه بنت ابی العاص. - ام البنین. - لیلی بنت مسعود. 2) امام حسن(ع) که همسران او عبارتند از: - ام بشیر بنت ابی مسعود خزرجیه. - جعده بنت اشعث. - ام کلثوم دختر فضل بن عباس. 3) امام حسین(ع) که همسران او عبارتند از: - ام لیلی بنت ابی مروه. - رباب بنت امرالقیس. - شهربانو، شاه زنان بنت کسری. 4) امام سجاد(ع) که همسر او عبارت است از: - فاطمه بنت الحسن(ع). 5) امام باقر(ع) که همسران او عبارتند از: - ام فروه بنت قاسم. - ام حکیم بنت اسد. 6) امام جعفر صادق(ع) که همسران او عبارتند از: - فاطمه دختر حسین بن علی(ع). - حمیده. 7) امام موسی کاظم(ع) که همسر او عبارت است از: - نجمه. 8) امام رضا(ع) که همسر او عبارت است: - ام حبیبه بنت مأمون. 9) امام محمد تقی(ع) که همسر او عبارت است از: - ام الفضل بنت مأمون. 10) امام علی النقی(ع) که همسر او عبارت است از: - حدیث. 11) امام حسن عسکری(ع) که همسر او عبارت است از: - نرجس. 12) امام مهدی(ع) که در خصوص ازدواج و همسر داشتن او اختلاف نظر است. جهت اطلاعات بیشتر جدولی را که در آن اسامی و القاب و کنیه، محل ولادت، وفات و شهادت چهارده معصوم(ع) آمده است، ارسال می گردد. [1] ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج 7، ص 358.[2] مؤمن (40 ) آیة 78.[3] نورالثقلین، ج 4، ص 537.[4] همان.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

آمیخته شدن آداب و سنن بومی و مردمی با باورها و اعتقادات اسلامی در میان زیرساخت‌های اجتماعی زندگی در جامعه ایرانی قدمتی چند هزار ساله دارد. 
در واقع ساختار یافتن خانواده‌ای ایرانی چه در دوران مدرن شدن ساختار جامعه در یکصد سال اخیر و چه در دوران زندگی غیرمدرن و ساختارهای روستا‌گونه زندگی در ایران، بهره‌مندی و پیوند دادن باورهای مذهبی و منتسب کردن بخشی از زندگی با این باورها نقش مهمی را ایفا کرده است. 
در میان خانواده‌های ایرانی از دیرباز سنت‌هایی چون خواندن سوره قرآن در گوش نوزادان تازه متولد شده و نیز سنت نام‌گزینی از میان آیات الهی برای کودکان رواج داشته است که در این میان و در سال‌های اخیر نیز همچنان ادامه داشته است. 
محسن کرمی، معاون امور اسناد هویتی سازمان ثبت احوال کشور، در این رابطه می‌گوید: در 9 ماه سال 88، یک میلیون و 348 هزار و 546 واقعه ولادت و در 9 ماه سال 89 نیز یک میلیون و 364 هزار و 523 واقعه ولادت در کشور ثبت شده است که 1.2 درصد رشد را شاهد هستیم که در این مدت در سال گذشته به ازای هر 105 پسر 100 دختر متولد شده است. 

اسلام وفرهنگ نام‌گزینی 
در آموزه‌های اسلامی برای کودک حقوق فراوانی در نظر گرفته شده است که از آن جمله می‌توان، به شناسایی حق تابعیت خانوادگى، تأمین امنیت شخصی و اجتماعی فرزند، تلقین شعائر دینی و انتخاب نام شایسته برای کودک اشاره کرد. در این رابطه پیامبر اکرم(ص) نیز سفارش کرده‌اند: مِنْ حَقِّ الوَلَد على الوالدَأن یحَسِّنُ اسْمَهُ. از حقوق فرزند که به عهده والدین است، نهادن نام نیکو بر اوست. 
از نظر اسلام اما حق کودک، تنها با نام‌گذاری ایفا نمی‌شود، بلکه اسلام تأکید می‌کند که انتخاب نام نیکو و زیبا برای کودک، حق اوست. تفاوت بین اسلام و جاهلیت در نام‌گذارى، این است که اسلام به نام‌گذاری با نام‌های زیبا سفارش و از نام‌های زشت نهی می‌کند. 
نام نیکو و زیبا ضمن آنکه بر احترام و تکریم کودک می‌افزاید، نشان‌دهنده نوع تفکر و علایق فکری و روحی خانواده‌هاست. بنابراین، در اسلام به نام‌گذاری به اسم‌هایی که حامل پیام و فرهنگ اصیل اسلامی باشند، تأکید شده است و بهترین آنها، نام‌هایی هستند که دربردارنده بندگی خداوند باشند، مانند: عبدالله، عبدالرحمن و مانند آن و بعد از آن، نام پیامبران و امامان معصوم(ع) سفارش می‌شود که بهترین آنها نام محمد است. 
انتخاب نام‌های پرمعنا تأثیر زیادی بر روی فرزندان می‌گذارد. در میان خانواده‌ای ایرانی انتخاب نام فرزندان، نام‌های مبارک امامان(ع) و حضرت رسول اکرم(ص) به طور معمول در اولویت قرار گیرند. 
نام‌هایی مانند محمد، احمد و حامد که روایت شده است رسول خدا(ص) درباره آنها فرمود: "هرکس یکی از این سه نام را برای فرزندش بگذارد، این فرد اگر در میان جمعی باشد، رأی آن جمع نیکو خواهد بود. همان‌گونه که نام آن خیر است، رأی آنان نیز نیکو خواهد بود ". 
در گذشته‌هایی نه چندان دور سنت نام‌گزینی در خانواده‌های ایرانی بر مبنای انتخاب از کلام قرآن رایج بوده است و در سنتی دیرپا بزرگان هر خانواده بر مبنای تفالی بر آیات کلام وحی برای نوزادان تازه متولد شده به انتخاب نام می‌پرداخته‌اند. 
با وجود تنوع و ظهور اسامی و عناوین جدید و تازه برای منتسب کردم نوزادان به آن، سنت نام‌‌گزینی اسلامی و انتخاب نام ائمه و نیز اساسمی مندرج در متن قرآن کریم بر روی نوزادان در میان خانواده‌های ایرانی همچنان جایگاه خود را حفظ کرده است تا جایی که بنا بر آمار رسمی سازمان ثبت‌احوال و اسناد کشور از سال 1297 تاکنون نیز در کشور بیشترین فراوانی نام‌های انتخابی برای پسرها محمد و علی و برای دختران نیز فاطمه و زهرا بوده است. 
سامانه اینترنتی سازمان ثبت‌احوال کشور در سال‌های اخیر با ایجاد امکانی برای والدین، امکان دسترسی آنها به فرهنگ‌نامه نام‌گذاری برای فرزندان را فراهم آودره است که با دسترسی به آن می‌توانند در رابطه با فراوانی انتخاب یک نام در میان عناوین انتخابی و ثبت شده در کشور پی برده و به انتخاب آنها دست بزنند. 

نام گذاری ایرانی در سال‌های اخیر 
در میان همین آمارهای است که می‌توان مشاهد کرد که در سال‌های دهه 80 انتخاب اسامی ائمه اطهار (ع) همچنان پرطرفدار‌ترین انتخاب در میان خانواده‌های ایرانی بوده است. 
نگاهی به آمارهای ارائه شده در ده سال گذشته حامی از آن است که در تمامی سال‌های دهه 80 انتخاب نام فاطمه به عنوان پرطرفدارترین نام دخترانه در میان خانواده‌های ایرانی رواج داشته است و در در میان پسر نیز انتخاب نام علی، امیرحسین، ابوالفضل و امیرعلی بالاترین تقاضا را با خود به همراه داشته است . آمیخته شدن آداب و سنن بومی و مردمی با باورها و اعتقادات اسلامی در میان زیرساخت‌های اجتماعی زندگی در جامعه ایرانی قدمتی چند هزار ساله دارد. در واقع ساختار یافتن خانواده‌ای ایرانی چه در دوران مدرن شدن ساختار جامعه در یکصد سال اخیر و چه در دوران زندگی غیرمدرن و ساختارهای روستا‌گونه زندگی در ایران، بهره‌مندی و پیوند دادن باورهای مذهبی و منتسب کردن بخشی از زندگی با این باورها نقش مهمی را ایفا کرده است. در میان خانواده‌های ایرانی از دیرباز سنت‌هایی چون خواندن سوره قرآن در گوش نوزادان تازه متولد شده و نیز سنت نام‌گزینی از میان آیات الهی برای کودکان رواج داشته است که در این میان و در سال‌های اخیر نیز همچنان ادامه داشته است. محسن کرمی، معاون امور اسناد هویتی سازمان ثبت احوال کشور، در این رابطه می‌گوید: در 9 ماه سال 88، یک میلیون و 348 هزار و 546 واقعه ولادت و در 9 ماه سال 89 نیز یک میلیون و 364 هزار و 523 واقعه ولادت در کشور ثبت شده است که 1.2 درصد رشد را شاهد هستیم که در این مدت در سال گذشته به ازای هر 105 پسر 100 دختر متولد شده است. اسلام وفرهنگ نام‌گزینی در آموزه‌های اسلامی برای کودک حقوق فراوانی در نظر گرفته شده است که از آن جمله می‌توان، به شناسایی حق تابعیت خانوادگى، تأمین امنیت شخصی و اجتماعی فرزند، تلقین شعائر دینی و انتخاب نام شایسته برای کودک اشاره کرد. در این رابطه پیامبر اکرم(ص) نیز سفارش کرده‌اند: مِنْ حَقِّ الوَلَد على الوالدَأن یحَسِّنُ اسْمَهُ. از حقوق فرزند که به عهده والدین است، نهادن نام نیکو بر اوست. از نظر اسلام اما حق کودک، تنها با نام‌گذاری ایفا نمی‌شود، بلکه اسلام تأکید می‌کند که انتخاب نام نیکو و زیبا برای کودک، حق اوست. تفاوت بین اسلام و جاهلیت در نام‌گذارى، این است که اسلام به نام‌گذاری با نام‌های زیبا سفارش و از نام‌های زشت نهی می‌کند. نام نیکو و زیبا ضمن آنکه بر احترام و تکریم کودک می‌افزاید، نشان‌دهنده نوع تفکر و علایق فکری و روحی خانواده‌هاست. بنابراین، در اسلام به نام‌گذاری به اسم‌هایی که حامل پیام و فرهنگ اصیل اسلامی باشند، تأکید شده است و بهترین آنها، نام‌هایی هستند که دربردارنده بندگی خداوند باشند، مانند: عبدالله، عبدالرحمن و مانند آن و بعد از آن، نام پیامبران و امامان معصوم(ع) سفارش می‌شود که بهترین آنها نام محمد است. انتخاب نام‌های پرمعنا تأثیر زیادی بر روی فرزندان می‌گذارد. در میان خانواده‌ای ایرانی انتخاب نام فرزندان، نام‌های مبارک امامان(ع) و حضرت رسول اکرم(ص) به طور معمول در اولویت قرار گیرند. نام‌هایی مانند محمد، احمد و حامد که روایت شده است رسول خدا(ص) درباره آنها فرمود: "هرکس یکی از این سه نام را برای فرزندش بگذارد، این فرد اگر در میان جمعی باشد، رأی آن جمع نیکو خواهد بود. همان‌گونه که نام آن خیر است، رأی آنان نیز نیکو خواهد بود ". در گذشته‌هایی نه چندان دور سنت نام‌گزینی در خانواده‌های ایرانی بر مبنای انتخاب از کلام قرآن رایج بوده است و در سنتی دیرپا بزرگان هر خانواده بر مبنای تفالی بر آیات کلام وحی برای نوزادان تازه متولد شده به انتخاب نام می‌پرداخته‌اند. با وجود تنوع و ظهور اسامی و عناوین جدید و تازه برای منتسب کردم نوزادان به آن، سنت نام‌‌گزینی اسلامی و انتخاب نام ائمه و نیز اسامی مندرج در متن قرآن کریم بر روی نوزادان در میان خانواده‌های ایرانی همچنان جایگاه خود را حفظ کرده است تا جایی که بنا بر آمار رسمی سازمان ثبت‌احوال کشور از سال 1297 تاکنون نیز در کشور بیشترین فراوانی نام‌های انتخابی برای پسرها محمد و علی و برای دختران نیز فاطمه و زهرا بوده است. سامانه اینترنتی سازمان ثبت‌احوال کشور در سال‌های اخیر با ایجاد امکانی برای والدین، امکان دسترسی آنها به فرهنگ‌نامه نام‌گذاری برای فرزندان را فراهم آودره است که با دسترسی به آن می‌توانند در رابطه با فراوانی انتخاب یک نام در میان عناوین انتخابی و ثبت شده در کشور پی برده و به انتخاب آنها دست بزنند. نام گذاری ایرانی در سال‌های اخیر در میان همین آمارهای است که می‌توان مشاهد کرد که در سال‌های دهه 80 انتخاب اسامی ائمه اطهار (ع) همچنان پرطرفدار‌ترین انتخاب در میان خانواده‌های ایرانی بوده است. نگاهی به آمارهای ارائه شده در ده سال گذشته حامی از آن است که در تمامی سال‌های دهه 80 انتخاب نام فاطمه به عنوان پرطرفدارترین نام دخترانه در میان خانواده‌های ایرانی رواج داشته است و در در میان پسر نیز انتخاب نام علی، امیرحسین، ابوالفضل و امیرعلی بالاترین تقاضا را با خود به همراه داشته است .
   
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

حوزه علميه اصفهان
فتح اصفهان در سال 23 هجري در زمان خلافت عمر روي داد[1] و فرمانروايان آن تا سيصد سال از طرف خلفا معين مي¬شدند. لذا اين شهر در زمان آل بويه و سلجوقيان پايتخت بود[2] و در عهد سلجوقيان به سرعت ترقي كرد و جزء مهمترين شهرهاي كشور گرديد.
«ابن حوقل» ضمن توصيف اصفهان در نيمه دوم قرن چهارم هجري و اشاره به منسوجات ابريشمي و پنبه¬اي، زعفران و ميوه¬هاي گوناگون آن كه به ساير نقاط صادر مي¬شد، مي¬گويد: از عراق تا خراسان شهري تجاري بزرگتر از اصفهان، جز ري وجود نداشته است.[3]
اين موقعيت همچنان روبه رشد بود تا آنكه يورش تيمور سبب خرابي و سقوط تعدادي از شهر و آبادي¬هاي ايران شد. وي در اصفهان دستور داد كه مناره¬هايي از سر هفتاد هزار نفر مقتول برپا دارند.[4]
در سال 1000ق، پايتخت صفويه از قزوين به اصفهان منتقل شد و اصفهان بار ديگر از آبادترين شهرهاي ايران گرديد و علاوه بر مركز سياي – اجتماعي، مركز فرهنگي – علمي نيز به شمار آمد و حوزه¬اي بزرگ با دانشمنداني والا مقام به جهان شيعه ارزاني داشت.
حوزه اصفهان پس از تأسيس حوزه علميه قم تحت¬الشعاع واقع و از مركزيت سابق آن كاسته گرديد.
 
دوره اوّل
براساس آنچه در تاريخ نقل گرديده، نخستين دوره از ادوار حوزه علميه اصفهان به زمان سلطنت آل بويه مي¬رسد. زماني كه ابو جعفر علاءالدوله كاكويه فرمانرواي اصفهان بود، «ابن سينا» نزد وي رفت.[5] مدرسه اصفهان يادگار آن دوره است.
مدرسه علايي
مدتي كه ابو علي سينا در زمان امارت علاءالدوله كاكويه ديلمي در اصفهان، در خدمت او بود، با وجود مشاغل وزارتي، به تدريس هم مي¬پرداخت. گنبدي موسوم به ابو علي علايي در محله «در دشت» و در نزديكي مدرسه شفيعيه اصفهان موجود است كه گفته¬اند مدرس ابو علي سينا و متعلق به مدرسه¬اي در آن هنگام بوده است.[6]
«ابو عبدالله معصومي از محققان و حكماي بزرگ اسلام است كه در علوم حكمت و فلسفه استاد مسلم بود. تولّدش در اصفهان اتفاق افتاد و در آن سامان به تحصيل دانش پرداخت و در علوم طبيعي و اسلامي تبحّري تام يافت.
هنگام توقف شيخ¬الرئيس ابوعلي سينا در اصفهان، ابو عبدالله پيوسته جليس و مصاحب او بود و به تكميل مقامات فلسفي خود پرداخت. شيخ پيوسته او را بر ساير شاگردان ترجيح مي¬داد. گويند وقتي ابوريجان بيروني هيجده مسأله نزد شيخ¬الرئيس فرستاد كه آنها را جواب گويد، او به ابو عبدالله محوّل كرد و اين دليل وسعت فكر و نظر او در مسايل فلسفه است. وفات او حدود نيمه قرن پنجم اتفاق افتاد. وي را مؤلفات بسيار است. از جمله كتابي است در «مفارقات عقليه و اعداد عقول و اعداد مبدعات.»
شيخ¬الرئيس رساله¬اي در عشق به نام او نوشته و درباره او چنين گفته است:
«ابو عبدالله مني بمنزلة ارسطاطاليس من افلاطون.»
«ابو عبدالله در نزد من همان مقامي را داراست كه ارسطو پيش افلاطون داشت.»[7]
 
دوره دوم
اين دوره همزمان با عصر سلجوقيان است. در اين عصر از طرف خواجه نظام¬الملك، نهضت احداث مدارس و رقابتهاي مذهبي – سياسي مطرح شد، به اين سبب تاريخ حوزه شيعه چندان مشخص نيست. هر چند مؤلف تاريخ مدارس ايران، به شش مدرسه در اين عصر اشاره كرده است ولي شيعي بودن آنها محل ترديد است. مي¬توان گفت ايران از نيمه دوم قرن پنجم هجري تا يورش مغول از حمله مغول تا زمان غازان¬خان از پادشاهان ايلخاني (694-703) در آشفتگي سياسي و فرهنگي به سر مي¬برد. تا اينكه وي قدرت را به دست گرفت و از مذهب بودايي به آيين اسلام گرويد و محمود خوانده شد و از اطاعت خان بزرگ مغول مستقر در چين سرپيچيد. غازان¬خان براي بهبود وضع كشور يك سري اصلاحات دامنه¬دار و قوانين و قواعدي را وضع نمود كه نتايج درخشاني به بار آورد.[8]
به پيروي از غازان¬خان قريب صدهزار نفر از مغول اسلام آوردند[9] و جانشين وي اولجايتو (703-716) به مناسبت تعلقي كه به مذهب شيعه داشت، از سوي شيعيان، محمد خدابنده لقب يافت.[10]
بدين ترتيب تا انقراض سلسله ايلخان ايران، آيين اسلام مذهب رسمي دولت و حكومت ايلخان و براساس شرع و آداب اسلامي مبتني گرديدو اطاعتي كه تا اين تاريخ ايلخانان ايران نسبت به قاآن خانباليغ داشتند از ميان رفت و به تدريج رابطه بين خانباليغ و دربار ايلخاني مقطوع گرديد.[11]
مدارس حوزه علميه اصفهان در اين عصر بدين قرار است:
1-2- مدرسه باباقاسم – مدرسه اماميه
2-3- مدرسه جنب مسجد جمعه
3-4- مدرسه عصمتيه
4-5- مدرسهدر دشت
5-6- مدرسه شهشهان
6-7- مدارس صدرالدين علي – شامل سه مدرسه
7-8- مدرسه اوزون حسن
8-9- مدرسه باقريّه
9-10- مدرسه تركها
10-11- مدرسه درب كوشك
11-12- مدرسه خواجه ملك مستوفي
 
