جوانک قصه ما از شوق شنیدن اخبار جدید تا صبحدم خواب به چشمش نرفتی و فردا روز دیگر دست و دل به کار ندادی . چندین سوال از رفیق نمودی و رفیق او را به نزد مرد بازرگان بردی تا او را از چند وچون کار آگاه ساختی . و مرد بازرگان برای او بگفتی از اختراعات و اکتشافات که در سرزمینهای دور به وقوع پیوستی و پیشرفتهای علم و تکنولوژی که جهان را فرا گرفتی .

شور و اشتیاق اندر وجود جوانک شعله برکشیدی و فی الفور از قرض الحسنه وامی ستاندی و کمی از طلاهای همسر را نیز به فروش رساندی و با توکل بر خداوند کریم کسب جدیدی شروع نمودی . دیری نپایید که مردمان به گرد او جمع گشتی و با عضویت در مغازه او اسرار و رموز این فن جدید را از او آموختی و زیر دست وی مشغول به کار شدی .الغرض کار و کاسبی جوانک برکتی گرفت و بقول معروف اوضاعش سکه شدی و کم کم لانه پدری را ترک گفتی و در عمارتی جانانه منزل گزیدی و بر مرکبی تندرو سوار گشتی .

اما تنی چند از مردمان کوته اندیش با این کار جوانک مخالفت ورزیدی و به خیال خود آنرا به مصلحت جوانک نمیدیدی. با پیشرفت اوضاع هر روز جوانک شیرهای زیادتری مایه زدی و ماست وپنیر بیشتری بدست آوردی و اب فروش آن درآمد زیادی کسب نمودی و بقول معروف سرش شلوق گشتی و روابط خود با خویشان را کمتر نمودی تا بتوان بیشتر به کار پرداختی و خویشان را از این امر خوش نیامدی وبدین سبب کار او را ناشایست فرض نمودی .و برخی مردمان کج فهم و گاها عقده ای صفت که چشم دیدن پیشرفتهای جوانک را نداشتی در ناشایست جلوه دادن کسب و کار جوانک مجاهدت زیاد نمودی و پیاز داغش تا هر روز زیادتر کردی .

روزی از روز ها جوانک بدبخت ریسه لامپی برای مسجد خریدی تا به نوعی در برپایی مراسم جشن شریک شدی اما از بخت بد ریسه لامپ اتصالی کردی و روشن نگشتی و مردمان کج فهم و معاند که منتظر آتویی جانانه بودندی از این امر سوء استفاده کردی و در هر مکان جار زدندی که ای مردمان چون فلانی شیر را به گونه ای جدید استفاده میکند و از آن ماست و کره و پنیر میگیرد از روشن نگشتن لامپها مشخص شدی که کسب وی حلال نبودی و آنرا به مسجد روا نبودی.

 خوشت گر نیامد ز شغل کسی          بگو بهر دین شغل او نا رواست       

به خلقش بفهمان که این نابکار           چراغش به مسجد نشاید رواست

ادامه دارد