آدمخوار نامه قسمت سوم
اما بشنو از رفیق جوانک که چون کار و بارش سکه شدی روی به بی جنبگی نهادی .دخترکی فریبکار چند روزی به گرد او چرخیدی و پسرک که جنبه پولدار شدن نداشتی فریب آن مار خوش خط و خال را خوردی و کم کم دخترک زیر سرش بلند شدی و او را به دام خویش گرفتار ساختی . به مرور جوانک بی عقل توسط دخترک فریبکار به دام سیگار و افیون دچار شدی و کم کم پسرک بیشعور همسر خویش را رها کردی و همچون موم در دستان آن دخترک فریبکار گرفتار آمدی .
( لازمه داشتن هر چیز داشتن ظرفیت آن است و این سختیها هستند که ظرفیت انسانها را کامل میکنند )
الغرض روزگار به همین منوال سپری شدی تا اینکه روزی از روزها ناقلان اخبار در روزنامه ها آوردندی که مجلس فعالیت اینگونه شرکتهای لبنی را غیر قانونی اعلام کردی و اینجا بود که مردمان جاهل نادان هیاهو کنان به گرد جوانک بدبخت و رفیق بخت برگشته اش جمع شدندی و سر و صدا راه انداختندی که شماها بودید که ما را با کار لبنیات آشنا کردی و حال باید پاسخ دادی ...
چندی بدین منوال سپری شدی و جوانک بدبخت احساس کردی که نقابداری سیاهپوش همواره او را تعقیب نمودی . روزی از روزها جوانک با نقشه رفیقش نقابدار سیاه را به کوره راهها کشاندی ورفیق با یک حرکت رعد آسا نقابدار را از اسب به زمین افکندی و بی معطلی دشنه خود را در دست وی فرو نشاندی اما وقتی که نقاب از چهره وی برداشتی با تعجب دیدی که او مصطفی یکی از دوستان جوانک بودی . جوانتک بدبخت با دیدن این صحنه ناراحت گشتی و رفیق نابکار فرار را بر قرار ترجیح دادی ...
جوانک نگون بخت که دیگر از اعمال رفیقش به تنگ آمده بودی با او به مجادله پرداختی و این مجادله به زد و خورد و جنگی نمایان بدل گشتی و حسابی گرد و خاک از یکدیگر تکاندندی . در اینجا بود که جوانک تصمیم گرفتی تا از این کار دست کشیدی و با خود گفتی که لابد این کار حرام بودی که رفیق من اینگونه گشتی .
اینکه کار لبنی و مایه زدن ماست و پنیر و فروختن آن چه ربطی به اعمال زشت رفیق نابکار داشتی مطلبی است نهان که نگارنده در مورد آن بسیار تحقیقات کردی اما صد حیف که چون در حمله اعراب و اسکندر بسیاری از کتب قدیمی ایران زمین نابود و سوزانده گشتی لاجرم چیزی در این مورد پیدا نکردی فقط تا همین مقدار دریافتی که جوانک کم عقل بخاطر کارهای ناپسند رفیق دیوانه و بی جنبه اش این شغل را حرام فرض نمودی و تصمیم به توبه گرفتی . به عقیده نگارنده این مطلب مصداق همان مثل معروف است که میگوید :( گنه کرد در بلخ یک اسکولی به شوشتر زدند گردن نت ورکری ) ادامه دارد ...
(( نوشته شد توسط مهدی چوپانی قارنه))