دوره سوم
اين دوره يكي از پر رونق¬ترين دوره¬هاي حوزه علميه اصفهان است. با دعوت علما و دانشمندان جبل عامل به ايران و مركزيّت يافتن اصفهان در عهد صفوي، حوزه علميه اصفهان به اوج شكوفايي رسيد. نقطه مقابل دوره دوم – كه نهضت احداث مدارس از سوي خواجه نظام¬الملك براي ترويج مذهب شافعي به وجود آمده بود – در سومين دوره از حوزه اصفهان نهضت احداث مدارس علميه شيعي روي داد و دهها مدرسه در دورافتاده¬ترين نقاط ايران بنيان نهاده شد. ليكن شيوع خرافات و فساد اخلاق و روي آوري به دنيا و مظاهر مادّي، بي-توجهي به علوم و ادبيّات عوامل انحطاط صفويّه را فراهم ساخت.
جبل عامل كه از ديرباز دانشگاه شيعه اماميه و مركز پرورش دانشمندان و فرزانگان در علوم مختلف اسلامي چون حديث و فقه، تفسير و كلام و اخلاق بود، با گرايش شاه اسماعيل به تشيّع و دعوت فقهاي شيعه از آن سامان، زمينه¬ساز رونق تفكر شيعي گرديد. هرچند سابقه تشيّع در ايران از قرن اوّل و دوم هجري است و شهيد اوّل كتاب «اللمعةالدمشقية» را در مقابل درخواست حاكم خراسان «نجم-الدين، علي بن المؤيد علوي طوسي» حاكم بين سالهاي 766-783 هجري به ايران ارسال نمود[12]، ليكن اين بار به دعوت ايرانيان پاسخ مثبت داده شد و دانشمنداني از آن ديار به ايران آمدند. از آن جمله¬اند:
1- علي بن عبدالعالي الكركي (870-940 ق.)
2- كمال¬الدين درويش محمد بن الحسن العاملي
3- علي بن هلال الكركي (متوفي 993 ق.)
4- حسين بن عبدالصمد الجباعي (918-948 ق.)
5- بهاءالدين العاملي (953 – 1030 ق.)
همچنين براي نشر تفكر شيعي و مذهب تشيع در ايران لازم بود حركتي فرهنگي در پي ترجمه و تأليف فراهم آيد كه با حضور دانشمندان جبل عامل به ايران اين حركت سرعت پذيرفت.
از جمله كتبي كه در اين دوره ترجمه شد تا اصول اعتقادات شيعه را بيان دارد و به فروغ احكام آشنا سازد كتابهاي زير است:
1- كشف الغمه في معرفة الائمه
2- وسيلة النجاة در معرفت اعتقادات، از شيخ صدوق، ترجمه زواره¬اي
3- صحيفه سجاديه، ترجمه ملا محمدصالح بن محمدباقر روغني قزويني
4- شرح اربعين حديث، ترجمه كتاب اربعين حديث شيخ بهايي، مترجم سيّد محمد بن محمدباقر حسيني خاتون¬آبادي
5- تفسير «منهج الصادقين، فتح¬الله بن شكرالله كاشاني، به فارسي
6- شرح نهج¬البلاغه، فتح¬الله كاشاني به فارسي
7- مفتاح النجاح، ترجمه كتاب عدةالداعي، احمد بن فهد حلّي – از علي بن حسين زواره¬اي
اين دوره در گسترش اعتقادات شيعه و فقه و حديث و رياضيات و هيأت و ديگر علوم و نهضت فرهنگي و نشر مذهب تشيّع گامهاي بلندي را برداشت، چنانكه كتب سه¬گانه حديث در اين عصر تأليف گرديد:
1- وسائل الشيعة الي تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن الحسن الحر العاملي (1033-1104 ق.)
2- الوافي، فيض كاشاني (1010-1090 ق.)
3- بحارالانوار، محمدباقر مجلسي – الثاني (1037-1111 ق.)
عناوين شغلي علما در دوره صفويه
صفويّه دولتي برخاسته از «تصوف» بود كه صورت روحاني آن تبديل به سيستم سياسي روحاني شده و پيروزي آنان را فراهم ساخته بود و «قطب» آنان با «امام» شيعيان مفهوم واحدي را در امور سياسي به نظر مي¬آورد؛ ليكن محدوده امام هر قطبي را نمي¬گرفت و ولايت نمي¬توانست به هر مرشدي تعلق گيرد. از اين¬رو و در دولت صفوي سه قدرت نمايان شد.
1- تصوف
2- سلطنت و شاه
3- فقهاي اماميه به عنوان نايب امام عصر(عج)
دولت صفوي، از جمله شاه اسماعيل براي اداره جامعه اسلامي نياز به فقيهي داشت تا هماهنگ با او در حيطه امور ديني اين جامعه به كار پردازد و مشروعيت رژيم را فراهم سازد. بدين جهت از ميان فقهاي موجود يكي را به عنوان «صدر» برگزيد. و به دليل همين نياز و نيز دعوت او و فرزندش طهماسب بسياري از فقهاي لبنان به ايران مهاجرت كردند.
با هجرت «محقق كركي» و حضور در ايران، از آنجايي كه مرتبه علمي او فزونتر از «صدر» بود، عنوان «شيخ¬الاسلام» به وي دادند. صدر با كارهاي اداري درآميخته بود ولي شيخ¬الاسلام بيشتر جنبه مذهبي و مقام افتاء داشت.
همچنين از ديگر عناويني كه در دوره صفوي رايج بود، عناوين «مجتهد»، «پيشنماز»، «مدارس»، «قاضي» و «مفتي» است كه هر يك موقعيت ديني و اجتماعي خاص داشته¬اند.
 
حوزه فلسفي اصفهان
چنانكه در دوره نخست حوزه علميه اصفهان اشاره شد، شيخ¬الرئيس ابوعلي سينا مدتي در اصفهان به تدريس علوم عقلي پرداخته است و در واقع از قرن چهارم و پنجم هجري اصفهان با علوم عقلي آشناست. همان¬گونه كه حوزه علميه همدان در اين قرن به بركت وجود شيخ، مركز ثقل فلسفه را از بغداد به همدان انتقال داده است. ليكن به جهت اقامت محدود بوعلي در اصفهان حوزه فلسفي اصفهان در اين دوره چندان درخشان نيست.
درخشش حوزه فلسفي اصفهان به عصر ميرداماد، شيخ بهايي و صدرالمتألهين شيرازي مي¬رسد كه در زمان حكومت صفويان حوزه اصفهان را اداره مي¬نمودند. به بيان ديگر، اصفهان از قرن يازدهم تا قرن سيزدهم درّ گرانبهاي فلسفه و علوم عقلي را در خود جاي داده بود. تا اينكه در قرن سيزدهم با عزيمت «ملا عبدالله زنوزي» معروف به «آقا حكيم» به تهران، مركزيت علوم عقلي به آنجا انتقال يافت.
لازم به يادآوري است كه با مهاجرت صدرالمتألهين از اصفهان به قم در حوزه فلسفي اصفهان وقفه¬اي پيش آمد كه موجب ركود علوم عقلي در اين شهر شد. البته ديگر شاگردان ميرداماد مكتب فلسفي را در اصفهان تا قرن سيزدهم ادامه دادند، ليكن حوزه قم با برخورداري از استاد فرزانه¬اي چون صدرالمتألهين شيرازي و شاگردان مبرّزش وامدار حكمت متعاليه شد.
رويارويي در دوره صفوي
يكي از مشكلاتي كه در دوره روي نمود، مقابله برخي از دانشمندان با بعضي ديگر بود؛ به گونه¬اي كه اخباريين در مقابل اصوليين و فلاسفه ايستادند و باعث گسيختگي فرهنگي و اعتقادي در جامعه شدند. اخباريان و پيشتر، فقها به عنوان شيخ¬الاسلام در نظام حكومتي صفويّه به ايفاي نقش پرداختند. غفلت با دنياطلبي اواخر عهد صفوي درهم آميخت و جمود فكري و ركود سياسي را پيش آورد و صفويه پس از چندي كار خويش را پايان يافته ديدند اين در حالي بود كه كسي مي¬تواند منصب نايب¬الامامي را به خود اختصاص دهد كه در تمامي علوم اسلام و رموز و دقايق آن تخصص و تبحر داشته باشد و قرآن و سنت را آن طور كه بايد، دريابد.[13]
مدارس اين دوره عبارتند از:
1- مدرسه ذوالفقار
2- مدرسه اسفنديار بيك
3- پريخان خانم
4- زينب بيگم
5- عباس ناصري
6- سليمانيه
7- ميرزاخان
8- ساروتقي
9- فاطميه
10- آقاكافور
11- دده خاتون
12- شفيعيه – در محله «دردشت»
13- عربان
14- ملا عبدالله
15- گچ¬كنان
16- مقصود عصار
17- باغ سهيل
18- آقانور جولا
19- كوچه آقامله
20- آقا شيرعلي
21- وزير
22- جعفريه
23- دارالبطيخ
24- گلگوز
25- صفوي
26- خواجه محرّم
27- جدّه بزرگ
28- جدّه کوچک
29- ميرزا تقي
30- حاج باقر مه آبادي
31- كاسه¬گران
32- ايلچي
33- ميرزاحسين
34- الماسيه
35- شفيعيه – در محله احمدآباد
36- شيخ علي¬خان زنگنه
37- خواجه محبت
38- مباركه
39- محرميه
40- آقا كمال خازن
41- مرتضويه
42- نجفقلي بيك
43- جلاليه
44- نوريه
45- مريم بيگم
46- اسماعيليه
47- قاسميه هاشم
48- سلطاني چهارباغ
49- نيم آورد
50- شمس¬آباد
51- شاهزاده
52- افندي
53- ميرزامهدي
54- صدر بازار
55- صدر خواجو
56- پاقلعه
57- كلباسي
58- مسجدسيّد
 
دوره چهارم
چهارمين دوره از حوزه علميه اصفهان برابر است با حكومتهاي افشار، زند، قاجار و پهلوي. حُكّام اين رژيمها، افرادي نالايق و فرومايه و توجهي به فرهنگ و علوم نداشته¬اند و بلكه تنها هدفشان «انباشتن خزاين»[14] و «دادن امتياز»[15] به كشورهاي خارجي است. فقر اقتصادي منجر به قبول هر نوع قراردادي با دولتهاي بيگانه شد و تهاجم فرهنگي را به همراه خود روانه كشور كرد. از جمله قراردادها قبول تأسيس مدارس خارجي در ايران بود كه برخي از كشورها چون انگليس، آلمان، فرانسه و روسيه در ايران داير كردند.
مدرسه «ستاره صبح» از جمله مدارسي بود كه در ماه سپتامبر سال 1910 م. در اصفهان گشايش يافت در حالي كه «مدرسه جلفا» پيشتر در اين شهر مشغول تربيت دانش¬آموزان خود بود.[16]
البته بايد خاطرنشان ساخت كه دانشمندان تقواپيشه و فرزانگان اصفهان در اين دوره بسان شمع سوختند تا پرچم علم و دين را افراشته نگاه دارند و استوار چون كوه به حيات علمي خويش ادامه دادند، چنانكه بزرگاني نيز چون آيةالله مجاهد شهيد سيّد حسن مدرس و آيةالله العظمي بروجردي را در خود پروريد و به جهان ارزاني داشت.
دانشمندان حوزه علميه اصفهان
حوزه علميه اصفهان از جمله حوزه¬هاي نادري است كه بيشترين مهاجرت علمي علما و دانشمندان اسلامي را به خود پذيرفته و از حوزه¬هاي علميه شيعه بسان «جبل عامل لبنان»، «احساء» و «بحرين» بهره¬ها برده و دانشها اندوخته است. در اين مجال به برخي از رجال اين حوزه اشاره مي¬كنيم:
1- محمدباقر داماد (969-1041 ق.)
فيلسوف فرزانه محمدباقر داماد فرزند مير محمدحسين استرآبادي و دخترزاده محقق ثاني علي بن عبدالعالي كركي (متوفي 940) از بزرگ دانشمندان حوزه علميه اصفهان است كه در عهد صفوي تربيت شاگرداني بسان ملاصدراي شيرازي را برعهده گرفته است.
«قَبَسات»، «جَذَوات»، «ايقاظات» و «شارع النجاة» از جمله تأليفات اين حكيم الهي است.
2- شيخ بهايي (1030 ق.)
بهاءالملة والدين محمدبن حسين مشهور به شيخ بهايي در روستاي (جبع) به دنيا آمد و به همراه پدر، راه ايران را در پيش گرفت تا در نشر معارف علوي گام نهد و علاوه بر رسيدگي به امور سياسي – اجتماعي به تدريس فقه و اصول و فلسفه در حوزه علميه اصفهان مشغول بود و علوم نقلي و عقلي را به خوبي آموخته و در تدريس و تأليف دانشمندان موفق بود. دهها كتاب و رساله از وي باقي است كه مي¬توان به «جامع عباسي»، «حبل المتين» در فقه، «عروةالوثقي» و «عين الصلاة» در تفسير، «اربعين» و «شرح و حاشيه من لا يحضره الفقيه» در حديث اشاره كرد. وي در رياضيات و نجوم و آنچه كه امروز به روان¬شناسي شناخته مي¬شود داراي تأليفاتي است و در هنر معماري دست داشت.
3- ملا محمدتقي مجلسي
وي پدر علامه محمدباقر مجلسي و از شاگردان شيخ بهايي است. «احياءالاحاديث»، «الاربعون حديثاً»، «حاشيه صحيفه سجاديه»، «روضةالمتقين في شرح من لا يحضره الفقيه»، «شرح زيارت جامعه»، «شرح فارسي و عربي بر صحيفه سجاديه» از جمله آثار اوست.
4- علامه محمدباقر مجلسي (1037-1111 ق.)
وي از دانشمندان عهد صفوي است كه در احياي احاديث اهل بيت(ع) تلاشي بسيار نموده است. علامه مجلسي به شرح و تفسير كتب اربعه چون اصول كافي دست زد كه «مرأةالعقول في شرح اخبار آل الرسول» از اين نوع است. وي دست به تأليف كتاب وزين «بحارالانوار» كه جهاني از چنين همتي حيران است.
كتاب بحارالانوار بالغ بر يكصد جلد است كه در آن احاديث پيامبر خدا(ص) و ائمه طاهرين(ع) جمع¬آوري شده است. وي براي نشر مذهب تشيع علاوه بر تأليف كتب عربي، برخي از تأليفاتش را به زبان فارسي نگاشت. «حق اليقين»، «عين الحيوة» «حليةالمتقين»، «حيوةالقلوب»، «مشكوةالانوار» و «جلاءالعيون» از آن قسم است.
5- سيّد نعمت¬الله جزايري
از شاگردان علامه مجلسي بود كه در هنگام تأليف «بحارالانوار» از سوي استاد، وي در خدمت او به تحصيل و تدوين حديث اشتغال داشت. در دوران حياتش علاوه بر منصب شيخ¬الاسلامي در جنوب ايران، به تأليف بيش از پنجاه اثر پرداخت، كه «انوارالنعمانية» و «نورالمبين في قصص الانبياء و المرسلين» از آن جمله است.
6- آيةالله مجاهد سيّد حسن مدرس (1287-1357 ق.)
وي در قريه «سرابه كچو» از توابع اردستان تولد يافت و پس از فراگيري علوم از پدر در چهارده¬سالگي راهي حوزه علميه اصفهان گرديد و از مجتهدان عصر بهره برد و در علوم عقلي و نقلي به مدارج عالي نايل آمد و آن¬گاه راهي عتبات عاليات شد تا از محضر آيات عظام ميرزا حسن شيرازي و آيةالله سيّد محمدكاظم يزدي استفاده نمايد. پس از چندي به اصفهان برگشت و در مدرسه «جدّه كوچك» به تدريس فقه و اصول اشتغال ورزيد. و بر حسب امر آيات عظام نجف اشرف براي نظارت مجلس شوراي اسلامي به تهران آمد. بارها مورد حمله دشمن واقع شد و سرانجام مسموم و شهيد گرديد.
7- آيةالله ميرزا محمدجواد اصفهاني (1240-1312 ق.)
وي در اصفهان متولد شد و در همان¬جا به تحصيل علوم اسلامي پرداخت و پس از چندي به عتبات عاليات رفت. از اساتيد حوزه علميه نجف بهره¬ برد و از حضرت علامه آيةالله شيخ محمدحسن نجفي، صاحب جواهر، درجه اجتهاد گرفت و به اصفهان بازگشت. سال 1304 ق. ناصرالدين شاه وي را از اصفهان به تهران تبعيد كرد تا مانع اجراي حدود از سوي ايشان گردد، اما با اين تبعيد، مبارزات اين فقيه متقي پايان نيافت و در طول اقامتشان در تهران نيز ادامه پيدا كرد. معظم¬له پدر ميرزا محمدعلي – معروف به شاه¬آبادي – است.
نقل مي¬كنند در بين راه ايشان – از منزل تا مسجد – يك مشروب¬سازي قرار داشت كه متعلق به «كنت ارمني» بود و مشروبهاي دربار قاجار را تأمين مي¬كرد. روزي به اتفاق جمعي از نمازگزاران وارد مشروب¬سازي شده، خمره بزرگ مشروب را مي¬شكنند و همراهان، بقيه آثار را از بين مي¬برند. چون ناصرالدين شاه از اين عمل ايشان خشمگين شد و به ايشان اعتراض مي¬كند با شهامت تمام مي¬گويد: «گمان مي¬كردم كه تو ناصر ديني، ولي حالا دانستم كه تو كاسر (شكننده) ديني.»
وي داراي تأليفات عديده¬اي است كه مي¬توان به «بساتين الرياحين»، «كنوز الليالي»، «السراج الوهاب في شرح نتايج الاصول» و «الرياحين» اشاره نمود كه سه كتاب اوّل در اصول و كتاب چهارم در فقه است. وي در اصفهان دار فاني را وداع گفته است.
8- آيةالله ميرزا احمد بيدآبادي (1279-1357 ق.)
وي در اصفهان متولد شد و به تحصيل علوم پرداخت و از آيات و اساتيد حوزه علميه اصفهان، «آيةالله سيّد احمدباقر موسوي خوانساري»، «علامه سيّد محمدهاشم موسوي خوانساري چهارسوقي» و والد معظمش «آيةالله ميرزا محمدجواد» اجازه اجتهاد دريافت داشت.
9- آيةالله ميرزا محمدعلي شاه¬آبادي (129-1369 ق.)
وي فرزند آيةالله ميرزا محمدجواد اصفهاني است كه در اصفهان متولد شد و از محضر پدر و برادر خويش كسب فيض نمود و در حوزه علميه تهران به تحصيل فقه و اصول و فلسفه و عرفان پرداخت و از اساتيدي چون «آيةالله ميرزاحسن آشتياني»، «ميرزا ابوالحسن حكيم» مشهور به «ميرزاي جلوه» و «ميرزا هاشم گيلاني» بهره برد و به درجه اجتهاد رسيد. آن¬گاه به حوزه علميه نجف رفته، از محضر آخوند خراساني، شيخ فتح¬الله شريعت اصفهاني، آيةالله ميرزا حسن خليلي كسب فيض كرد و پس از فوت آخوند خراساني در حوزه علميه سامرا به تدريس فقه و اصول و فلسفه پرداخت و خود در درس آيةالله ميرزا محمدتقي شيرازي ميرزاي دوم حاضر شد.
پس از مدتي به ايران آمد و در تهران اقامت گزيد. نوشته¬اند: روزي شخصي به منظور ثبوت اجتهاد ايشان از وي تقاضاي رؤيت اجازاتي كه ديگران به آن بزرگوار داده¬اند، مي¬كند و ايشان تمام اجازات را پيش روي وي از بين برده، مي¬گويند: «اجتهاد در سينه من است، نه در اين كاغذها!»
از آن همه، اجازه اجتهاد ميرزاي شيرازي كه به ايشان داده محفوظ مانده است. وي يكي از شش نفري است كه آيةالله ميرزا محمدتقي شيرازي به او اجازه اجتهاد داده است.[17]
از آنجايي كه ايشان پس از بازگشت به تهران در خيابان جمهوري اسلامي – شاه¬آباد سابق – سكني گزيد به «شاه¬آبادي» معروف گرديد. آن¬گاه حدود هفت سال در حوزه علميه قم حضور يافتند و شاگرداني بسان حضرت امام خميني – قدس سره – پرورش دادند.[18] سپس به اصرار مردم تهران به اين شهر بازگشتند و مبارزه برضد احمدشاه و رضاخان را ادامه دادند. چنانكه رضاخان هيچ¬گاه نتوانست مسجد و سخنراني ايشان را به تعطيل كشاند.
«شذرات المعارف»، «رشحات البحار»، «مفتاح السعادة في احكام العبادة»، «حاشيه نجاة العبادة»، «رساله العقل و الجهل»، «چهار رساله در نبوت و ولايت عامه و خاصه»، «منازل السالكين»، «حاشيه كفايةالاصول» و «حاشيه فصول الاصول» از جمله تأليفات اين فقيه، اصولي و عارف فرزانه است.
10- آيةالله حاج آقا حسين خادمي (1319-1405 ق.)
وي فرزند آقا سيّد جعفر خادم¬الشريعه بود كه در اصفهان متولد يافته و به تحصيل علوم پرداخته است. آن¬گاه در پي تكميل تحصيلات حوزوي راهي نجف اشرف شد و از آيات عظام ميرزا محمدحسين ناييني، آقا ضياءالدين عراقي و آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني و آيةالله سيّد ابوتراب خوانساري و آيةالله شيخ محمدجواد بلاغي، فقه و اصول، رجال، درايه، كلام ملل و نحل را فرا گرفت. در 26 سالگي به مقام اجتهاد نايل آمد و به موطن خويش بازگشت و تدريس خارج فقه و اصول را آغاز كرد. وي معتقد بود «طلبه تا به درس مشغول نشده تحصيل علم برايش واجب كفايي است ولي پس از شروع بدان واجب عيني مي¬شود.»
از زماني كه رضاشاه اقدام به كشف حجاب كرد و لباسها را متحدالشكل نمود، آيةالله خادمي در مقابل اين اقدامات، شجاعانه قد برافراشت و به مبارزه با او برخاست. در ماجراي ملي شدن صنعت نفت با آيةالله كاشاني و شهيد نواب صفوي رهبر فداييان اسلام ارتباط نزديك داشت. وي پس از رضاخان با تشكيل هيأت علمي، رويدادهاي هفته را مورد بررسي قرار مي¬داد و در مقابل آن موضع مشخص اتخاذ مي¬كرد و در نهضت امام خميني – قدس سره – (سالهاي 40 و 42) مردم را به شركت در راهپيمايي¬هاي عظيم عاشورا دعوت كرد و خود در آن روزها پيشاپيش ديگر روحانيون مبارز به راه افتاد. در سال 1342 هنگامي كه حضرت امام به دست رژيم دستگير و به تهران اعزام شد، به پيشنهاد آيةالله ميلاني در تهران پيرامون مرجعيت امام سخن گفت و در پنجم رمضان 1357 ش. خانه معظم¬له از سوي مأموران رژيم شاه تحت محاصره قرار گرفت و عده¬اي نزديك منزل ايشان به شهادت رسيدند. در دوره¬هاي اوّل و دوم مجلس خبرگان نماينده مردم استان اصفهان گرديد تا آنكه در 20 اسفند 1363 ش. – 1405 ق. به ديار ابدي شتافت.
تقريرات فقه مرحوم ناييني در صوم و صلاة، تقريرات اصول و حاشيه بر طهارت و صلاة حاج آقا رضا همداني از جمله تأليفات اين فقيه فرزانه است.
زنان دانش¬پژوه حوزه اصفهان
از ديرباز بيوت آيات عظام و دانشمندان اسلامي، مراكز تعليم و تربيت بوده و اين آموزش به گروهي خاص، اختصاص داده نشده است. برپايه همين امر از ميان اين خاندانها علم و فضيلت زنان دانشمندي در فقه و اصول و حديث و ... برخاسته¬اند. خاندان پرفضيلت علامه مجلسي از اين قبيل است.
در دوره اخير از «بانوي مجتهد ايراني، بانو نصرت امين» كه از جمله دانشمندان و نويسندگان توانايي حوزه اصفهان است، بايد نام برد.
بانو نصرت امين به سال 1308 ق. – 1265 ش. در اصفهان متولد شد و پس از فراگيري قرآن به تحصيل علوم ادبي و ديني پرداخت تا به مقام اجتهاد نايل آمد.
اساتيد ايشان عبارتند از:
1- حجةالاسلام حاج آقا حسين نظام¬الدين كچويي
2- حجةالاسلام و المسلمين آقا ميرزا علي¬اصغر شريف
3- آيةالله آقا سيد ابوالقاسم دهكردي
4- آيةالله ميرزا علي آقا شيرازي
5- آيةالله حاج مير سيّد علي نجف¬آبادي
«اربعين الهاشميه»، «تفسير مخزن¬العرفان» در پانزده جلد، «ترجمه تهذيب الاخلاق»، ابن مسكويه و «نفحات الرحمانيّة» از جمله تأليفات اين بانوي دانشمند است.
بانوي اصفهاني پس از رسيدن به مدارج عالي به تأسيس مدارس نيز همت گمارد كه مي¬توان از دو مدرسه زير نام برد:
1- «دبيرستان دخترانه امين» تأسيس در سال 1344 ش.
2- «مكتب فاطمه(ع)»، كه خود ايشان در آن تدريس مي¬كردند.
«علويه زينب السادات همايوني»، «علويه عفت الحاجيه افتخار امين» و «فخرالسادات ابطحي» از جمله شاگردان فاضل مكتب بانوي ايراني هستند.
اين بزرگ بانوي ايراني به سال 1403 ق.-23 خرداد 1363 ش. دار فاني را وداع گفت.
 
