خانه می خواهی چه کار؟؟؟
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
***
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
***
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
***
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
***
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
***
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
مهدی چوپانی قارنه
تلقین
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ،
صد بار تضمین میکنم...
سلام دلبرکم !!
سلام شیره ی شعرم گلوله نمکم
هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم
چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو
می آمدند ولی من نمی گزید ککم !!
ولی تو آمدی و شور تازه آوردی
که دلپذیر شود روزگار بی نمکم
کلک زدم که نیایی ولی ندانستم
که با نیامدنت کنده می شود کلکم
پری به پیله ام آوردی و من از آن روز
میان این همه گل با پر تو می پلکم
بدون شبهه خدا آفرید کوتاهت
که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!!
بار الها
آسمان دلم ابريست ...
چونان پهنه ي وسيع اين آبي بيكران در آستانه ي گريستن است
بارالها به واسطه ي كدامين گناه چنين تاوان مي دهم؟؟
نگاهت را از من برنگير كه ميميرم !!..
"عاشقی جرم بزرگیست"
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
روز آخر
روز اول با خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليک با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم هاي و هوي مي کرد
مشت بر ديوارها مي کوفت
روزني را جستجو مي کرد
ميشنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي کردم
درد سيال صدايش را
شرمگين ميخواندمش بر خويش
از چه بيهوده گرياني؟
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم نميداني؟!!
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم کدامينم
آن من سرسخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم؟
بگذرم گر از سر پيمان
ميکشد اين غم دگر بارم
مينشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم
حاجت
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
آينه
انکار نمی کنم
شعرهایی که نوشتم
بر بالهای پروانه ای که روزی نشست
بر گلهای پیراهنم
این بار
بماند یادت
دم رفتن که دست میکشی به موهایت
تصویرت را در آینه جا بگذاری
که باور کنم دنیا
جهنم زیبایی است
حالا...
که دستهای تو سنگین ترین گوشواره های جهان را
به گوشهای من آویخته اند، بگذار
لب بزنند تمام مردم شهر
ملامت مان را
امروز...
چشم آینه در انتظار توست نوشته شد توسط(( مهدی چوپانی قارنه))