________________________________________
[1] . فتوح البلدان، بلاذري، ص 308.
[2] . جغرافياي كامل ايران، ج 1، ص 308.
[3] . مقدمه¬اي بر تاريخ شهر و شهرنشيني در ايران، سلطان¬زاده، ص 94، به نقل از صورةالارض، ص 106.
[4] . زندگاني شگفت¬آور تيمور، ابن عبرشاه، ترجمه محمدعلي نجاتي، بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1339، ص 50 .
[5] . آل بويه، فقيهي، ص 301.
[6] . تاريخ مدارس ايران، ص 99؛ آموزش قديم در كشورهاي اسلامي، شبلي نعمان، ترجمه فخر داعي، آموزش و پرورش، سال نهم، شماره 3، ص 30؛ آثار ملي اصفهان، ابوالقاسم رفيعي مهرآبادي، ص 431.
[7] . اصفهان، دكتر لطف¬الله هنرفر، ص 210 و 211.
[8] . اصفهان، دكتر لطف¬الله هنرفر، ص 160؛ تاريخ مغول در ايران، بر تولد اشيرلو، ترجمه دكتر محمود ميرآفتاب، ص 315.
[9] . تاريخ مغول، عباس اقبال آشتياني، ص 256.
[10] . همان، ص 308.
[11] . همان، ص 259.
[12] . الهجرة العاملية الي ايران في العصر الصفوي، جعفر المهاجر، ص 66.
[13] . رك. الهجرة العامليه، فصل «الحركة الاخبارية المعارضة لملجتهدين»، ص 199 و دين و سياست در دوره صفوي، رسول جعفريان، فصل در رساله مجلسي درباره حكما، اصوليين و صوفيه» ص 260 و انتقاد از دانشوران دوره صفوي، رساله¬اي از فيض كاشاني «الكلمات اطريقة في منشاء اختلاف الامة المرحومة»، ص 357.
[14] . ژنرال گاسپار دروويل كه مدتها در ايران حضور داشت و با فتحعليشاه از نزديك آشنا بود، در مورد خست او مي¬گويد: «بخل و خست فتحعليشاه نامنتها است، گويي لذتي جز روي هم انباشتن خزاين ندارد. او همه ساله ده تا دوازده ميليون فرانك جواهر گرانبها مي¬خرد و آنها را در صندوقها روي هم مي¬ريزد. ضمناً طلاي بي¬حسابي نيز جمع¬آوري مي¬كند. از اين¬رو شكي نيست كه به زودي زود كشور خويش را دچار ورشكستگي خواهد كرد.» سفرنامه دروويل، ترجمه جواد يحيي، ص 181.
[15] . از جمله امتيازات، اعطاي امتياز رويتر بود كه به نهضت تنباكو انجاميد.
[16] . تاريخ روابط ايران و فرانسه، ابوالحسن غفاري، ص 155.
[17] . استادزاده، از نشريات حوزه علميه شهيد شاه¬آبادي، ص 39.
[18] . از ديگر شاگردان آيةالله شاه¬آبادي، آيةالله العظمي مرعشي نجفي، آيةالله العظمي حاج ميرزا هاشم آملي، آيةالله حاج ميرزا محمد ثقفي تهراني و حجةالاسلام حاج سيد حسن احمدي را مي¬توان نام برد. (همان، ص 51 و 52).
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

بین دخترهای مذهبی اغلب این بحث پیش می‌آید که «حاضری زن یه آخوند بشی؟»

جواب‌ها متفاوت‌اند. بعضی‌ها با وجود مذهبی بودنشان، تا اسم «آخوند» می‌آید، انگار برق گرفته باشدشان می‌گویند: «نع»! بعضی‌های دیگر صراحتا می‌گویند: «بعله». اما یک تعدادی هم جواب منطقی‌تر «بستگی داره» می‌دهند. بستگی به خود طرف دارد. به روحیات و خلقیاتش. مثل هر خواستگار دیگر که باید در موردش صحبت بشود و شرایطش بررسی شود.

اما اغلب آن‌هایی که جوابشان «نع» هست، مشکل‌شان نفس روحانیت نیست؛ لباس آخوندی است. آن هم نه مشکل خودشان، مشکل جامعه با این لباس. خب سخت است آدم همسر کسی بشود که به خاطر طرز تلقی مردم از لباسش، نتواند راحت توی جامعه حضور داشته باشد. یک عده توهین می‌کنند، یک عده هم آن‌قدر این لباس را افراطی مقدس می‌دانند که به قول دوستان حتی ساندویچ خوردن یک آخوند را هم در یک غذاخوری تقبیح می‌کنند.

این خیلی محدودیت می‌آورد. نمی‌خواهم به این بپردازم که بعضی از این محدودیت‌ها فی نفسه خوب، و بلکه لازم است. اما اینجا منظورم محدودیت در مسائل مباح و بی‌اشکال است که بعضی‌ها حساسیت بیخودی نسبت بهش دارند. محدودیت‌هایی که نمی‌گذارد آدم‌ها آن‌طور که دوست دارند تصمیم بگیرند و زندگی کنند.

بی‌تعارف بگویم، یک عده‌ی زیادی هم به خاطر مسائل اقتصادی، آن «نع» محکم را می‌گویند. خیلی از طلبه‌ها به خاطر شرایط تحصیل، وضع اقتصادی خوبی ندارند؛ یعنی حجم زیاد درس‌ها اجازه‌ی انجام کارهای درآمدزای آنچنانی به‌شان نمی‌دهد.

البته در این مورد طلبه‌ها دو دسته می‌شوند، آن‌هایی که سطوح را حضوری می‌گذرانند و آن‌هایی که غیرحضوری ادامه می‌دهند. دسته‌ی دوم طبعا زمان بیشتری دارند برای اینکه شغلی دست و پا کنند و فکری به حال درآمدشان کنند. شاید در مورد پایه‌های تحصیلی طلبه‌ها هم بعدا چیزهایی بنویسم.

ولی حالا مگر طلبه‌ها درآمدشان چقدر است که خیلی از خانواده‌ها راضی نمی‌شوند دختر به طلبه بدهند؟ اصلا طلبه مگر درآمد دارد؟ از کجا؟

به طلاب سهی از خمسی که به مراجع داده می‌شود، تعلق می‌گیرد. اگر کسی با دروس حوزه آشنایی داشته باشد، می‌داند که انصافا دروسش، دروس مشکلی است. اگر بخواهی خوب درس بخوانی، خیلی باید وقت بگذاری. فکر کنم اهمیت نهاد روحانیت در جامعه آن‌قدر روشن باشد که نیاز نباشد به بحث روی این بپردازیم که چرا به طلبه‌ها چیزی از خمس تعلق می‌گیرد و مثلا به دانشجوها تعلق نمی‌گیرد.

حالا مگر روی‌هم‌رفته به طلبه‌ها چقدر می‌دهند؟ حدودا ماهیانه از ۱۱۰ هزار تومان تا ۲۳۰ هزار تومان؛ بستگی به پایه‌ی تحصیلی‌شان دارد. تازه برای متأهل‌هایشان! دیگر خودتان حساب کنید ببینید ماهی ۲۰۰ تومان به کجای زندگی می‌رسد؟!

اما… با همه‌ی این سختی‌ها، خیلی‌ها دارند با طلبه‌ها زندگی می‌کنند و از زندگی‌شان هم راضی هستند. این حرف را همین‌طوری نمی‌گویم. نمونه‌هایش را دیده‌ام.

از پارسال که دانشجوی قم شدم، تازه فهمیدم که ما تقریبا هیچ چیز از زندگی طلبگی نمی‌دانیم. ضمن تشکر از نهادهای فرهنگی کشور که در مبهم بودن زندگی طلبگی از هیچ کوششی فروگذار نکرده‌اند!  (مهدی چوپانی قارنه)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

شهید کریمی در اواخر سال 1346 به علت شرکت در تظاهرات تشیع جنازه جهان پهلوان غلامرضا تختی دستگیر و چند ماه در زندان قزل قلعه محبوس گردید... شهید کریمی برای اولین بار اذان صبح را در زندان با صدائی رسا قرائت نمود.


شهید حاج ابوالحسن کریمی دردشتی در سال 1327 هجری شمسی در شهرستان لاهیجان چشم به جهان گشود .

او ازهمان دوران کودکی و به هنگام تحصیل علم علی رغم محیط فاسدی که رژیم ستمشاهی ساخته بود، راه خود را که همان راه اسلام وقران بود به درستی شناخت و به نیکویی پیمود .

در سال 1346 موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد و در همان سال با موفقیت در کنکور سراسری به دانشگاه تهران راه یافت و در رشته اقتصاد به تحصیل مشغول شد و جهت آشنایی با مبانی اقتصاد اسلامی این علم را نزد اسلام شناسان بر جسته حوزه از جمله شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی فرا می گیرد.

شهید کریمی در اواخر سال 1346 به علت شرکت در تظاهرات تشیع جنازه جهان پهلوان غلامرضا تختی دستگیر و چند ماه در زندان قزل قلعه محبوس گردید. ایشان درسال 1350 به علت فعالیت علیه جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی و پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی(رض) بین دانشجویان در خوابگاه امیر آباد تهران دستگیر و بار دیگر زندانی می گردد اما این بار فرصتی برای وی بود که با چهره های برجسته ای همانند حجت الاسلام جعفری گیلانی و حجت السلام هاشمی رفسنجانی و مرحوم آیت الله ربانی شیرازی آشنا شود و توان بیشتری برای ادامه مبارزه کسب نماید.
«شهید ابوالحسن کریمی دردشتی» برای اولین بار اذان صبح را در زندان با صدائی رسا قرائت نمود.


شهید کریمی در حال سخنرانی

او در طول دوره تحصیلات دانشگاهی با شرکت در جلسات تفسیر قرآن مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی درمسجد هدایت تهران کوشید تا از طریق کسب ره توشه های زنده قرآنی خود را جهت تداوم مبارزه مکتبی مجهز و مهیا سازد. همچنین بعدها مدتی در مدرسه علمیه حقانی قم که دارای جایگاه خاصی در نشر مسایل انقلابی در حوزه بود و بزرگانی چون شهید صدوقی و شهید بهشتی سرپرستی آنجا را بر عهده داشتند به تدریس زبان انکلیسی مشغول بود .

در اردیبهشت سال 1357 به جهت رهبری مبارزات مردم مسلمان گیلان دستگیر و در زندان رشت محبوس گردید و در آبان ماه همان سال بر اثر فشار مردم آزاد گردید. او بارها در سخنرانی هایش قبل از انقلاب از حضرت امام به عنوان بزرگ مرجع عالیقدر شیعه یاد می کرد. شهید کریمی مطالعه و قرائت قرآن و نهج البلاغه و روایات و احادیث از برنامه های روز مره اش بود . شهید کریمی در مدت اندکی به پشتوانه آگاهیهای بالایش از علوم عربی و منطق، تا سطح رسایل و مکاسب در نزد اساتید علمیه قم به حدی رشد نمود که شگفتی آنان را برانگیخت .


شهید کربمی در حال سخنرانی

 او در مدت بیش از سه سال در مسئولیت، فرماندار لاهیجان و دادستانی دادگاههای انقلاب اسلامی استان انجام وظیفه نمود. شهید بزرگوار با توجه به اندوخته های دینی و علمی و تجارب و تخصص و مسئولیت های اداری، به مطالعه دقیق و نوشتن نیز انس و الفتی داشت و این علاقمندی باعث گردید تا کتابهای متعددی در زمینه های معارف اسلامی به رشته تحریر در آورد. کتابهای جلوه گاه درد، هشدارهای امام علی علیه السلام به جامعه انقلابی، آموزش زبان عربی و اوضاع سیاسی و مذهبی گیلان از نوشته های وی می باشد .

سرانجام شهید کریمی در غروب سیزدهم فروردین ماه سال 1365 در مقابل بازار روز شهرستان لاهیجان و در کنار مسجد تکیه بر لاهیجان در سن 38 سالگی به دست منافقین کوردل مورد تهاجم مسلحانه قرار گرفت اصابت گلوله‌های پی‌در‌پی به گلو و بازو و سر ابوالحسن او را به سجده انداخت و ابوالحسن پس از رشادت های فراوان با فریاد الله‌اکبر به دیدار محبوب خویش شتافت.

 
    شهید کریمی در مسجد رودبارتان رشت

قسمتی از وصیت نامه شهید کریمی
تثبیت و تعمیق ارزشهای انسان ساز اسلام در جمهوری اسلامی شدیداً به وجود و حضور علمای عالم و صالح در خط امام نیازمند است، خدایا چنان کن، که حرف مرا بفهمند. خدایا چنان کن که به جای آن که دشمنی کنند، احساس دوستی نمایند، و از ما آیینه بگیرند و فریادها ما را به عنوان هشدار و تذکر دریابند.
...قرار نیست که ما بمانیم و ارزش‌ها محو شود قرار است ما محو شویم و ارزش‌ها بماند.



پیام رئیس‌جمهور وقت حضرت آیت الله خامنه ای
اینجانب سید علی خامنه‌ای شهادت برادر متعهد و عزیز ابوالحسن کریمی و دیگر شهدای یک ماه و نیم اخیر را به جنابعالی (آیت‌الله قربانی) امام جمعه شهرستان لاهیجان،‌ و همه مردم شرق استان گیلان به خصوص به خانواده‌های ارجمند و گرامی آنان تبریک و تسلیت عرض می‌نمایم و توفیقات همگان را از خدای متعال خواهانم....


خاطره
ابوالحسن اینقدر ساده بود که هیچ‌کس باورش نمی‌شد،‌ او فرماندار لاهیجان است، یکبار در راهروی فرمانداری پیرزنی از او سراغ اتاق فرماندار را گرفت؛ کریمی با مهربانی به او گفت:«مادرجان! من خودم فرماندار هستم، بگو ببینم چه کاری داری؟»
اما پیرزن باور نداشت، در ذهن او همان تجملات فرمانداران رژیم پهلوی بود، به همین علت به او گفت:«پسرجان! شوخی نکن».







+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

تنها راه جهش و موفقیت، خصوصی سازی و یا به عبارتی مردمی سازی است/اقتصاد باید به مردم واگذار شود/250 سال جریان ثروت کشور از طبقات پایین به جیب طبقات بالا رفته است.

رییس جمهور گفت: فضای عمومی کشور باید فضای آرامی برای کار و تلاش باشد. امنیت اقتصادی باید در کشور وجود داشته باشد و ممکن است که با صحبت وزیر بنده و مدیران اجرایی امنیت اقتصادی مختل شود.


به گزارش خبرنگار ایلنا، محمود احمدی‌نژاد در جریان برگزاری همایش بررسی ابعاد اجرایی سیاست‌های کلی اصل ۴۴ قانون اساسی به لوازم و ملاحظاتی که می‌تواند به بهبود شرایط اقتصادی کمک کند اشاره کرد و افزود: اتکا به قانون اساسی، وحدت نظر، برقراری ثبات در مقررات کشور، تمرکز مدیریت، برقراری امنیت در فضای عمومی کشور، تحدید حوزه دخالت حکومت در امر اقتصاد و توانمندسازی مردم از لوازمات عمل به اصل ۴۴ قانون اساسی به حساب می‌آید.

اقتصاد باید به مردم واگذار شود


وی در ابتدای سخنان خود به اهمیت اجرایی شدن سیاست‌های اصل ۴۴ اشاره کرد و این قانون را اساسی‌ترین، مهم‌ترین و یکی دیگر از تحول آفرین‌ترین قوانینی دانست که تاکنون تصویب شده است.

احمدی نژاد  افزود: در اجرای این قانون کارهای خوبی انجام شده است. به گونه‌ای که ۱۴ نهاد جدید تاسیس شده است. ما یادمان نمی‌رود زمانی در ایران وقتی قرار بود بنگاههای ضررده واگذار شوند، باید صد‌ها گزارش تهیه می‌شد که این واگذاری به ضرر است اما در همین کشور دیگر مقاومتی در مقابل واگذاری وجود ندارد و همه در صف واگذاری هستند.


محمود احمدی‌نژاد هدف کلان اقتصاد کشور را توسعه و پیشرفت دانست و افزود:  ما می‌خواهیم کشور پیشرفته باشیم نه اینکه کشور رده دوم و یا رده آخر به حساب بیایم و باید گفت آیا شرایط کشور اجازه نیل به این جایگاه را می‌دهد یا خیر.

وی در ادامه گفت: هر ایرانی  اگر جایگاه ایران را مرور کند بلافاصله تصریح خواهد کرد که منابع کشور نامحدود است. نیروی انسانی باهوش چیز کمی نیست. چه کسی باید ظرفیت اقتصادی کشور را فعال کند. من فکر می‌کنم تنها توده‌های مردم هستند که ظرفیت‌های اقتصادی را فعال می‌کنند. ظرفیتهای اقتصادی زمانی فعال می‌شوند که همه ۷۵ میلیون آشنابه محیط اقتصادی بوده و در اقتصاد فعال باشند به خاطر همین است که بیشتر مواقع ما به جای خصوصی سازی، مردم سازی می‌‌کنیم.


احمدی‌نژاد به تلاش همه اقشار در حوزه اقتصاد و فعالیت اقتصادی اشاره و تاکید کرد: کسی که در بندر گوا‌تر زندگی می‌کند باید برای شکوفایی ظرفیت‌های‌‌ همان منطقه فعال شود. اینکه همه مردم باید فعال شوند، معنایش این نیست که سلسله مراتب نداشته باشیم.

وی ادامه داد: باید استعداد، هنرمندی، اندیشه باز و فکر هر ۷۵ میلیون نفر فعال باشد. مردم باید اقتصاد را اداره کنند که از دل همین عدالت بیرون خواهد آمد. این طور نباشد که منابع و فرصت‌ها در اختیار یک لایه قرار بگیرد.

رییس جمهور با تاکید بر اینکه تنها راه جهش و موفقیت، خصوصی سازی و یا به عبارتی مردمی سازی است، عنوان کرد: ممکن است در صورتی که همه منابع و منافع در اختیار یک لایه باشد جهش ایجاد شود اما در مقاطع بعدی حتما بن بست خواهد بود. مثل جامعه سرمایه داری که در مقاطعی دچار جهش و درخشش شده و بعد‌ها به بن بست رسیده است.


احمدی‌نژاد مردم را بعد از حکومت صفوی حذف شده از اقتصاد فرهنگ دانست و خاطرنشان کرد: بعد از عصر صفوی مردم از اقتصاد و فرهنگ کنار گذاشته شده‌اند. حتی در مقاطعی مردم له شدند که نشانه‌های آن فراوان است. اما انقلاب که آمد ظرفیت مردم زیاد شد اما در حوزه استحفاظ، مردم کنار گذاشته شدند.

وی گفت: غالبا اقتصاد طرح مدیریت دولتی بود و به همین خاطر بازدهی پایین، توزیع نادرست ثروت، تورم ساختاری به وجود آمد. اما سیاست‌های اصل ۴۴ آمده که اقتصاد رابه مردم باز گرداند.

نمی‌خواهیم مملکت را به ۳۰۰ یا ۴۰۰ نفر واگذار کنیم

محمود احمدی نژاد در برگزاری همایش ابعاد اجرایی سیاست های اصل 44 قانون اساسی در خصوص لوازمات اجرایی شدن هر چه بهتر این قانون اظهار داشت:  عملا سه سال کار شده است و چون نگاه واحدی نیست دسته ای انتظاردارند نتایج 70 ساله گرفته شود یا اینکه برای تصمیم گیری در این حوزه ورود پیدا کند.

وی در ادامه گفت: مردم 50 سال خارج از گود بودند چطور ممکن است که به فاصله سه سال برای خصوصی سازی به نتیجه رسید. این طرح نیازمند زمان است و باید حوصله کرد. حوصله کردن به این معنا نیست که انتظار عملکرد با شتاب وجود نداشته باشد اما انتظار ده ساله نیز نباید باشد.

احمدی نژاد به اهمیت ثبات در مقررات کشور و تمرکز مدیریت در امور اجرایی اشاره کرد و افزود: بهتر است بگذاریم قانونی که تصویب شده 5 سال اجرا شود. همین قانون در 4سال 4 بار  هم در قانون برنامه و هم در قانون بودجه اصلاح شده است.چطور می توان با مقررات متغیر تصمیم گیری کرد.

وی ادامه داد: هر امر اجرایی نیازمند تمرکز مدیریت است و اقتصاد جزو پیچیده ترین رفتار اجتماعی است اما هر لحظه هر کسی در شش گوشه ایران در مورد این قانون تصمیم می گیرد و به نام نظارت در آن دخالت می کند.

به گفته احمدی نژاد نظارت یعنی تثبیت دادن اقدامات با سند بالادستی که مجری در این کار براساس برداشت خود از قانون آن را اجرا می کند.

احمدی نژاد تاکید کرد: راجع به خزانه دولت نمی شود از چند جا تصمیم گیری کرد. صرف نظر از اینکه چه کسی مدیر باشد. چون چرخش وجود دارد و حتی در انتخابات عوض می شوند.

وی ادامه داد: اگر جوری عمل کرده ایم که وحشت در دل فعالان اقتصادی افتاد، سخنرانی کردن،‌یارانه دادن، وام ارزان قیمت دادن مشکلی را حل نمی کند. مواردی هست که یک نفر را احضار می کند او به خانه می رود و دور بعدی دوباره احضار می‌شود. برخی فکر می کنند همین ده نفر را احضار کرده اند در صورتی که این صاحبان نظران فضا را منتقل می کند و چند میلیون فعال اقتصادی وجوددارد که از طریق افرادی احضار شده و فضای خاصی به آنها منتقل می‌شود.

احمدی نژاد گفت: در این صورت جریان خروج سرمایه شکل گرفته و ما تصمیم می گیریم بگیرو ببند راه بیاندازیم. البته این معنایش این نیست که اقتصاد تنها برای چند نفر باشد.

احمدی نژاد به 300-400 نفر افرادی که پول و رسانه در اختیار دارند و می تواند مشکلات اقتصادی را منعکس کند اشاره و خاطرنشان کرد:  این افراد وقتی صحبت می شود به میان می آیند و چون تریبون دست آنهاست می گویند اقتصاد به هم ریخته است. منظورم این است که ما نمی خواهیم همه مملکت را به 300 -400 نفر بدهیم.

قانون صنایع و معادن انحصاری شده است

رییس جمهور تحدید حوزه دخالت حکومت در امر اقتصاد را یکی از لازمه های اجرای سیاست های اصل 44 قانون اساسی دانست و عنوان کرد: ما نباید حوزه دخالت دولت و سایر اعضای حکومت را در زندگی مردم گسترش دهیم. ما نباید بگذاریم دولت تا جزییات زندگی مردم نفوذ کند و این نقض غلط است. حوزه دخالت دولت باید محدود شود و اگر این اتفاق نیفتد مردم سازی رخ نمی دهد.

وی درادامه گفت: این که مکررا قانون بنویسیم و شعار بدهیم نمی شود. بهتر است نه دولت اختیار تعریف کند و نه دیگر قوا برای خود اختیار تعریف کنند.

احمدی نژاد به دعواهای اساسی کلان اقتصادی بین گروه‌های مختلف اشاره کرده و تصمیم گیری و دخالت مستقیم مردم در فعالیت های اقتصادی را لازمه اجرای اصل 44 قانون اساسی دانست و افزود: توانمند سازی مردم به معنای بهزیستی نیست. باید برنامه و شیوه ای در اختیار مردم بگذاریم. حداقل این کار اظهارنظر کردن مردم و دخالت در تصمیم گیری های اقتصادی است. در بعضی از بحثهای کلان اقتصادی دعواهای اساسی بین گروهها پیش می آید که متاسفانه حتی یک بار هیچ گروهی نگفته است که ببینیم مردم چه می گویند.

وی ادامه داد: باید در قانون منابع و معادن بازنگری شود چون دچار انحصار شده اند. قوانین بانکی باید تغییر کند زیرا احتکار زیر دست عده خاصی است و اجازه فعالیت به توده های مردم داده نمی شود. با همین شرایط کارهای خوبی انجام شده که واگذاری سهام عدالت می تواندیکی از این اقدامات باشد.

به گفته احمدی نژاد 250 سال جریان ثروت کشور از طبقات پایین به جیب طبقات بالا رفته و منابع عمومی در همین مسیر خرج شده است در چنین شرایطی فرصتی پیدا شده که بخش کوچکی از آن منابع عمومی به جیب مردم بازگردد.

احمدی نژاد طرح سهام عدالت را عملیات بزرگ اقتصادی دانست و تشریح کرد: 45 میلیون نفر ثبت نام کردند و 40 میلیون سهام واگذاری و دسته بندی شده است که زمان بسیار طولانی می طلبیده است.

ما کارخانه واگذار می‌کنیم آنها خود کارخانه می‌زنند

به گزارش خبرنگار ایلنا، احمدی‌نژاد در جریان برگزاری همایش بررسی ابعاد اجرایی سیاست‌های اصل 44 قانون اساسی به توانمندی مردم و حضور نهادهای واسطه‌ای دارای اجرای این قانون اشاره و تاکید کرد: ما می‌خواهیم که خصوصی سازی را به مردم واگذاری کنیم اما بیشتر دست نهادهای واسطه‌ای است. این اتفاق از یک طرف خوب است چون ما مردم توانمند در حوزه اقتصاد نداریم و از یک طرف بد است زیرا زمانی نهاد واسطه‌ای خود به دولت تزریق می‌شود‌.‌

وی ادامه داد‌: باید مراقبت جدی تری داشته باشیم. به عنوان مثال ما واگذار می‌کنیم و نهاد عمومی به شرط واگذاری آن رادریافت میکند. مابانک ها را واگذار می‌کنیم آنها برای خود بانک درست می‌کنند‌.‌خنده دار شده است. ما کارخانه واگذار می‌کنیم آنها خود کارخانه می‌زنندواین خود نقض قانون است‌.‌

رییس جمهور در ادامه به بانک‌های قدرتمندی که به تازگی تاسیس شدند اشاره کرد و گفت‌: چند برابر این که دولت بانک واگذار کرده بانکهای جدید است که با قدرت به فعالیت خود ادامه می‌دهند و نمی توان به آن گفت‌: بالای چشمتان آبرو است‌.‌

وی ادامه داد‌: اگر بنا بر این باشد که از قانون ایراد گرفته شود ما بیشتر می‌توانیم ایراد وارد کنیم. زیرا مسوولیت به عهده ما و تصمیم گیری به عهده دیگران است‌.‌ اقتصاد که روند یکی دوساله نیست. روند مستمری به حساب می‌آید و ما باید خودمان را در این راستا ببینیم نه در بازه زمانی خودمان. نگاه ما باید بلندمدت باشد.

احمدی‌نژاد با تاکید بر اینکه منابع باید درست مصرف شوند اظهار داشت‌: ظرف 15 سال آینده ما می‌توانیم جزو 8 اقتصاد برتر دنیا باشیم‌.‌ در صورتی که اجازه دهیم از منابع درست استفاده شود و مصوبات جاری تا رده‌های پایین به درستی اجرا شود‌.‌

وی ادامه داد‌: ما 600 میلیارد واردات داریم. در مقابل اقتصاد ایران این میزان واردت چیست؟ آیا نمی توان صادرات غیر نفتی داشت؟ البته که شدنی است. ظرفیت ملت بالاتر از کارهای کوچکی است که برخی انتظار دارند‌.‌

به گفته احمدی‌نژاد برای سال دیگر می‌شود دولت ارز نفتی نخواهد‌.‌

وی ایران را به لحاظ ذخایر نفت و گاز در دنیا اول دانسته و افزود‌: وسعت ایران بیشتر از تک تک کشورهای اروپایی است. منابع اگر آزاد شوند می‌توانیم ببینیم که چه اتفاقی می‌افتد‌.‌در کشور تراز تجارت خارجی بدون نفت می‌تواند مثبت شود‌.‌ باید متناسب با شرایط کشور در تراز ملت ایران تصمیم بگیریم و کشور را اداره کنیم‌.‌

احمدی‌نژاد تفاهم ملی را در آینده نه چندان دور محتمل دانسته و خاطرنشان ساخت‌: همانطور که در ورزش سرمایه‌گذاری کردیم و ظرف 5 -6 سال به جایی که خواستیم رسیدیم آیا در اقتصاد نمی توانیم؟ اداره کشور ملاحظات و لوازمی دارد. هر روز نمی توان تصمیم جدید گرفت‌.‌

وی ادامه داد‌: من می‌دانم که به زودی به این ضررویات خواهیم رسید و تفاهم ملی بیش از گذشته ایجاد خواهد شد من به اقتصاد به شدت خوش بین و امیدوار هستم و می‌دانم از چاله‌های مقدماتی عبور خواهیم کرد‌.‌

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

آیا بلندترین شب سال آخر دنیا می‌شود؟ یلدای نوسترداموسی جهان در تقویم نوسترداموسی، خواب پایان زندگی را می‌بیند. 'فون تریر' فیلم Melancholia را می‌سازد که انسان‌ها در انتظار برخورد سیاه‌ای ناشناس به زمین هستند. مردم در جریان روزمرگی زندگی، اتفاقی بزرگ را با دلهره انتظار می‌کشند. زمین به انفجار بزرگ 21 دسامبر چشم دوخته است. در این جنجال آخرالزمانی، ایرانی‌ها در فکر سور و سات 'یلدا' هستند. یلدا که واژه سوریانی به معنای میلاد و تولد است.
پنجشنبه 30 آذر ماه یلدای ایرانی‌ها و 21 دسامبر روزی که نوسترداموس بر اساس تقویم مایا‌ها پایان دنیا را پیش بینی کرده است. در میان همه مشکلات سیاسی و اجتماعی زندگی و دلهره یک درصد احتمال به وقوع پیوستن این پیش بینی، هنوز هم قرار و مدارها بر سر جایش است. مردم هنوز هم دارند، به رسم گذشتگانشان شب یلدا یعنی طولانی ترین شب سال را جشن می گیرند. می‌خواهند دور هم جمع شوند، قصه بگویند، شادی کنند.
 
بحث و جدل‌ها و ایده و نظرها هم هر لحظه در حال داغ تر شدن است. حتی ناسا هم بیانیه‌ای در این زمینه منتشر کرده که بر اساس آن این دلگرمی را به مردم دنیا به صورت علمی می‌دهد که  21 دسامبر آخر دنیا نیست. اما پایان دنیا موضوعی نیست که به راحتی از ذهن‌ها بیرون رود و این سوال همچنان افکار عمومی را درگیر کرده: آیا دنیا پایان می‌پذیرد؟
 
هیچ‌کس نمی‌داند. اما آنچه ایرانی‌ها می‌دانند، این است که زمانی مردم این سرزمین تاریکی را نماد اهریمن می‌دانستند و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پایید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و شعرخوانی می‌کردند.
 
پنجشنبه 30 آذرماه یلدای ایرانیان و 21 دسامبر پایان زمان نوسترداموسی است
 
ایرانی‌ها هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک و همچنین آلات و ادوات نیایش، آتشدان، عطردان، بخوردان و...در سفره‌هایشان می‌گذاشتند.   
 
برخی‌ کارشناسان می‌گویند، شاید در آن زمان هم پیش‌بینی و توهم پایان‌ناپذیری دنیا به نوعی وجود داشته ولی مردم ایران سعی می‌کردند که آن را با گردهمایی کنار هم بی‌معنا و کوتاه کنند و با شادی آفرینی این پیش بینی را به نوعی از بین ببرند.
 
آریایی‌ها در دوران باستان دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر می‌شوند، از همین رو آن را شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند.
 
برای آن‌ها که کشاورزی، بنیان زندگی شان را تشکیل می‌داد و در طول سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیت‌های خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند .آنان به این تفکر رسیدند که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکش‌اند.
 
ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوه‌های البرز به انتظار باز زاییده شدن خورشید می‌نشستند. برخی در مهرابه‌ها به نیایش مشغول می‌شدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شب‌هنگام دعایی به نام «نی ید» را می‌خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده‌است.
 
آقای نوسترداموس درست می‌گوید
شاید برای همین هم است که وقتی پای صحبت «ناصر پازوکی»، کارشناس میراث فرهنگی می‌نشینیم و بحث شب یلدا و پیش بینی نوسترداموس می‌شود، می‌گوید: «مراسم شب یلدا در طی هزاران سال تاریخ گذشته این سرزمین برای مقابله با حاکمیت تاریکی بر سرنوشت انسان و زمین جشن گرفته می‌شد. شاید موضوع تدوام سیاهی و تاریکی در 21 دسامبر در حقیقت توجه برخی مردم را و قبایل همان نگرشی باشد که ایرانی ها در هزاران سال قبل به آن رسیده بودند.»
 
او بر این باور است که آنچه آقای نوستر آداموس عنوان کرده روز جمعه 21 دسامبر برابر با اول دی ماه پایان جهان خواهد بود و اتفاقات عجیب و غریبی که عنوان کردند به وقوع می پیوندد. چنین حادثه به طور قطع اتفاق خواهد افتاد اما تاریخ آن چه زمانی باشد، هیچ کس جز خداوند خالق جهان هستی نمی‌داند. احتمال وقوع آن در روز جمعه همانقدر خواهد بود که احتمال وقوعش در یک یا دو دقیقه دیگر.»  
 
به گفته او،موضوع ظهور یک منجی برای نجات انسان‌ها که در نزد همه مکاتب فکری و همه مذاهب و فرقه‌ها امری بدیهی است و موضوع پایان عمر کره زمین و خاموشی خورشید و پایان زندگی انسان از اموری است که دانش آن فقط نزد خداست و حتی انبیا و اولیای خدا نیز از آن آگاه نبوده و نخواهند بود.
 
ایرانی‌ها به پیشواز بلندترین شب سال با شادی می روند
 
پازوکی می‌گوید که در قران کریم در ده سوره و حداقل در بیش از 50 آیه به موضوع خاتمه زندگی انسان و عمر کره زمین اشاره شده است. مانند سوره های مبارکه القارعه، زلزال، انفطال، تکویر، عاشیه ، انشقاق، نباء، مرسلات و سوره قیامت. نشانه‌هایی که در این سوره‌ها و آیات ذکر شده در مورد پایان عمر انسان و زمین آورده شده است. همان نشانه‌هایی است که مدعیان مایا‌ها عنوان شده است. مانند تاریکی خورشید مانند تاریکی ستارگان، لرزش زمین و متلاشی شدن کوه ها و...
 
پازوکی نقبی به تاریخ زده و می‌گوید: «در طول تاریخ صدها  قبیله زندگی می کردند که عمر آن‌ها به پایان رسید و صحنه هستی محو شده‌ و امروزه جز نامی از آن‌ها باقی نمانده است. مانند اقوام لوط، ثمود که در قرآن آمده و اقوامی مانند فینیقی‌ها، کلدانی‌ها، آشوری‌ها در بین النهرین و یا اقوامی مانند هیتانی‌ها،و گوتی ها، ایلامی‌ها و اوراتوها در ایران.»
 
بنابراین این روز هم سپری شده و پنجشنبه اول دی ماه یلدا ایرانی‌ها می‌رسد و 21 دسامبری که پیش بینی نوسترداموسی پایان دنیا، پایانی که هر لحظه ممکن است رخ دهد یا رخ ندهد. مهم این است که در این شب، ایرانی‌ها ورای همه این دلهره‌ها به بلندترین شب سال فکر می‌کنند. به جشنی که در کنار هم می‌گیرند. به امید روزهای روشن زندگی و میلاد و نور.

                                       ((مهدی چوپانی قارنه))
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

 

سلام

چون من از بچه های اصفهان هستم و از علاقه ی شدید مردم این استان به زیارتگاه ها اطلاع دارم تصمیم گرفتم که لیستی از این اماکن متبرکه یعنی امامزاده های استان اصفهان را در اختیار شما کاربران به خصوص هم استانی های عزیزم قرار بدهم. 

  • امامزاده دوقلو شریف ابراهیم و اسماعیل                                     خیابان شریف واقفی
  • امامزاده علی ابن سهل                                                       طوقچی میدن قدس
  • امامزاده شاهزاده ابراهیم طوقچی                                             میدان طوقچی
  • امامزاده صاحب بن عباد                                                    خیابان طوقچی
  • امامزاده جوربران شمالی                                                ناحیه دو روستای جور
  • امامزاده با با قاسم                                                        چهار راه ابن سینا
  • امامزاده شهشهان                                                                    ابن سینا
  • امامزاده شوری ابن سینا                                                             ابن سینا
  • امامزاده محمد عبداله منارجنبان                                       آتشگاه محله کارلادان
  • امامزاده مقبره کلباسی                                             عبدالرزاق کوچه مسجد حکیم
  • امامزاده شاه مردان مختار خوراسگان                                          چریان کرارج
  • امامزاده شمس اله بران شمالی                                                روستای برسیان
  • امامزاده سید موسی جوزدان                                              خیابان آیت اله کاشانی
  • امامزاده شاه قاضی  خوراسگان                                             روستای خاتون آباد
  • امامزاده علی دستجردماربران                                        جرقویه روستای دستجرد
  • امامزاده قاسم راشنان                                                         روستای راشنان
  • امامزاده محسن حسن چهارمیان ابوالحسن                              زیار روستای چهارمیان
  • امامزاده شاه الحق                                                ناحیه دو اصفهان خوراسگان
  • امامزاده حسن کیجلی قهاب                                                  روستای قهاب
  • امامزاده شاه نوری                                                  جنب بیمارستان شهید چمران
  • امامزاده حصه                                                     اتوبان فرودگاه روستای حصه
  • امامزاده ابودردا                                                            خیابان میرزا طاهر
  • امامزاده علامه مجلسی                                                        خیابان هاتف بازار
  • امامزاده کرارجی                                                خیابان جی کوچه سنگتراشی
  • امامزاده ابوالعباس                                                ناحیه دو اصفهان خوراسگان
  • امامزاده ابراهیم مستهلک                                  خیابان ابوذر کوچه امامزاده ابراهیم
  • امامزاده عبدالمظفر                                                      روستای سیان جرقویه
  • امامزاده هارونیه (هارون)                                    میدان قیام خیابان هارون ولایت
  • امامزاده عبداله – افاران                                    جاده قدیم رهنان خیابان شهیدان
  • امامزاده ابراهیم سودان                                                          کهندژ
  • امامزاده محمد                                                                   خیابان وحید
  • امامزاده محسن                                                    خیابان وحید خیابان رودکی
  • امامزاده شاه کرم پایگاه هشتم شکاری                     جاده فرودگاه جنب انتظامات
  • امامزاده باقر                                             خیابان چهارباغ خواجو خیابان عافیت
  • امامزاده اسماعیل                                                                 خیابان هاتف
  • امامزاده اسحاق                                           خیابان پروین کوچه امام زاده اسحاق
  • امامزاده احمد                                                      خیابان نشاط دروازه حسن آباد
  • امامزاده شاه میر حمزه                                                         خیابان سروش
  • نذورات مسجد سید                                                          خیابان مسجد سید
  • امامزاده پیر محمد                                                              خیابان کهندژ
  • امامزاده دوطفلان                                                                  خیابان زینبیه
  • امامزاده درب امام                                             خیابان ابن سینا محله درب امام
  • امامزاده راس موسی الرضا                                  میدان طوقچی کوچه صاحب ابن عباد
  • امامزاده زینبیه                                                                 خیابان زینبیه
  • امامزاده شاه زید                                                         بزرگمهر خیابان زید
  • امامزاده ستی فاطمه                          خیابان آیت اله کاشانی کوچه امامزاده ستی
  • امامزاده حسن ابوابراهیم عطشاران جی                                   خیابان جی ابهر
  • امامزاده علی فرزند موسی ابن جعفر                                          اصفهان ناحیه یک
  • امامزاده سید ابراهیم فرزند سید محمد                                  اصفهان ناحیه یک
  • امامزاده ابوالقاسم زیار واقع دربرکان                                            روستای زیار
  • امامزاده احمد                                               جاده دولت آباد محله باطان زینبیه
  • امامزاده محمد باقر                                                               خوراسگان
  • امامزاده مسجد حسن عسکری اسفندداران                                               جرقویه
  • امامزاده بابا پیر محمد                                                                    دشتی
  • امامزاده ابوسعید                                                   جرقویه روستای محمد آباد
  • امامزاده ابراهیم دار البطیخ                                                  خیابان ولی عصر
  • امامزاده احمد                                            خیابان آتشگاه خیابان شهید نبوی منش
  • امامزاده جعفر                                                                      خیابان هاتف
  • امامزاده شاه مراد                                                     قهاب روستای جلادران
  • امامزاده آرامگاه واله                                                            خیابان فیض
  • امامزاده ابوالقاسم                             جاده کوهپایه نائین روستای جیلان آباد قهاب
  • امامزاده ابراهیم                                                             کوهپایه روستای کاج
  • امامزاده بابا سلطان                                                                 کاوه یونارت
  • امامزاده محمد بن عبداله                                                میرزا طاهر، ناحیه یک
  • امامزاده سلطان محمد                                                       فنارت، ناحیه دو
  • امامزاده علی                                                                   روستای کوهان
  • امامزاده یحیی                                                                       جلوان قهاب
  • امامزاده سید علی                                                               شریف واقفی
  • امامزاده سلطان ابراهیم                                             بران جنوبی روستای زیار
  • امامزاده مختار                                                                          جی
  • امامزاده ابراهیم                                                                          ردان
  • امامزاده سید محمد صمصام                                  خیابان سعادت آباد جنب نان ماشینی
  • امامزاده یوشع النبی                                                       جنب گلستان شهدا
  • امامزاده مقبره آبت اله شمس آبادی                 خیابان سعادت آباد داخل گلستان شهدا
  • امامزاده ابراهیم                                                      خیابان پروین محله هفتون
  • امامزاده مسجد نو بازار                                                    عبدالرزاق اصفهان
  • امامزاده مالواجرد                                                       روستای مالواجرد
  • امامزاده قوام الدین                                                    خوراسگان خیابان ابوذر
  • امامزاده سید علی قریه دشتی                                             روستای دشتی
  • امامزاده اسحاق  خوراسگان                                                  خیابان مسجد علی
  • امامزاده مسجد لنبان                                                      خیابان دکتر بهشتی
  • امامزاده شاهزاده ابراهیم محمد قهاب                                               اصفهان
  • امامزاده مقبره سید اصفهان                                                            اصفهان
  • امامزاده تکیه گرکیراق                                                              اصفهان
  • امامزاده مقبره محمود بن جابر انصاری                                                اصفهان
  • امامزاده تکیه گرک یراق                                                               اصفهان
  • امامزاده بابا علمدار                                                                      اصفهان
  • امامزاده ابواحسن دیداران                                                              اصفهان
  • امامزاده سلطان زینب                                                                   اصفهان
  • امامزاده ابراهیم چریان                                                                  اصفهان
  • امامزاده شاه میران                                                                      اصفهان
  • امامزاده شمس الدین                                                                   قائمیه

                                                                ((توسط مهدی چوپانی قارنه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

    پیوستن حر بن یزید ریاحی وقتی حر بن یزدی دید لشگر كوفه تصمیم گرفتند با حسین (ع) بجنگند و فریاد هل من ناصر ینصرنی حسین را شنید. به عمر بن سعد گفت تو با این مرد می جنگی ؟ گفت آری بخدا، جنگی كه اگر هموار باشد سرها بیفكند و دستها بپراند، حر گفت آیا پیشنهاد او پسند شما نیست، عمر سعد گفت اگر كار بدست من بود پذیرا می شدم ولی ابن زیاد نپذیرد حربن یزید به كناری از لشگر آمد و خود را به   حسین (ع) نزدیك كرد . مهاجربن اوس  به او گفت چه قصدی داری؟ پاسخ او را نداد و لرزه ای بر اندامش افتاده بود مهاجربن اوس به او گفت وضع مشكوكی داری، من تو را در هیچ میدانی چنین ندیدم و اگر به من می گفتند شجاعترین اهل كوفه كیست؟ تو را نام می بردم . حر گفت من خود را در میان بهشت و دوزخ می بینم بخدا چیزی را بر بهشت اختیار نكنم اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم. تازید و بر اسب زد و دست بر سر گذاشت پس گفت بار خدایا به سوی تو برگشتم توبه ام را بپذیر، من دل دوستان تو و زادگان دختر پیغمبرت را لرزاندم وقتی به امام نزدیك شد سپر واڟگون كرد و بر آنها سلام كرد. جریان حر بن یزید درسی است برای كسانیكه بار گناه آنان بسیار سنگین است هر كس در هر پست و مقامی باشد چون به خود آید و از روی حقیقت پشیمان شود خداوند او را می بخشد حر در مرحله اول به سوی اهل كوفه برگشت و حق را به آنها ابلاغ كرد و با همین تبلیغ همه خطاهای عمر خود را برگردانید . مرحله دوم با خون همه گناهان عمر خود را شست و تا آنجا پاك شد كه امام سر او را به دامن گرفت. آنجا كه می گفتند توبه حر پذیرا نشد در قبر ایشان و نبش قبر ایشان ثابت شد – (جریان پادشاه ایران و خون آمدن از پیشانی حضرت حر. حر خود را به امام رساند و گفت قربانت یا بن رسول الله من همان هستم كه نگذاشتم برگردی و در راه ، پا به پای تو آمدم و تو را اینجا زمین گیر نمودم من گمان نمی بردم كه این مردم پیشنهاد تو را یكسر نپذیرند بخدا اگر می دانستم با تو چنین می كنند چنینی رفتاری نمی كردم من به خدا توبه كردم آیا توبه ام پذیرفته می شود؟ امام فرمود بله خداوند قبول می كند حال از اسب فرود بیا، عرض كرد من سواره بهتر می توانم خدمت كنم اگر اجازه بفرمائید ساعتی با آنها می جنگم و در آخر به شهادت می رسم . امام فرمود خدایت رحمتت كند هر چه در نظر داری عمل كن حر جلوی امام ایستاد و گفت «ای اهل كوفه، مادرتان مباد و نزاد این بنده شایسته خدا را دعوت كردید تا نزد شما آید او را از دست دادید، گمان داشتید كه از او با جان خود دفاع  می كنید و سپس بهر او جهیدید تا او را بكشید و از هر سو راه بر او بستید چون اسیری در دست شما گرفتار شده و سود و زیان خود را از دست داده و آب فراتی كه یهود و ترسا (مسیحیان) و گبر می نوشد و به روی او و زنان و كودكان و خانه اش بستید چه بد رفتاری با ذریه محمد (ص) كردید» سخن حر به اینجا رسید كه عده ای بر او حمله كردند و او آمد در برابر امام ایستاد امام به او فرمود اهلاّ و سهلاّ (خوش آمدی تو در دنیا و آخرت حری) حر بن یزید برگشت هر كس تن به تن با او مبارزه می كرد با اولین ضربه كشته می شد عمربن حجاج به مردم فریاد زد ای احمقان اینها پهلوانان  و از جان گذشته گان اند، تنها به میدان آنها نروید.عمر بن سعد (عمر سعد) گفت راست می گوید به همه اعلام كرد كه تن به تن با آنها مبارزه نكنید تا اینكه بر او تاختند و او را به شهادت رساندند. سپس امام در لحظه شهادت حر، به بالین او رسید در حالیكه خون از بدنش جاری بود فرمود: (بخّ بخّ یا حرّ  انت حر كما سمیت فی الدنیا و الآخره) آفرین بر تو ای حر، تو آزاده مرد هستی همانطوریكه در دنیا و آخرت تو را حر نامیدند. مسلم بن عوسجه در كوفه وكیل مسلم بن عقیل بود و وجوه را تحویل می گرفت اسلحه می خرید و بیعت می گرفت. در كربلا نبرد سختی نمود و بر هواس لشگریان عمر سعد تلاشی بسیار كرد تا اینكه به سر او ریختند و او به زمین افتاد وقتی گرد و خاك فرو نشست او در خون غلطان بود امام به بالینش آمدند و به او فرمودند: پروردگارت رحمتت كند، حبیب بن مظاهر نزدیك او شد و گفت بخاك خون غلطیدن تو بر من ناگوار است تو را به بهشت مڟده باد. سپس به او گفت: اگر نه این بود كه می دانم هم اكنون به دنبالت روانم، دوست داشتم كه هر چه در دل داری به من نصیحت كنی مسلم بن عوسجه گفت سفارش حضرت را به تو می كنم و باید قربان او شوی حبیب گفت به پروردگار كعبه چنان كنم، سپس در دستان حضرت، جان سپرد.

    وقتی لشگر كوفه نزدیك شد امام روی شتر سوار شد و فریاد كشید تا لشكر عمر سعد شنیدند  . فرمود ای مردم به من گوش دارید و شتاب بكنید تا حق نصیحتی كه بر من دارید ادا كنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتی خواستند آخرین لحظه هم حتی یك نفر هم كه شده از عذاب ابدی دوزخ نجات پیدا كند ولی ببینید جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگویم اگر پذیرفتید و به من حق دادید خوشبخت خواهید شد و اگر نپذیرفتید دیگر به من مهلت ندهید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 


دعوت یونس(ع) به توحید

آخرین هشدار یونس(ع)

نزول عذاب بر قوم یونس(ع)

یونس(ع) در شكم ماهی


دعوت یونس(ع) به توحید

در شهر نینوا و در اوج بت پرستی و در تاریكی جهل و شرك، یونس نور ایمان را شعله ور ساخت و پرچم توحید را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزیزتر از آنست كه بت را عبادت كند و جبین- پیشانی-  شما گرامی تر از آن است كه بر این جمادات بی روح سجده كند، به خود آیید و از خواب غفلت بیدار شوید و به چشم دل بنگرید تا ببینید كه در ورای این جهان بدیع، خدایی بزرگ وجود دارد كه یگانه و بی نیاز است و تنها ذات كبریایی او شایسته عبادت و ستایش است.

او مرا برای راهنمایی شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شما را به سوی او راهنمایی و ارشاد كنم، زیرا پرده های جهل و نادانی عقل و دیده شما را پوشانده و از درك حقایق عاجزید.

قوم یونس با شنیدن این سخنان تازه و صحبت از خدای یگانه، دچار حیرت و وحشت شدند و چون از خدایی شنیدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ایشان گران آمد كه ببینند یك نفر از خودشان بر آنان برتری یابد و ادعای پیغمبری و رسالت نماید، لذا به یونس گفتند: این مهملات چیست كه می بافی؟! این خدایی كه ما را به سوی آن دعوت می كنی كیست؟ ما خدایانی داریم كه پدرانمان سالیان سال آنها را پرستش می كرده اند و ما هم اكنون آنها را می پرستیم. چه چیز تازه ای در جهان به وجود آمده و چه حادثه جدیدی اتفاق افتاده كه ما باید دین اجدادمان را كنار بگذاریم و به دین ابداعی و تازه تو روی آوریم؟

یونس گفت: پرده های تقلید را از چشم های خود بردارید و عقل خود را از حجاب خرافات برهانید، اندكی فكر كنید و قدری بیاندیشید. آیا این بت هایی را كه صبح و شب مورد توجه قرار می دهید، در برآوردن حاجات و یا دفع شر و بلیات می توانند شما را یاری كنند، برای شما نفعی دارند و یا می توانند شری را از شما بر طرف گردانند؟! آیا این بت ها می توانند چیزی را خلق و یا مرده ای را زنده نمایند، بیماری را شفا دهند و یا گمشده ای را هدایت كنند؟!

آیا اگر من بخواهم به آنها ضرری برسانم می توانند از این امر جلوگیری كنند؟ و یا اگر آنها را بشكنم و ریز ریز كنم می توانند دوباره خود را استوار سازند!


آخرین هشدار یونس(ع)

یونس گفت: چرا از دینی كه شما را به سوی آن دعوت می كنم روی می گردانید و از آن اعراض می كنید، در حالی كه این دین به شما قدرت می دهد امور خود را اصلاح كنید، وضع جامعه خود را سامان دهید و اجتماع خود را تقویت و بهسازی كنید. دین من شما را امر به معروف و نهی از منكر می نماید، ستمگری را مغضوب و صلح و عدالت را تایید و تمجید می كند، امنیت و اطمینان را بین شما به وجود می آورد، شما را توصیه می كند كه نسبت به مستمندان مهربانی و به بینوایان لطف روا دارید، گرسنگان را اطعام و اسیران را آزاد سازید. به عبارتی، دین من، شما را به سعادت و صلابت رهبری می كند.

یونس پیوسته از سر خیر خواهی و مهربانی قوم خود را پند و اندرز داد ولی در پاسخ غیر از عناد و استدلال های جاهلانه چیزی نمی شنید.

مردم نینوا در پاسخ به استدلال یونس گفتند: تو نیز مانند ما بشری و یكی از افراد اجتماع ما هستی، ما نمی توانیم روح خود را آماده پیروی از تو كنیم و گوش به سخنان تو بسپاریم و دعوتت را تصدیق بنماییم. دست از دعوت خود بردار و ما را به حال خود واگذار! آنچه تو از ما می خواهی برای ما قابل پذیرش نیست.

یونس گفت: من با زبان خوش و مسامحه با شما سخن گفتم، و با منطق شما را به خیر و صلاحتان دعوت كردم، اگر گفتار من در اعماق روح شما اثر كند به هدفی كه به آن امیدوار و به ایمانی  كه طالب آن بوده ام، رسیده ام؛ ولی اگر دعوت مرا رّد كنید باید بدانید كه بلایی سخت بر شما نازل می گردد و هلاكت شما نزدیك است. به زودی پیش درآمد عذاب را می بینید و باید منتظر عواقب آن باشید.

قوم به یونس گفتند: ای یونس، ما دعوت تو را نمی پذیریم و از تهدید تو نیز هراسی نداریم، اگر راست می گویی آن عذابی كه ما را از آن می ترسانی بر ما نازل كن!

در این حال دریافتند كه باید به خدای یونس پناه ببرند و به او ایمان آورند و از گذشته و گناهان خویش توبه نمایند. به همین منظور سر به كوهستان ها و دره ها و بیابان ها نهادند و با آه و ناله و گریه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بین مادران و اطفالشان، و میان حیوانات و بچه هایشان جدایی افكندند، ناله و فریاد آنان كوه و دشت را پر كرد و شیون مادران و غوغای چهار پایان در نشیب و فراز كوه و دشت پیچید!

صبر یونس لبریز شد، عرصه بر او تنگ آمد و چون از بحث خود نتیجه ای نگرفت، از آنان ناامید گشت و با خشم و ناراحتی دست از آنان شست و شهر و قوم خود را رها كرد، زیرا هر چه مردم را دعوت كرد، آنان ایمان نیاوردند و حجت و برهان او را نپذیرفتند و در آن تفكر و تامل نكردند. بدین ترتیب یونس فكر كرد كه مسئولیت او به پایان رسیده است و آنچه انجام داده كفایت می كند، در صورتی كه اگر یونس بر دعوت خود پافشاری و اصرار می كرد و با صبر بیشتر آن را پی گیری می كرد شاید در میان مردم نینوا افرادی پیدا می شدند كه به او ایمان آورند و دعوت او را لبیك گویند و دل به حقیقت بسپارند، از كرده خود پشیمان گشته و توبه كنند، ولی یونس تاب نیاورد و به استقبال قضاء و نزول كیفر الهی از شهر خارج شد.


نزول عذاب بر قوم یونس(ع)

هنوز یونس از نینوا دور نشده بود كه مردم اعلام خطر عذاب و پیش درآمد هلاكت خود را دیدند. هوای اطرافشان تیره و تار شد، رنگ رخسار آنها دگرگون گشت و اضطراب آنان را فرا گرفت و بیم و هراس بر آنها مستولی شد. در این حال دریافتند دعوت یونس حق و هشدارش صحیح بوده است و بدون تردید عذاب دامنشان را فرا می گیرد و سرنوشت عاد و ثمود و نوح همانگونه كه شنیده بودند در مورد آنان نیز تكرار خواهد شد.

در این حال دریافتند كه باید به خدای یونس پناه ببرند و به او ایمان آورند و از گذشته و گناهان خویش توبه نمایند. به همین منظور سر به كوهستان ها و دره ها و بیابان ها نهادند و با آه و ناله و گریه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بین مادران و اطفالشان، و میان حیوانات و بچه هایشان جدایی افكندند، ناله و فریاد آنان كوه و دشت را پر كرد و شیون مادران و غوغای چهار پایان در نشیب و فراز كوه و دشت پیچید!

در این حال خدا بال و پر رحمت خویش را بر سر آنان گشود و ابرهای عذاب خود را از فراز آنان كنار زد، توبه آنان را قبول كرد و به ناله آنان پاسخ داد، زیرا در توبه خود بی ریا و در ایمان خود صادق بودند و خدا هم عقاب را از آنان برداشت و عذاب خود را بر طرف ساخت و مردم نینوا با ایمان كامل و امنیت خاطر به خانه های خود بازگشتند و آرزو كردند كه یونس به جمع آنان باز گردد و در بین آنان به عنوان پیغمبر و رسول، و رهبر و پیشوا زندگی كند.
اما یونس نینوا را ترك كرده و آن سرزمین را رها نموده بود و به راه خود ادامه داد تا به دریا رسید، آنجا عده ای را دید كه قصد عبور از دریا را داشتند، لذا از آنان اجازه خواست كه با آنان همسفر گردد و بر كشتی ایشان سوار شود. مردم خواست او را با آغوش باز پذیرفتند و او را ارج نهادند و به وی احترام گذاشتند، زیرا آثار بزرگواری و عظمت روح در سیمای او دیده می شد و پیشانی درخشانش از تقوا و پرهیزكاری او خبر می داد، اما كشتی هنوز از ساحل دور نشده بود و از خشكی فاصله زیادی نگرفته بود كه دریا طوفانی شد و امواجی سهمگین كشتی را متلاطم ساخت و سرنشینان كشتی فرجام بدی را برای خود پیش بینی می كردند، چشم ها خیره شده بود و قلب ها به تپش و دست و پای افراد به لرزه در آمده بود و در این حال راهی جز سبك كردن كشتی به نظرشان نمی رسید. مسافرین با یكدیگر مشورت كردند كه چه كنند، سپس به توافق رسیدند كه قرعه بیاندازند و به نام هر كس افتاد او را به دریا بیافكنند. پس قرعه انداختند و به نام یونس در آمد، ولی به خاطر احترام و ارزشی كه برای او قائل بودند، حاضر نشدند او را به دریا اندازند؛ پس بار دیگر قرعه را تجدید كردند، باز هم به نام یونس در آمد، اما این بار هم دریغ كردند كه او را به دریا افكنند و برای سومین بار قرعه انداختند و این بار نیز قرعه به نام یونس در آمد.


یونس(ع) در شكم ماهی

یونس چون دید سه بار قرعه به نامش در آمد، دریافت كه در این پیشامد سرّی نهفته است و خدا در این حادثه تدبیر و حكمتی دارد. سپس به اشتباه خود پی برد و دریافت كه قبل از این كه اجازه هجرت و ترك شهر و مردمش را داشته باشد و پیش از صدور امر الهی، قوم و دیار خود را ترك كرده است. به همین جهت خود را در میان دریا انداخت و جان خویش را تسلیم امواج خروشان دریا كرد و در اعماق دریا و در آغوش متلاطم امواج و ظلمت دریا فرو رفت.

در این هنگام خدا به ماهی بزرگی دستور داد یونس را ببلعد و او را در شكم خود مخفی سازد ولی نباید گوشت او را بخورد و استخوانش را بشكند، زیرا او پیغمبر خداست كه دچار عجله و ترك اولایی شده و از تعجیل خود نادم و پشیمان است. سپس ماهی را وحی كرد یونس امانتی است در شكم تو و هر گاه خدا دستور داد باید او را سالم تحویل دهی.

یونس در شكم ماهی قرار گرفت و ماهی امواج را شكافت و در اعماق تیره دریا فرو رفت، عرصه بر یونس تنگ آمد و غم و اندوه وجودش را فرا گرفت و در این حال از درگاه خدای یكتا استمداد طلبید و به یاور مصیبت زدگان و دادرس ستمدیدگان پناه آورد؛ خدایی كه رحمان و رحیم، توبه پذیر و بخشنده گناهان است. یونس "در قعر دریا و تاریكی های آن فریاد برآورد: ای معبود سبحان، خدایی غیر از تو نیست. بار خدایا! تو منزهی و من درباره خود از ستمگرانم!"

خدا دعای یونس را به اجابت رساند و به ماهی فرمان داد كه میهمان خود را در ساحل دریا بگذارد، زیرا كه او كیفر مقدر و مدت حبسش را به پایان رساند. ماهی یونس را با بدنی لاغر و نحیف كنار ساحل انداخت، رحمت خدا او را دریافت و بوته كدویی بالای سرش رویید، یونس از میوه آن خورد و در سایه اش آرمید تا نیروی خود را باز یافت و به زندگی امیدوار شد.

یونس در شكم ماهی قرار گرفت و ماهی امواج را شكافت و در اعماق تیره دریا فرو رفت، عرصه بر یونس تنگ آمد و غم و اندوه وجودش را فرا گرفت و در این حال از درگاه خدای یكتا استمداد طلبید و به یاور مصیبت زدگان و دادرس ستمدیدگان پناه آورد؛ خدایی كه رحمان و رحیم، توبه پذیر و بخشنده گناهان است. یونس "در قعر دریا و تاریكی های آن فریاد برآورد: ای معبود سبحان، خدایی غیر از تو نیست. بار خدایا! تو منزهی و من درباره خود از ستمگرانم!"

سپس خدایتعالی به او وحی كرد " به شهر خود باز گرد و به جمع بستگان و طایفه خود بپیوند، زیرا آنها ایمان آورده اند، بت ها را كنار گذاشته و اكنون در جستجوی تو و منتظر بازگشت تو هستند."

یونس به شهر خود بازگشت و با تعجب دید آنهایی كه به هنگام هجرت یونس به پرستش بت ها كمر بسته بودند، اكنون زبانشان به ذكر خدا باز شده است و خدای یكتا را سپاس و ستایش می كنن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

حضرت ابراهیم علیه السلام پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح علیه السلام و از پیامبران بزرگ الهی است. پیامبران هر سه دین توحیدی جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، از فرزندان ابراهیم به شمار می‌آیند. 
ابراهیم بر طبق روایات، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح، به دنیا آمد. محققان، سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم می‌دانند.
img/daneshnameh_up/8/83/Makeh80.jpg

نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم می‌کوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، امیله، به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سال‌ها او را در همان مکان مخفی نگه داشت. 
ابرهیم که در استدلال و سخنوری از استعداد خوبی برخوردار بود به فرمان خدا دعوت به توحید را از عموی خویش آزر شروع کرد، در مرحله بعد به میان قوم خود رفت و پس از گذر از مرحله سخنرانی و مرز استدلال، برای درهم شکستن باورهای بی‌پایه‌ی بت‌پرستان، با تبر، بت‌های بتکده بت‌پرستان را درهم شکست. او با این کار، مورد خشم نمرود و مردم قرار گرفت و به فرمان نمرود در آتش افکنده شد ولی خدا خطاب به آتش فرمان داد:«یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم»(ای‌آتش! بر ابرهیم سرد و آرام باش.) و ابراهیم بدون آنکه از آتش گزندی ببیند، از میان آن بیرون آمد. 
ابراهیم، به دستور نمرود، از سرزمین خود رانده شد و همراه همسرش، ساره، به مصر رفت و به دعوت توحیدی خود ادامه داد. پس از ازدواج با همسر دوم خود، هاجر مصری، به شام رفت، آنگاه برای دلجویی از ساره، هاجر و فرزندش، اسماعیل، را به مکه برد و خود به شام برگشت. 
او از سوی خدا «خلیل الله»(دوست خدا) لقب یافت. در آستانه پیری به اتفاق فرزندش، اسماعیل، مأمور تعمیر و آبادانی خانه خدا شد و آنگاه به دنبال خوابی که دیده بود، اسماعیل را جهت ذبح به قربانگاه برد و از آزمایش الهی سربلند بیرون آمد. 
حضرت ابراهیم فرزندی هم از ساره داشت به نام اسحاق که پیامبران بنی اسرائیل از نسل اویند. 

مدت زندگانی حضرت ابراهیم را از 175 تا 200 سال نوشته اند. 
وی در مزرعه اش به نام «حبرون» مدفون است که امروزه آن را شهر الخلیل می‌نامند. 

                                 ((مهدی چوپانی قارنه))


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

حضرت عباس وقتی دید بیشتر یاران امام به شهادت رسیدند به برادرانش (عثمان – جعفر- عبدالله) فرمود پیش از من به میدان بروید و فدا شوید تا من شهادت و اخلاص شما را نسبت به خدا و رسولش بچشم ببینم. همگی به نوبت اطاعت كردند و بعد از اذن از امام به میدان رفتند و به شهادت رسیدند وقتی حضرت ابوالفضل(ع) تنهایی خودش را می بیند جلو می آید و عرض می كند مولا به من اجازه بدهید منهم بروم امام گریه سختی نمودند و فرمودند تو علمدار من هستی حضرت عباس(ع) عرض كرد دیگر طاقت ندارم، سینه ام تنگ شده از زندگانی دنیا بیزارم می خواهم از این گروه منافق خونخواهی كنم مولا فرمود حال كه می خواهی بروی، برو مقداری آب برای فرزندان بیاور، قبلا به حضرت عباس لقب سقا داده بودند برای اینكه یكی دو نوبت در شبهای گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشكند و برای اطفال آب بیاورد و اینطور نبود كه سه شبانه روز در آن گرمای عراق آب نخورده باشند بلكه سه شبانه روز آب برای آنها ممنوع بود و شریعه فرات را بسته بودند حتی شب عاشورا، آب تهیه كردند و غسل شهادت نمودند وقتی امام به حضرت عباس فرمود حالا كه عزم رفتن داری برو آب بیاور حضرت عباس عرض كرد چشم. ببینید چقدر منظره باشكوهی است چقدر عظمت و شجاعت و دلاوری و انسانیت و معرفت و شرافت و فداكاری یك تنه خودش را به جمعیت سر تا پا مجهز به سلاح می زند در برابر سپاه دشمن می ایستد و به پند و اندرز می پردازد ولی آنها را سودی نمی بخشد عباس(ع) خدمت امام می رسد و آنچه از لشكر عمر سعد دید به امام رساند حضرت عباس ناگهان صدای كودكان را شنید كه فریاد می زدند العطش العطش برای حضرت عباس خیلی سخت بود صدای العطش كودكان را بشنود و كاری نكند از اینرو سوار اسب شد و نیزه به دست گرفت و مشك آبی را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهی شد شریعه فرات با 4 هزار نیرو محافظت می شد اسب را داخل آب    می برد اول مشك را پر از آب می كند و بدوش می اندازد حضرت عباس تشنه است و هوا بسیار گرم. زمان واقعه عاشورا به روایتی دیگر مهرماه بوده است او جنگیده تا به فرات رسیده خسته و كوفته وارد آب شده، همانطوریكه سوار بر اسب است  آب تا زیر شكم اسب را فر می گیرد، دست زیر آب می برد مقداری آب با دو دستش بر می دارد تا نزدیكیهای لبانش می آورد آنهایی كه از دور ناظر بودند ، گفته اند: اندكی تامل كرد بعد دیدیم آب را نخورد و روی آب فرات ریخت هیچكس نفهمید چرا قمر بنی هاشم آب نخورد اطاعت محض را ببینید با كلمه چشم برای آوردن آب راهی می شود، ایشان آب نمی خورد و با رجزی كه بعد از خروج از آب می خواند دلیل آب نخوردن خود را بیان كرده است شاید هم حضرت عباس فكر كرده است كه مولایش فرموده آب برای بچه ها بیاور یعنی حسین نمی خواهد آب بخورد یعنی به عباس اجازه نداده است كه او هم آب بخورد.حضرت عباس همینكه از آب خارج شد رجزی خواند كه در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه دیگران و از این رجز فهمیدند كه چرا آب نخورده است:

یا نفس من بعدالحسن هونی               فبعده لا كنت ان تكونی

هذالحسین شارب المنون                    و تشربین باردالمعین

و الله ما هذا فعال دینی                      و لافعال صادق الیقین

یعنی ای نفس ابوالفضل می خواهم بعد از حسین زنده بمانی – حسین شربت مرگ می نوشد و او در كنار خیمه ها با لب تشنه ایستاده است و تو آب بیاشامی پس مردانگی كجا رفت ، شرف كجا رفت، مواسات و همدلی كجا رفت مگر حسین امام تو نیست هرگز دین چنین اجازهای به من نمی دهد هرگز وفای من چنین اجازه ای به من نمی دهد .

حضرت ابالفضل مسیر برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برمی گردد تا شاید مشك را سالم برساند چون قبلا از راه مستقیمی آمده بود ولی حالا همراهش امانتی گرانبها دارد و تمام همتش این بود كه آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها كه امنیت بیشتری داشت برگشت دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره كرند تا آنكه نوفل ازرق شمشیری به دست راست حضرت زد و آن را زا بدن جدا نمود. در همین حال بود كه دیدند ابالفضل رجز را عوض كرد و معلوم شد كه حادثه ای تازه پیش آمده او می فرمود: والله ان قطعتم یمینی – انی احامی ابداً عن دینی (بخدا قسم اگر دست راستم را ببرید من دست از دامن حسین بر نمی دارم) مشك آب را برشانه چپ قرار داد بار دیگر نوفل ازرق، ضربه ای دیگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولی نكشید كه رجز دوباره عوض شد در این رجز فهماند كه دست چپش هم بریده شده است . راویان نوشته اند به هر زحمت بود مشك آب را چرخاند و آن را به دندان گرفتن و خودش را روی آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تیری آمد و به مشك رسید و  آب مشك از دست رفت . ببینید آن لحظه چه حالی پیدا می كند دیگر با چه روئی دست خالی به خیمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس بگویند العطش؟!

یا نفس لا تخشی من الكفار            و ابشری برحمه الجبار

مع النبی السید المختار                  قد قطعوا الببغیهم سری

قربانت ای حضرت عباس !!! تیری دیگر می آید بر سینه حضرت می نشیند و عده ای گفته اند عمودی آهنی بر فرق مباركش می خوردو او را از اسب به زمین می اندازد اینجا بود كه برادر خود حسین را برای اولین بار به نام برادر مرا دریاب خطاب می كند مقام معنوی عباس آنقدر زیاد بود كه بخود اجازه نمی داد كمتر از مولا به برادرش بگوید حضرت صدای برادر را شنید خود را به بالین برادرش رساند همینكه بدن پاره پاره و دستهای جدا شده او را می بیند گریه می كند و می فرماید الان انكسر ظهری و قلت حیلتی   اكنون پشتم شكست و چاره من گسسته و كم شده حضرت عباس نقش زمین است از مولایش حسین درخواست می كند كه:  یك چشمم باز است آن را از خون پاك كن تا یكباره دیگر تو را ببینم دیگر در خواستش اینكه مرا كنار خیمه ها مبر من به بچه ها قول آب دادم خجالت می كشم مرا اینطور ببینند . ام البنین دختر خزام بن خالد بن ربیعه است ام البنین خواهر شمر ذی الجوشن یعنی شمر دایی حضرت عباس و دایی ناتنی امام حسین بوده است.

محل دفن حضرت عباس (ع):

حضرت عباس قبرش نزدیك محل شهادتش كنار شریعه فرات است و سن ایشان لحظه شهادت 34 سال بوده است .

حسین عماد زاده ،ایشان نویسنده متبحری است كه رحلت نمودند ایشان كتابی مخصوص حضرت عباس می نویسد و وقتی جناب عمادزاده به عتبات عالیات تشریف می برند خدّام مرقد حضرت ابوالفضل (ع) بخاطر كتابی كه راجع به حضرت عباس نشوته است خوشحال می شوند لذا خدّام به او احترام زیادی می گذارند حتی به ایشان اجازه می دهند تا قبر حضرت را برای او باز كند و ایشان به زیر جایگاه تصریح حضرت بروند. خدّام می گفتند جایگاه را فقط برای بز رگان باز می كنیم و این جایزه توست كه برای حضرت عباس زحمت كشیدی.وقتی عمادزاده به كنار قبر می رود یك چاله ای را كنار مرقد حضرت می بیند و داخل چاله را آب گرفته است عماد از خدام می پرسد چرا اینجا چاله ای است و درونش را آب گرفته است خدام گفتند مرقد حضرت كنار فرات است و سطح زمین با آب زیاد فاصله ندارد لذا ما چاله ای كندیم تا داخل قبر را آب نگیرد ببینید چه قدر دردناك است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم  تا كنا ر حضرت می آید ولی داخل قبر نمی تواند برود سپس عماد می گوید حالا كه لطفی شامل من شده است دو ركعت نماز هم كنار حضرت بخوانم ركعت دوم در قنوت به مرقد حضرت چشمم افتاد دیدم حضرت با آن قد رشیدی كه داشته چقدر مرقد كوچكی دارند كه مانند قبر طفلی می ماند لا حول و لا قوه بالله العلی العظیم.

حال نمی دانم این چه رابطه ای است كه بعد از قرنها ذكر شدها كربلا حضرت ابا عبدالله و اباالفضل عباس و ... اشك از رخسارمان سرازیر می گردد این میوه دل علی (ع) وجود مقدس ابالفضل وقتی دستش را قطع می كنند دشمنان، جرات می یابند و به سوی ایشان می ریزند به او حمله می كنند تیری به چشم مباركش می زنند و  آقا دیگر نمی بیند ، از طرفی هم دست ندارد كه تیر را بیرون بیارود، زانوی ها و پایش را جمع می كند و تیر را از چشم خود خارج می كند خون چشم آقا را گرفته جایی را نمی بیند دشمنان به او شمشیر می زنند حضرت كه هیچوقت مولایش را برادر صدا نمی كرد فریاد می زند یا اخا ادرك اخا لا یوم كیومك  یا ابا عبدالله ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 


دختري كه باسر نوراني پدر در خرابه شام ملاقات كرد

رقيه(س) دختر خورشيد از تبار نور و از جنس آبي آسمان است. رقيه(س) برهان بزرگ ديگري است بر حقانيت قيام امام حسين(ع) که تنها کسي مي‌تواند چنين به مبارزه و مقابله با ستم برخيزد که مقصدي الهي داشته باشد.

به گزارش سرويس دين و معارف اسلامي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) پنجم ماه صفر61 سالروز شهادت حضرت رقيه(س) دختر سه ساله امام حسين(ع) است. نام شريفش رقيه، فاطمه و زينب است. پدرشان اباعبدالله الحسين و مادرشان ام‌اسحاق است. ولادت آن حضرت در مدينه بود و در سن سه سالگي يا بيشتر در محرم 61 هجري قمري با پدر بزرگوارشان به کربلا آمد.

آن حضرت قبل و بعد از روز عاشورا بارها مورد تفقد و دلجويي ابا عبدالله(ع) قرار گرفت تا آنجا که به خواهرش حضرت زينب(س) در مورد او سفارش فرمودند و بعد از شهادت امام حسين(ع) و اهل بيت و اصحاب، همراه با اسرا به کوفه و شام برده شد و در مسير چهل منزل راه شام رنج هاي فراواني ديد. در شام بعد از ديدن سر نوراني پدر با پيشاني شکسته در خرابه، آنقدر ناله زد و گريست تا به ملکوت اعلا پيوست و بدن شريف آن حضرت را شبانه دفن کردند.

به گواه تاريخ نگاران و مقتل نويسان رحلت شهادت‌ گونه رقيه(س) اندکي پس از واقعه خونين کربلا در سال شصت و يکم هجري رخ داده است و در اين هنگام وي سه يا چهار ساله بوده است و نخستين نکته شگفت درباره حضرت رقيه(س)، شايد همين باشد که با چنين عمر کوتاهي، از مرزهاي تاريخ عبور کرد و به جاودانگي رسيد، آن‌گونه که برادر شيرخوارش علي‌اصغر(ع) به چنين مرتبه‌اي نايل شد.

به عبارت ديگر يکي از جلوه‌هاي رويداد بزرگ عاشورا تنوع سني شخصيت‌هاي آن مي‌باشد که از پايين‌ترين سن آغاز و به بالاترين سنين (حبيب‌ بن مظاهر) ختم مي‌گردد. نکته قابل تأمل ديگر در بررسي اين مهم آن است که در پديد آوردن اين حماسه بي ‌بديل و شکوهمند تنها يک جنسيت سهيم نبوده، بلکه در کنار اسامي مردان و پسران جانباز و ايثارگر اين واقعه، نام زنان و دختران نيز حضوري پررنگ و تابناک دارد.

مصائب و شدائدي را که رقيه(س) از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام متحمل مي‌شود، آنچنان تلخ و دهشتناک است که وجدان هر انسان آزاده و صاحبدلي را مي‌آزارد و قلب و روح را متأثر و مجروح مي‌سازد. تحمل گرماي شديد کربلا همراه با تشنگي، حضور در صحنه شهادت خويشاوندان، اسارت و ناظر رفتارهاي شقاوت آلود بودن، آزار و شکنجه‌هاي جسمي و روحي فراوان، دلتنگي براي پدر در خرابه شام و ... نشانگر مصائب عظمايي است که يک کودک خردسال با جسم و روح لطيف خود با آن مواجه شده است.

رقيه(س) برهان بزرگ ديگري است بر حقانيت قيام امام حسين(ع) که تنها کسي مي‌تواند چنين به مبارزه و مقابله با ستم برخيزد که مقصدي الهي داشته باشد، و رقيه(س) برهان بزرگ ديگري است بر مظلوميت عترت پاک پيامبر(ص) و رسواکننده سياهکاراني است که داعيه جانشيني رسول خدا(ص) را سر دادند. رقيه(س) فاتح شام و سفير بزرگ عاشورا در اين سرزمين است.

* رقيه(س) در کربلا

از لحظه ورود کاروان به کربلا، رقيه لحظه‌اي از پدر جدا نمي‌شد، شريکِ غم ها و مصيبت‌هاي او بود و با ديگر ياران امام از درد تشنگي مي‌سوخت. يکي از افراد سپاه يزيد مي گويد:

من در ميان دو صف لشکر ايستاده بودم، ديدم کودکي از حرم امام حسين عليه السلام بيرون آمد، دوان دوان خود را به امام رسانيد، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: اي پدر، به من نگاه کن! من تشنه‌ام. اين تقاضاي جان سوز آن دختر تشنه کام و شيرين زبان، چون نمکي بر زخم‌هاي دل امام بود و او را منقلب کرد، بي اختيار اشک از چشمان اباعبداللّه عليه السلام جاري گرديد و با چشمي اشک بار فرمود: «دخترم، رقيه! خداوند تو را سيراب کند؛ زيرا او وکيل و پناه گاه من است.» پس دست کودک را گرفت و او را به خيمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به ميدان برگشت.

* رقيه و سجاده پدر

گاه سجاده امام حسين عليه السلام ، با دست‌هاي کوچک حضرت رقيه عليهاالسلام باز مي شد و او به انتظار پدر مي‌نشست تا مي آمد و در آن سجاده به نماز مي‌ايستاد و رقيه عليهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت مي‌برد. در کربلا نيز رقيه عليهاالسلام، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را مي‌گشود. ظهر عاشورا به عادت هميشگي منتظر بابا بود، ولي پس از مدتي، شمر وارد خيمه شد و رقيه عليهاالسلام را کنار سجاده پدر ديد که سراغ او را مي‌گرفت، آن ملعون نيز جواب اين سؤال را با سيلي محکمي که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.

* رقيه در راه شام

کاروان کربلا، از کوفه راهي شام شد، همان کارواني که اهل بيت پيامبر بودند و به اسيري از کربلا آورده شده بودند، در بين راه که سختي و مشکلات بر رقيه کوچک فشار آورده بود، شروع به گريه و ناله کرد. يکي از دشمنان چون آن فرياد و ضجه را شنيد، به رقيه عليهاالسلام گفت: اي کنيز، ساکت باش؛ زيرا با گريه تو ناراحت مي‌شوم. آن حضرت بيشتر اشک ريخت، بار ديگر آن نامرد گفت: اي دختر خارجي، ساکت باش. حرف‌هاي زجر دهنده آن مرد، قلب رقيه عليهاالسلام را شکست، رو به سر پدر فرمود: اي پدر! تو را از روي ستم و دشمني کشتند و نام خارجي را هم بر تو گذاردند، پس از اين جمله‌ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانيت رقيه را از روي شتر بر زمين انداخت.

* رقيه در خرابه شام

بعد از ورود اهل بيت امام حسين عليه السلام به شام، آنان را در خرابه‌اي نزديک کاخ سبز يزيد جاي دادند. روزها آفتاب و شب‌ها، سرما به شدت آنان را اذيت مي‌کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشاي خرابه نشينان مي‌آمدند، داغي جان سوز بود. روزي حضرت رقيه عليهاالسلام ، به جمع شاميان که در حال برگشتن به خانه‌هاي خود بودند، اشاره کرد و ناله‌اي دردناک از دل برآورد و به عمه‌اش گفت: اي عمه، اينان کجا مي روند؟ آن حضرت فرمود: اي نور چشمم اينان ره سپار خانه و کاشانه خود هستند. رقيه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداريم، و زينب عليهاالسلام فرمود: نه، ما در اين جا غريبه هستيم و خانه اي نداريم، خانه ما در مدينه است. با شنيدن اين سخن، صداي ناله و گريه رقيه بلند شد.

* رقيه و خواب پدر

سختي‌هاي اسارت، رقيه عليهاالسلام را به شدت مي رنجاند و او يک سره بهانه بابا را مي گرفت، شبي در خرابه شام و در خواب، پدر را ديد، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه يافت و از پدر نشاني نديد. از عمه سراغ پدر را گرفت و زينب عليهاالسلام بسيار گريه کرد و رقيه عليهاالسلام نيز با عمه گريست. آن شب باز صداي عزاداري زنان اهل بيت بلند شد؛ مجلسي که نوحه سرايش رقيه عليهاالسلام بود. از سر و صداي اهل بيت، يزيد از خواب بيدار شد و پرسيد چه خبر است؟ به او خبر دادند که کودکي سراغ پدرش را گرفته است. يزيد دستور داد، سر پدرش را براي او ببرند.

اين دستور يزيد نشان از رذالت و شقاوت طينت او بود و برگي ديگر از دفتر مظلوميت‌هاي بي شمار اهل بيت را گشود.

* پرواز به سوي پدر

وقتي به دستور يزيد، سر پدر را براي رقيه عليهاالسلام آوردند، رقيه سر را در بغل گرفت و عقده‌هاي دل را باز کرد و هر چه مي خواست با سر بابا گفت. آن شب رقيه عليهاالسلام ، گم شده خود را يافته بود، اما بي نوازش و آغوش گرم. پس لب‌هايش را بر لب‌هاي بابا گذاشت و آن قدر گريست تا جان به جان آفرين تسليم کرد. پشت خميده زينب عليهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. ديگر کسي ناله‌هاي شبانه رقيه عليهاالسلام را در فراق پدر نشنيد.

* وداع زينب عليهاالسلام با رقيه عليهاالسلام

وقتي کاروان اسيران کربلا، به مدينه بر مي گشت، غمي جان‌کاه وجود زينب عليهاالسلام را مي‌آزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلي از بوستان حسين عليه السلام در اين خرابه آرميده، شام بوي رقيه عليهاالسلام را مي‌دهد، رقيه‌اي که يادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زينب عليهاالسلام امانت. زينب عليهاالسلام بي رقيه چگونه به کربلا و مدينه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گريه‌ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.

* شام، حرم يادگار حسين عليه السلام

رقيه کوچک و يادگار حسين عليه السلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گرديد، کم کم مقبره‌اي به روي قبر بي‌چراغ او ساخته شد و بارگاهي براي عاشقان شد. حرمش، ميعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوي حسين، از هر گوشه‌اش روح و جان را مي نوازد. نيازمندان، دست حاجت به سويش دراز مي‌کنند و خسته دلان بار سنگين دل را در کنار او مي گشايند. زيارت حرم و بارگاهش آرزوي هر دل داده‌اي است. آرامگاه‎‎‎ ملکوتي‎ دخت‎ سه ساله امام‎‎ سوم شيعيان‎ در شام‎ کنار باب‎ \"الفراديس\"مابين‎ کوچه‌هاي‎ تاريخ‎ي و پرازدحام‎ دمشق‎ است‎‎ که‎‎ هر ساله بسياري‎ از شيفتگان‎ اهل‎ بيت(ع) را از مناطق‎ مختلف‎ جهان‎ به‎ سوي‎ خود جلب‎ مي‎ کند.                             

                       ((   مهدی چوپانی قارنه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

 به صد یلدا الهی زنده باشی / انار وسیب وانگورخورده باشی
اگریلدای دیگرمن نباشم، تو باشی وتو باشی وتو باشی
پیشاپیش یلدات مبارک
########اس ام اس شب یلدا########
مهم نیست هندونه ی شب یلدات شیرین نباشه
یا انارات ترش از آب دراد
یا کدو تنبلی که بار میذاری بیمزه بشه
یا چند تا از گردوهایی که می شکونی پوک باشه
 مهم اینه که کسی داری که یلدا رو بهت تبریک بگه
########اس ام اس شب یلدا########
لبی سرد و دلی افسرده داریم /  به سر افکار تیپا خورده داریم
 رسد پایان پاییز و از آغاز /  هزاران جوجه ی نشمرده داریم !
########اس ام اس شب یلدا########
درنای خشک مرثیه خوان نمانده است / طفلی برای زینت کبری نمانده است
باید به جای حافظ و سعدی لهوف خواند / دیگر برای ما شب یلدا نمانده است . . .
یا حسین
########اس ام اس شب یلدا########
 پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه
تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.
 عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری
 یلدای خوشی را برایتان آرزو می کنم . . .
########اس ام اس شب یلدا########
من بلندای شب یلدا را  تا خود صبح شکیبا بودم
شب شوریده ی بی فردا را  با خیال تو به فردا کردم
چه شبی بود ، عجب زجری بود غم آن شب که شب یلدا بود
########اس ام اس شب یلدا########
شب یلدا همیشه جاودانی است / زمستان را بهارزندگانی است
شب یلدا شب فر و کیان است / نشان ازسنت ایرانیان است
########اس ام اس شب یلدا########
سهم من از شب یلدا شاید…
قصه ای از غصه و انار سرخی که پر از دلتنگی ست
غم هایم بلند همانند شب یلداست
########اس ام اس شب یلدا########
شب یلدا شب بزم و سرور است / شبی طولانی و غمها بدور است
شباهنگام تا وقت سحرگاه / بساط خنده و شادی چه جوراست
یلدا مبارک
########اس ام اس شب یلدا########
باور به نور و روشنایی است
که شام تیره ،از دل شب یلدا
جشن مهر و روشنایی به ما هدیه میدهد
یلدا یتان مبارک
########اس ام اس شب یلدا########
شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره / بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره
شب شادی وشـــور و مهربانی است / زمـــــــان همدلی و همزبانی است

                                        ((مهدی چوپانی قارنه))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

 

امام سجاد عليه السلام فرمود:

سه حالت و خصلت در هر يك از مؤمنين باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قيامت در سايه رحمت عرش الهي مي باشد و از سختي ها صحراي محشر در امان است:

اوّل آن كه در كارگشايي و كمك به نيازمندان و درخواست كنندگان دريغ ننمايد.

دوّم آن كه قبل از هر نوع حركتي بينديشد كه كاري را كه مي خواهد انجام دهد يا هر سخني را كه مي خواهد بگويد آيا رضايت و خوشنودي خداوند در آن است يا مورد غضب و سخط او مي باشد.

سوّم قبل از عيب جويي و بازگويي عيب ديگران، سعي كند عيب هاي خود را برطرف نمايد. (1)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

سه چيز موجب نجات انسان خواهد بود: بازداشتن زبان از بدگويي و غيبت مردم، خود را مشغول به كارهايي كردن كه براي آخرت و دنياي انسان مفيد باشد و هميشه بر خطاها و اشتباهات خود ناراحت باشد. (2)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

هركس داراي چهار خصلت باشد، ايمانش كامل، گناهانش بخشوده خواهد بود، و در حالتي خداوند را ملاقات مي كند كه از او راضي و خوشنود است:

1 ـ خصلت خود نگهداري و تقواي الهي به طوري كه به تواند بدون توقّع و چشم داشتي، نسبت به مردم خدمت نمايد.

2 ـ راست گويي و صداقت نسبت به مردم در تمام موارد زندگي.

3 ـ حيا و پاكدامني نسبت به تمام زشتي هاي شرعي و عرفي.

4 ـ خوش اخلاقي و خوش برخوردي با نزديكان و خانواده خود. (3)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

اي فرزند آدم، تا آن زماني كه در درون خود واعظ و نصيحت كننده اي دلسوز داشته باشي و در تمام امور بررسي و محاسبه كارهايت را اهميّت دهي و در تمام حالات ـ از عذاب الهي ـ ترس و خوف داشته باش؛ در خير و سعادت خواهي بود. (4)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

حقّي كه شكم بر تو دارد اين است كه آن را ظرف چيزهاي حرام ـ چه كم و چه زياد ـ قرار ندهي و بلكه در چيزهاي حلال هم صرفه جويي كني و به مقدار نياز استفاده نمايي. (5)

امام سجاد عليه السلام فرمود: 

كسي كه مشتاق بهشت باشد در انجام كارهاي نيك، سرعت و عجله مي نمايد و شهوات را زير پا مي گذارد و هركس از آتش قيامت هراسناك باشد به درگاه خداوند توبه مي كند و از گناهان و كارهاي زشت دوري مي جويد. (6)

امام سجاد عليه السلام فرمود: 

دست نياز به سوي مردم دراز كردن، سبب ذلّت و خواري در زندگي و در معاشرت خواهد بود و نيز موجب از بين رفتن حيا و ناچيز شدن شخصيت خواهد گشت به طوري كه هميشه احساس نياز و تنگ دستي نمايد و هرچه كمتر به مردم رو بيندازد و كمتر درخواست كمك نمايد بيشتر احساس خودكفايي و بي نيازي خواهد داشت. (7)

امام سجاد عليه السلام فرمود: 

سعادت و خوشبختي انسان در حفظ و كنترل اعضاء و جوارح خود از هرگونه كار زشت و خلاف است. (8)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

در اين دنيا سرور مردم، سخاوتمندان هستند؛ ولي در قيامت سيّد و سرور مردم، پرهيزكاران خواهند بود. (9)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

هر كس براي رضا و خوشنودي خداوند ازدواج نمايد و با خويشان خود صله رحم نمايد، خداوند او را در قيامت مفتخر و سربلند مي گرداند. (10)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

هركس به ديدار دوست و برادر خود برود و براي رضاي خداوند او را زيارت نمايد به اميد آن كه به وعده هاي الهي برسد، هفتاد هزار فرشته او را همراه و مشايعت خواهند كرد، همچنين مورد خطاب قرار مي گيرد كه از آلودگي ها پاك شدي و بهشت گوارايت باد. پس چون با دوست و برادر خود دست دهد و مصافحه كند مورد رحمت قرار خواهد گرفت. (11)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

چنانچه شخصي تو را بدگويي كند و سپس برگردد و پوزش طلبد، عذرخواهي و پوزش او را پذيرا باش. (12)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

تعجّب دارم از كسي كه نسبت به تشخيص خوب و بد خوراكش اهتمام مي ورزد كه مبادا ضرري به او برسد، چگونه نسبت به گناهان و ديگر كارهايش اهميّت نمي دهد و نسبت به مفاسد دنيايي، آخرتي، روحي، فكري، اخلاقي و... بي تفاوت است. (13)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

هركس انسان گرسنه اي را طعام دهد خداوند او را از ميوه هاي بهشت اطعام مي نمايد و هر كه تشنه اي را آب دهد خداوند از چشمه گواراي بهشتي سيرآبش مي گرداند و هركس برهنه اي را لباس بپوشاند خداوند او را از لباس سبز بهشتي خواهد پوشاند. (14)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

به وسيله عقل ناقص و نظريه هاي باطل و مقايسات فاسد و بي اساس نمي توان احكام و مسايل دين را به دست آورد؛ بنابراين تنها وسيله رسيدن به احكام واقعي دين، تسليم محض مي باشد؛ پس هركس در مقابل ما اهل بيت تسليم باشد از هر انحرافي در امان است و هر كه به وسيله ما هدايت يابد، خوشبخت خواهد بود و شخصي كه با قياس و نظريات شخصي خود بخواهد دين اسلام را دريابد، هلاك مي گردد. (15)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

دنيا همچون نيمه خواب (چرت) است و آخرت بيداري مي باشد و ما در اين ميان رهگذر، بين خواب و بيداري به سر مي بريم. (16)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

از سعادت مرد آن است كه در شهر خود كسب و تجارت نمايد و شريكان و مشتريانش افرادي صالح و نيكوكار باشند، و نيز داراي فرزنداني باشد كه كمك حال او باشند. (17)

امام سجاد عليه السلام فرمود:

((مهدی چوپانی قارنه))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

حضرت على بن الحسين ، ملقّب به سجّاد و زين العابدين، روز پنجم شعبان سال 38 هجرى يا 15 جمادى الاولى همان سال، در مدينه ديده به جهان گشود و در روز 12 و يا 25 محرّم سال 95 هجرى، درمدينه، به دسيسه هشام بن عبدالملك، مسموم گرديد و در 56 سالگى به شهادت رسيد.
مزار شريف آن حضرت در مدينه در قبرستان بقيع مى باشد.
مادر مكرّمه آن حضرت بنا بر منابع تاريخ اسلامى، غزاله از مردم سند يا سجستان كه به سلافه يا سلامه نيز مشهور است، مى باشد.
ولى بعضى از منابع ديگر نام او را شهربانويه، شاه زنان ، شهرناز، جهان بانويه و خوله، ياد كرده اند.
امام سجّاد(عليه السلام) در بدترين زمان از زمان هايى كه بر دوران رهبرى اهل بيت گذشت مىزيست، چه، او با آغاز اوج انحرافى، معاصر بود كه پس از وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روى داد.
امام(عليه السلام) با همه محنتها و بلاها كه در روزگار جدّ بزرگوارش اميرالمؤمنين(عليه السلام) آغاز گرديده بود همزمان بود.
او سه سال پيش از شهادت امام على(عليه السلام)متولّد گرديد، وقتى ديده به جهان گشود، جدّش اميرمؤمنان(عليه السلام)در خطِّ جهادِ جنگِ جمل، غرق گرفتارى بود و از آن پس با پدرش امام حسين(عليه السلام) در محنت و گرفتاريهاى فراوان او شريك بود.
او همه اين رنج ها را طى كرد و خود به طور مستقل روياروى گرفتاريها قرار گرفت.
محنت و رنج او وقتى بالا گرفت كه لشكريان يزيد در مدينه وارد مسجد رسول اللّه شدند و اسب هاى خويش را در مسجد بستند، يعنى همان جايى كه انتظار آن مى رفت مكتب رسالت و افكار مكتبى در آنجا انتشار يابد، امّا برعكس، آن مكان مقدّس در عهد آن امام تقوا و فضيلت، به دست سپاه منحرف بنى اميّه افتاد و آنان ضمن تجاوز به نواميس مردم مدينه و كشتار فراوان، بى پروايى را از حدّ گذراندند و حرمت مدفن مقدّس رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و مسجدش را هتك نمودند.
امام سجّاد(عليه السلام) براى پيش راندن مسلمانان به سوى نفرت از بنىاميّه و افزودن مبارزه جويى با آنان، تلاش هاى مؤثّرى نمود.
و هر گاه فرصتى به دست مىآمد، مردم را بر ضدّ امويان تحريك مى كرد.
و با احتياط، برنامه حاكمان منحرف را تحت نظر قرار مى داد.
امام(عليه السلام) براى آگاهى مردم، اسلوب دعا را به كار برد، به طورى كه دعاهاى آن حضرت، رويدادهاى عصر او را تفسير مى كند.
صحيفه سجّاديّه كه به زبور آل محمّد مشهور است، اثر بى نظيرى است كه در جهان اسلام، جز قرآن كريم و نهج البلاغه، كتابى به اين عظمت و ارزش، پديد نيامده كه پيوسته مورد توجه بزرگان و علما و مصنّفان باشد.
از ديگر آثار ارزنده به جا مانده از امام سجّاد(عليه السلام)، مجموعه اى تربيتى و اخلاقى است به نام رساله حقوق كه امام(عليه السلام) در آن وظايف گوناگون انسان را در برابر خدا و خود و ديگران، با بيانى شيوا و گويا بيان كرده است.
مجموعه حقوقى كه در اين رساله ذكر شده جمعاً 51 حقّ مى باشد.

امام و حكومت
امام سجّاد(عليه السلام) به اين امر آگاه بود كه تا وقتى از طرف پايگاه هاى مردمى پشتيبانى نشود، تنها در دست گرفتن قدرت براى تحقّق بخشيدن به عمل دگرگون سازى اجتماع اسلامى كافى نيست.
پايگاههاى مردمى نيز بايد به هدف هاى اين قدرت آگاه باشند و به نظريّه هاى او در حكومت ايمان داشته باشند و در راه حمايت از آن حركت كنند و مواضع آن را براى توده مردم تفسير نمايند و در برابر تندبادها با استوارى و قدرت بايستند.
امام سجّاد(عليه السلام) اين امكانات را نداشت و به علّت آگاهى نداشتن مردم چنين شكايت مىفرمود: «پروردگارا! در پيشامدهاى ناگوار روزگار به ناتوانى خويش نگريستم و درماندگى خود را از جهت يارى طلبيدن از مردم در برابر كسانى كه قصد جنگ با من داشتند ديدم و به تنهايى خود در برابر بسيارىِ كسانى كه با من دشمنى داشتند، نظر كردم.»امام(عليه السلام)، از جنبه انقلابى، به صورتى كه مستقيماً عهده دار آن گردد، كناره جويى فرمود و به اين بسنده كرد كه كار قيام را به كسانى واگذارد كه در اين مورد برپاى مى خيزند.
به طور كلى وضع اجتماعى كه هر امام در آن زيست مى كرد، شكل كار سياسى او را محدود و مشخّص مىساخت.
پيشوايان معصوم با وجود توطئه هايى كه دشمنان، عليه آنها مى نمودند تا آنان را از زمينه حكومت دور سازند، پيوسته مسئوليت خود را در نگاه دارى مكتب و تجربه اسلامى و مصون نگاه داشتن آن از فرو افتادن در ورطه انحراف و جدا شدن از مبادى و معيارها و ارزش هاى آن به گونه اى كامل ايفا مىكردند و هر وقت انحراف شدّت مىيافت و از خطر فروافتادن در ورطه نابودى بيم مى داد، پيشوايان(عليهم السلام) بر ضدّ آن حوادث تدبيرهاى لازم مى انديشيدند، و هر گاه تجربه اسلامى و عقيدتى در تنگناى مشكلى گرفتار مىآمد و رهبرى هاى منحرف به حكم بى كفايتى از درمان آن ناتوان مى شد، امامان به نشان دادن راه حلّ و حفظ امّت از خطرهايى كه مردم را تهديد مى كرد مبادرت مى فرمودند.

دستگيرى از درماندگان
يكى از خدمات ارزشمند امام سجّاد(عليه السلام)، رسيدگى به درماندگان، يتيمان، تهيدستان و بردگان بودهاست.
روايت شده است كه آن حضرت، هزينه زندگى صد خانواده تهيدست را عهده دار بود.
گروهى از اهل مدينه، از غذايى كه شبانه به دستشان مىرسيد، گذران معيشت مى كردند، امّا آورنده غذا را نمى شناختند.
پس از در گذشت على بن الحسين (عليه السلام)متوجّه شدند كه آن شخص، امام زين العابدين (عليه السلام) بوده است.
او شبانه به صورت ناشناس، انبان نان و مواد غذايى را خود به دوش مى كشيد و به در خانه فقيران و بينوايان مى برد و مى فرمود: صدقه پنهانى آتش خشم خدا را خاموش مى سازد.
اهل مدينه مى گفتند: ما صدقه پنهانى را هنگامى از دست داديم كه على بن الحسين در گذشت.
او در طول سالها به قدرى انبان حاوى آرد و ديگر مواد غذايى را به دوش كشيده و به در خانه فقيران برده بود كه شانه اش پينه بسته بود، به طورى كه پس از شهادت او، هنگام غسل دادن جنازه اش ، جلب توجّه مى كرد.
على بن طاووس در كتاب اقبال الاعمال، ضمن بيان اعمال ماه رمضان مى نويسد: علىبن الحسين (عليه السلام) شب آخر ماه رمضان، بيست نفر برده را آزاد مى كرد و مى فرمود: «دوست دارم خداوند ببيند كه من در دنيا بردگان خود را آزاد مى كنم، بلكه مرا در روز رستاخيز از آتش دوزخ آزاد سازد.»او هيچ خدمتكارى را بيش از يك سال نگه نمى داشت، وقتى كه برده اى را در اوّل يا وسط سال به خانه مىآورد، شب عيد فطر او را آزاد مى ساخت.
بردگان سياه پوست را مى خريد و آنان را در مراسم حجّ، به عرفات مى آورد و آن گاه به سوى مشعر كوچ مى كرد، آنان را آزاد مى كرد و جوايز مالى به آنان مىداد.
تا آنجا كه در شهر مدينه گروه عظيمى از بندگان و كنيزان، آزاد شده آن حضرت بودند و آنان هم بعد از آزادى، پيوند معنوى خود را با امام(عليه السلام)قطع نمى كردند.
 

 

((مهدی چوپانی قارنه))
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شد و در 12 محرم سال 95 هجري قمري به دست وليد بن عبدالملك به شهادت رسيد. امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد. امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد و از آن روز تا روزي كه به شهادت رسيد زمامداراني چون يزيد بن معاويه، عبدالله بن زبير، معاويه بن يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان و وليد بن عبدالملك، معاصر بود.    

         ((توسط مهدی چوپانی قارنه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  | 

چند مرد وارد خانه می شوند . گویی قرار است با خود ببرند کودکی را ، نه که جرمی کرده باشد ... نه ... که چشمانی معصوم دارد ... ولی مادرش ...

به کناری افتاده مادرش ... گویی به هوش نیست ... گویی منگ است ..گاهی ناله ای می کند گاه غلتی ... حس نمی کند حضور بیگانه را کنار بسترش ... بستری که دیگر نمی دهد آن بوی مادرانه را ...

هر چه گنگ است مادر ... هوشیار است کودک ... پی برده ماجرا چیست ... ماجرا ماجرای جدایی است و ندیدن مادری که شاید خیلی هم مادر نباشد ... گریه میکند ...

- بخدا ترک کرده ... شیشه را ترک کرده ... فقط کریستال میکشد ... قول داده همین را هم ترک کند ... مامان پاشو به عمو ها بگو  ... مامان عموم ها اومدن منو با خودشون ببرن ...

و مامان را گویی روح در تن نیست در عالم خودش است انگار ... حال نشسته ولی کم از خوابیدن ندارد نشستن او ... چشمها بسته ... نشئه است مادر ... مادریش را می جویم ... هیچ نمی یابم ... سیر می کند در توهم خویش ... شاید آنجا با کودکش سرخوش و شاد در باغی می رقصد ... ولی اینجا ... در دست مردیست دست کودکش ... دخترک التماس می کند به مادر ... نگذار ببرند ... مرد می گود جایی که می رویم جای خوبیست ... منظورش بهزیستی خودمان است ... چنگی به دل نمی زند ولی از اینجا که بهتر است لا اقل ...

باز خورد صحنه ای از برنامه دروغ شیشه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت   توسط مهدی چوپانی  |